مغازهدار محله امام رضا(ع) هنرمندی تمام عیار است
سعید تقینیا، متولد دوم آبان ۱۳۳۹ اگرچه در شهرستان سرخس به دنیا آمده، اما به واسطه سالهای بسیاری که در مشهد زیسته، میتوان او را یکی از مشهدیهای حوزه شعر به حساب آورد. شاید خیلی از اهالی میدان پانزده خرداد (فلکه ضد) در محله امام رضا(ع) مشهد ندانند که یکی از غزلسراهای خوب مشهد، همسایه آنهاست و سوای آن در خوشنویسی و نقاشی هم دستی دارد و یک مجموعه داستان کوتاه و یک رمان هم برای چاپ آماده کرده است.
تقینیا سالهاست که ساکن این محله است، اما برای پیدا کردن این روزهایش باید به قول مشهدیها به خیابان امام رضا ۴۳ سر زد و او را در یک مغازه، میان کلی لوازمخانگی و وسیله دیگر پیدا کرد.
۴۶ سالی میشود اینجایم
خودش میگوید «تقریبا ۴۶ سالی میشود اینجایم.» و اضافه میکند: این منطقه متوسط نشین است و بافتی از کسبه با شغل و حرفهای متفاوت دارد و مردمش هم دائما در حال تغییر هستند. تردد زیاد زائر و مسافر که برای چندروزی اینجا میمانند، باعث شده که در اینجا مرتب با چهرهها و فرهنگهای جدید برخورد کنیم.
در همین موقع یکی از جلوی مغازه رد میشود و به سلام دست تکان میدهد که تقینیا هم در جوابش علیکی میگوید و میافزاید: میبینید، صفا و صمیمیتی که مردم اینجا دارند خیلی دلنشین است. در مسیر خانه تا مغازه گاهی میشود که چهلبار احوالپرسی میکنم. مردم اینجا باهم خیلی ارتباط دارند و تقریبا همه هم را میشناسند و گاهی پیش میآید که چندین نسل همدیگر را میشناسند و با هم زندگی کردهاند.
رضا عطاران را تا دیروز اینجا میآمد و میرفت
اینجای حرفهایش، آقای شاعر به قدیمهای محله میرسد و میگوید: خاطرم هست خیلی از کوچههای اینجا خاکی بود. بعد از فلکه ضد شهری نبود و سر همه کوچهها یک فشاری آب گذاشته بودند که مردم برای نیاز خود از آنجا آب برمیداشتند. روزگار خوبی بود؛ همنسلهای من میفهمند که چه میگویم، اینجا الان خیلی با گذشته فرق کرده، اما چون در حافظه درازمدت ماست، خیلیها این تغییرات را یادشان نمیآید یا حس نمیکنند.
شاعر نه زمان شروع دارد و نه پایان بنابراین برای مردم هضم نمیشود که یکباره بپذیرند، شما شاعر هستید!
از برخورد مردم با شاعر میپرسم و تقینیا حرفش را این طور دنبال میکند: آنهایی که میشناسند که میشناسند و آنهایی که نمیشناسند بعد از فهمیدن با تعجب نگاه میکنند، به نظرشان نمیرسد که شاعر ممکن است آدمی باشد مثل خودشان که با آنها زندگی کند. در این محل به دلیل بافت قدیمی تصور عموم مردم نسبت به این موضوع بسته است و میگویند: «تو کِی شاعر شدی؟»
اینجا رضا عطاران را تا دیروز در همین محل میدیدند که میرفت و میآمد و بعد یک فیلم بازی کرد و مشهور شد، میگویند: از فلان سال که فلان فیلم را بازی کرد، بازیگر شد، اما شاعر نه زمان شروع دارد و نه پایان بنابراین برای مردم هضم نمیشود که یکباره بپذیرند، شما شاعر هستید!
این فضا به هیچ عنوان با روحیه من سازگار نیست
در ادامه از کارش میگویم؛ برای من شاید عجیب نباشد، اما برای خیلیها عجیب است که شاعری کارش فروش لوازمی باشد که در ظاهر هیچ ربطی به شعر و ادبیات ندارند. اینجای حرف که میرسد انگار شاعر یاد خودش میافتد و میگوید: الان شرایط طوری نیست که خودت کسب و کارت را انتخاب کنی، الان شغلها آدم را انتخاب میکنند. این فضا به هیچ عنوان با روحیه من سازگار نیست. عقلم میگوید چارهای جز ساختن با این شرایط ندارم، از یکطرف هم با روحیات یاغیام سازگار نیست. این فضا به شما شعری نمیدهد، شاید دلیلی کمکاری من در این چند سال اخیر هم همین باشد...
مشتریای وارد مغازه و من بلند میشوم که این شاعر به کارش برسد، البته قبل از رفتن فراموش نمیکنم یکی از آخرین غزلهایش را بشنوم...
*این گزارش دی سال ۹۰ در شماره ۵ شهرآرامحله منطقه ۸ چاپ شده است.