کد خبر: ۱۵۳۳۲
۲۳ شهريور ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
گفتگو با خانواده شهید عباس معافیان

منفاقان محله از خبر شهادت عباس معافیان خوشحال شدند

ثریا معافیان مادر شهید عباس معافیان است که در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید هنوز دلش سوز آن روزی را دارد که خبر شهادت عباس در محله پیچیده بود و برخی از منافقانی که آنجا بودند از خبر شهادت پسرش خوشحال شدند.

هنوز گرد سفر بر تن دارد که به دیدارش می‌رویم. به دیدار کسی که خیلی وقت‌ها در جستجوی بوی سفرکرده‌اش، در سفر است. می‌گوید: وقتی به سفر راهیان نور می‌روم آرام می‌گیرم. ثریا معافیان مادر شهید عباس معافیان و ساکن  محله لشکر مشهد است که در سال ۱۳۶۰ به شهادت رسید.

او هنوز دلش سوز آن روزی را دارد که خبر شهادت عباس در محله پیچیده بود و برخی از منافقانی که آنجا بودند از خبر شهادت پسرش خوشحال شدند. آن زمان ساکن چهارراه کلانتری بودند و در حال آماده کردن حجله دامادی یکی از پسران فامیل که بلوایی در محل برپا گشت.

 

دارند حجله عباس را می‌بندند

ثریا می‌گوید: روی ایوان بودم و داشتم آنجا را مرتب می‌کردم که همسرم سراسیمه به خانه آمد از ظاهرش معلوم بود در دلش آشوبی برپا شده است، اما به من چیزی نگفت. من که بسیار نگران شده بودم از پله‌ها پایین آمدم و خودم را بیرون انداختم. توی کوچه جمعیت زیادی حضور داشتند که برخی‌شان در حال بستن پرچم‌های سیاه بودند.

از حاج‌آقا (همسرم) پرسیدم اینجا چه خبر شده، اینها چه‌کار می‌کنند؟ حاج‌آقا در حالیکه اشک می‌ریخت رو به من کرد و گفت: دارند حجله عباس را می‌بندند. این را که شنیدم پاهایم سست شد و توی خیابان زانو زدم. قرار بود عباس را داماد کنیم و حالا او به شهادت رسیده بود. دوست داشتم گریه کنم و ضجه بزنم، اما این کار را نکردم. حتی اجازه ندادم اشک چشمانم را خیس کند، چرا که می‌دانستم در بین جمعیت ممکن است کسانی باشند که از گریه و زاری ما خوشحال شوند.

قرار بود عباس را داماد کنیم اما او به شهادت رسیده بود، به جای لباس دامادی حجله اش را در خیابان بستیم

 

عباس در مفت‌آباد رایگان کار می‌کرد 

عباس معافیان که برای دومین بار عازم جبهه شده بود، شغل شیشه‌بری داشت او در محله مفت‌آباد آن زمان که می‌گویند حوالی جاده سنتو است، مشغول به کار بوده است. محمد‌تقی معافیان برادر شهید می‌گوید: او فرد بسیار دل‌رحمی بود. آن زمان که در مفت‌آباد کار می‌کرد همیشه می‌دیدم برای خیلی‌ها رایگان کار می‌کند. مخصوصا آنها که وضعیت مالی خوبی نداشتند.

محمد‌تقی در بیان خاطره‌ای از عباس می‌گوید: در تب و تاب عروسی‌ام بودم که عباس با یک جعبه میوه به خانه آمد و آن را به من داد. وقتی از او سوال کردم این را از کجا آوردی تعریف کرد که برای درست کردن شیشه‌های خانه یکی از اهالی رفته بوده و تمام پنجره‌های آنها را شیشه انداخته، اما به علت اینکه پولی جهت پرداخت دستمزدش نداشتد به اصرار میوه‌ها را به عباس داده‌اند. او نیز همان میوه‌ها را برای من آورد و گفت اینها را به خانه‌ات ببر و با همسرت استفاده کن. او که ۴ سال از شهید بزرگتر است می‌گوید: عباس همواره در فعالیت‌های انقلابی شرکت می‌کرد و من با وجود اینکه از او بزرگتر بودم، اما چیز‌های زیادی از او یاد می‌گرفتم.

 

افتخار دیدار با رهبری

مادر شهید عباس معافیان در بیان یکی از افتخارات زندگی‌اش از حضور رهبر معظم انقلاب اسلامی در منزلش سخن می‌گوید. او عنوان می‌کند: حدود ۵ سال پیش بود که به پسرم خبر دادند قرار است مصاحبه‌ای از ما بشود، ما هم منتظر بودیم تا اینکه شب به نیمه نزدیک شد. بعد از مدتی آیت ا... خامنه‌ای را دیدم که وارد خانه‌ام شد، پسرانم هم بودند. رهبر ساعتی در منزل ما بود و با هم صحبت کردیم. من هنوز هم از این اتفاق بر خود می‌بالم.

 

*این گزارش بهمن سال ۹۰ در شماره شش شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام