خاطرات ناب خانواده شهدا از رهبرشهید
دیدار و دلجویی از مادران، فرزندان و همسران شهدا برای آیتالله خامنهای، رهبرشهیدمان یک پیمان عاطفی بود که هرگز فراموش نشد و ملاقات با دستکم چهار یا پنج خانواده شهید به قاعدهای ثابت در هر سفر استانی ایشان تبدیل شده بود.
حضور سرزده و بدون تکلف به معنای واقعی کلمه به خانه شهدا یکی از جذابیتهای این دیدارهاست که وجه مشترک روایتهایی است که در خاطرات این خانوادهها ثبت شده و در کلام همه آنها به این حقیقت اشاره شده است که «گفتیم حتما از بنیادشهید میآیند!»؛ دیدارهایی که هیچوقت رسانهای نشد. یکی از فرماندهان همراه ایشان میگوید: رهبر شهید در طول سال، ۳۰ یا ۴۰ بار به منزل خانواده شهدا میرفتند و معمولاً اینطور بود که وقتی به خیابانی میرفتند که چند خانواده شهید در آن ساکن هستند، به همه آن خانوادهها سرکشی میکردند.
در مطلب پیشرو خاطرات برخی خانوادههای شهید مشهدی که رهبرشهید به خانههایشان رفته و با اهل خانواده گپ و گفتی دلجویانه داشتهاند، را مرور کردیم.

فکر نمیکردیم ما را قابل بدانند
دیدار با خانواده شهید محمد شاهنگی
حدود سال ۱۳۹۲
قرار بود که از بنیاد شهید به دیدنمان بیایند. فکر میکردیم مثل همیشه یک دیدار معمولی است، اما مأمورها که آمدند و خیابان و کوچه، قرق شد، حدس زدیم نباید یک دیدار ساده معمولی باشد.
هنوز در فکر بودیم چه اتفاقی قرار است بیفتد که ناگهان رهبرانقلاب در قاب در ایستاد و غافلگیرمان کرد. بههر چیزی فکر میکردیم جز این موضوع که ایشان قابل بدانند و به کلبه درویشی ما بیایند. هیچ چیزی به ذهنمان نمیرسید که بگوییم. من و حاجآقا بغض کرده بودیم؛ مثل خواب بود.
از آقا خواستیم هم در حق محمد دعا کند که دوست داشت عاقبتبهخیر شود و هم در حق خودمان.

آخرین آرزوی مادر شهید
دیدار با خانواده شهیدمحمدکاظم چوبدار
فروردین ۱۳۹۳
۸ فروردین ۱۳۹۳ ساعت ۸:۲۰ صبح بود. زنگ درِ خانه به صدا درآمد. لحظهای بعد دیدیم رهبرانقلاب در چهارچوب در ایستادهاند. پسر دوم شهید به پیشواز آقا رفت.
چند دقیقه بعد آقا روی صندلی کنار تخت مادر شهید که در بستر بیماری بود، نشستند. باورمان نمیشد. این دیدار حدود یک ساعت طول کشید.
یکماه بعد از این دیدار، مادر شهید به رحمت خدا رفت. دیدار با رهبری آخرین آرزوی مادر شهید چوبدار بود.
شهید محمدکاظم چوبدار زمان انقلاب ۱۰ تا ۱۵ روز با آیتالله خامنهای و شهید هاشمینژاد در زندان بود.

وقتی رهبری را دیدم دستوپایم را گم کردم
دیدار با خانواده شهید جاویدالاثر قاسم شیرعلینیا
فروردین ۱۳۹۳
سیزدهم فروردین سال ۹۳ بود که صبح مرد جوانی درِ خانهمان را زد. کت وشلوار تمیز و آراستهای به تن داشت. به همسرم گفتم حدس میزنم یکی از مدیران بنیادشهید قرار است به دیدارمان بیاید. خانه را مرتب کردیم و منتظر ماندیم. ساعت حدود ۴عصر بود که زنگ درِ خانه را زدند. باورم نمیشد کسی که در چهارچوب در ایستاده، رهبرانقلاب باشد. تا چهره نورانی حضرتآقا را دیدم، دستوپایم را گم کردم؛ اما ایشان بسیار راحت و متواضع با من همکلام شدند.
از قاسم پرسیدند که چندساله بود شهید شد؟ یا اینکه چگونه پسری بود؟ و با حوصله به حرفهایمان گوش کردند.

هنوز صندلی آقا را نگه داشتیم
دیدار با خانواده شهیدان دهنوی (علی، حمید و حسین)
سال ۱۳۸۲
سال ۱۳۸۲ صبح سهشنبهای تماس گرفتند و گفتند، قرار است عدهای به خانهمان بیایند. طبق معمول تصور کردیم یکی از مسئولان بنیاد برای سرکشی میآید. نزدیک غروب بود که دو نفر آمدند و پرسیدند چه کسانی در منزل هستند. از این پرسوجو تعجب کردیم. چند دقیقه بعد، چند نفر دیگر وارد شدند تا اینکه همان چهره آشنا وارد شدند و به همان اتاقی رفتند که عکسهای شهدا نصب شده است. با همه احوالپرسی کردند و از شغلهای اعضای خانواده پرسیدند و فرمودند: «چه خوب! چه خانواده کاملی!»
هنوز صندلیای را که حضرت آقا روی آن نشستند، نگه داشتهایم.

انگشتر عقیق رهبری به من رسید
دیدار با خانواده شهید محمدحسن بابانظر
سال ۱۳۹۲
هشتم فروردین سال ۹۲ از ستاد رهبری زنگ زدند و گفتند که رهبر انقلاب دمِغروب به منزلتان میآیند. مادرم از ذوق گوشی تلفن را برداشت و زنگ زد به بچهها که خودتان را برسانید. در جنبوجوش بودیم که حضرتآقا از در خانه وارد شدند. مادرم عبای ایشان را بوسید و شروع کرد به خوشامدگویی.
بعد از یکساعت، قصد رفتن داشتند که مادرم گفت «حاجآقا چای تلخ ما را نمیخورید؟» رهبری هم با لبخند جواب دادند «خب بیاورید. چرا نیاوردید؟»
در آن دیدار، حضرت آقا قرآنی با دستخط خودشان به مادرم هدیه دادند، چفیه ایشان نصیب آقامصطفی شد و انگشتر عقیقشان هم به من رسید.

همسایگی با برکت
دیدار با خانواده شهید احمد چوپانی
سال ۱۳۹۲
در یکی از شبهای شهریور ۹۲ ساعت از نهونیم گذشته بود که مردی غریبه در خانه را زد و گفت: «مادر! لطفا تشریف بیاورید طبقه همکف.»
پشت در که رسیدم، چند باری پرسیدم: «چیزی شده؟» که جواب دادند «قرار است رهبر را ملاقات کنی»! رهبری برای دیدن همسر شهیدی آمده بودند که طبقه همکف آپارتمان ما ساکن هستند. عکس احمد را که داخل کوچه و روی دیوار دیده بودند به همراهشان گفته بودند که بهدنبال من هم بیایند.
در این ۲۰ دقیقه، آقا فقط سه سؤال پرسیدند؛ «تنها زندگی میکنید؟ پدر شهید پیش از شهادت احمد فوت کردند یا بعدش؟ چند فرزند دارید؟»

آن شب برای خانواده ما معجزه بود
دیدار با خانواده شهیدان ابراهیم و غلامعلی بخشیزاده
سال ۱۳۸۴
همیشه وقتی آقا در تلویزیون صحبت میکردند، همه حواسم سمت تلویزیون بود و حرفهای ایشان. یکی از آرزوهایم این بود که از بنیاد شهید زنگ بزنند و بگویند دعوتید به دیدار رهبری. بعد ۲۳ سال از شهادت فرزند و همسرم ناامید شده بودم که کسی از ما یاد کند، اما آن شب برای خانواده ما مثل معجزه بود.
پنجم نوروز سال۸۴ دقیقا ۷دقیقه به ساعت ۷ مانده بود. با دیدن رهبرانقلاب در ورودی خانه، مبهوت نگاه میکردیم که آقا با سلام و علیکی سکوت را شکستند. با بغض گفتم: «خوش آمدید آقاجان! منت بر سر ما گذاشتید، خانهمان را منور کردید.»

توجه خاص رهبری به مقام مادر شهید
دیدار با خانواده شهیدان علی، حسن و حسین سلطانی
سال ۱۳۶۹
نوروز سال ۶۹ بود که از بنیاد شهید تماس گرفتند و خبر دادند بناست مهمان داشته باشیم. تصور کردیم از استانداری یا بنیاد شهید میآیند. عصر بود که دو نفر آمدند و خبر دادند که قرار است تا نیمساعت دیگر رهبرانقلاب مهمان خانهمان باشند. مادرمان سماور را روشن و چای را دم کرد.
من بههمراه پدر و برادرها برای پیشواز رفتیم. دو ماشین مقابل خانه ایستاد و حضرتآقا با صلابت و در عین سادگی با گروه همراه وارد منزل شدند. ایشان به مادرم اشاره کردند نزدیکتر بنشیند. همه ما از این حسن توجه ایشان به مقام مادرشهید، بسیار خوشحال شدیم.

انگار پدرمان به خانه آمده بود
دیدار با خانواده شهید براتعلی نظرزاده
سال ۱۳۸۶
به ما گفتند قرار است هیئت به خانه بیاید. ما به اینگونه برنامهها علاقه داشتیم و همه خواهر و برادرها و نوهها جمع شدیم و منتظر هیئت بودیم. نزدیک غروب ابتدا یک گروه وارد خانه شدند. از ما خواستند همه یکجا جمع شویم و پراکنده نباشیم. کمی برایمان تعجبآور بود که برای هیئت عزاداری چرا چنین خواستهای دارند. بعد از مدتی که آقا نزدیک شده بودند، تازه فهمیدیم قرار است میزبان ایشان باشیم.
هول کرده بودیم و نمیدانستیم چه کنیم. از خوشحالی گریه میکردیم. آقا که آمدند، مثل یک پدر روبهروی ما نشستند و گفتند از مشکلاتتان بگویید. برای ما که سالها بیپدری کشیده بودیم، دلگرمی عجیبی بود.
آن موقع فرزندم یونس سهساله بود. زل زده بود به ایشان. بزرگ که شد همهجوره مرید و جانفدای رهبر بود. در نهایت هم در جنگ تحمیلی سوم جانش را از دست داد.