کد خبر: ۱۵۰۰۴
۱۶ تير ۱۴۰۵ - ۱۶:۰۰
شهید ناو دنا

شهید ناو دنا همیشه می‌گفت من قبل از سی سالگی شهید می‌شوم

مادرشهید ابوالفضل حسینایی می‌گوید: ۱۰ سال پیش خودش خواب شهادتش را دیده‌بود. می‌گفت مامان، دیدم که تابوتم را توی خانه آوردند و تو و بابا کنار آن گریه می‌کردید. من تعبیر کردم عمرت طولانی شده! خندید و گفت: نه، من قبل از سی‌سالگی شهید می‌شوم.

خانه پس از چند ماه هنوز بوی غم می‌دهد. پرده‌هایی بلند که جلو تابیدن نور را گرفته‌اند و دیوار‌هایی که پر از بنر‌های عکس ابوالفضل است؛ عکس‌هایی که همچنان باب دل مادر نیستند و منتظر است تا دوستانش بیایند و عکس‌های بهتری از پسر بیست‌وپنج‌ساله شهیدش بدهند؛ از شهید ابوالفضل حسینایی.

اواخر سال پیش بود که دنا را زدند. خبرش همه‌جا پیچید، ولی بوی اندوه آن شاید به‌اندازه خیلی از اتفاقات در شهر نپیچید! بوی اندوهی از شهادت پسرانی دهه‌هشتادی و دهه‌هفتادی که هنوز جوانی را درست‌وحسابی به خودشان ندیده بودند؛ بویی که باید بیایی و در را باز کنی تا همه شامه‌ات را بگیرد و چشم‌هایت را بی‌هوا خیس کند؛ خیس از چشم‌های مادری که به وصیت پسر شهیدش اشک‌هایش را پنهان کرده، اما نگاهش پر از غم است؛ غم مادری که دیگر پسری ندارد؛ مادری که حتی از دیدار پسر در لحظه تدفین هم نمی‌گذرد و حالا دلش را به فیلمی چندثانیه‌ای از لحظه تلقین پسر خوش کرده و در میان انبوه پنبه‌هایی که همچنان خونی است، به‌دنبال صورت پسرش می‌گردد.

«بیا این فیلم رو شما هم ببین. ببین صورتش رو می‌بینی؟ به‌نظرت توی کانالی که به نامش راه انداختم، بذارم؟» فیلم را که می‌بینم، می‌مانم که امیدوارش کنم یا نه!

 

قرار بود عید بیاید

«قرار بود عید بیاید و پیشم بماند.» این را در جواب این سؤالم می‌گوید که آخرین‌بار پسر را کی دیده‌است. طیبه‌خانم ادامه می‌دهد: عاشق نظام بود و استخدام ارتش. آن‌قدر این شغل را دوست داشت که در چهارسالگی برایش یک دست لباس ارتشی خریدم. بزرگ‌تر که شده بود همیشه می‌گفت مامان، توی جمع‌های روضه‌هایی که می‌روی یا در خانه برگزار می‌کنی، به این خانم‌هایی که چند پسر دارند، پیشنهاد بده که یکی را بفرستند توی نظام. بعد که رفت، می‌دانستم که ابوالفضل توی نظام است، ولی نمی‌دانستم که غواص است.

 گاهی از کف دریا طوری تعریف می‌کرد که انگار در دنیای دیگری است. کلا زیر آب را بیشتر از این بالا دوست داشت. از شیرینی‌هایش برای من می‌گفت و از سختی‌هایش برای پدرش. کلا از بعد سربازی که افتاده بود توی ارتش، رفت دنبال اینکه استخدام نظام شود. تحقیقاتش را بدون اینکه به ما چیزی بگوید، انجام داده بود. یک مدت ووشو می‌رفت. من فکر می‌کردم برای سرگرمی می‌رود. نگو برنامه داشته‌است!

 

حرف‌هایش را مستقیم نمی‌زد

«هیچ‌وقت حرف‌هایش را مستقیم نمی‌زد.» این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: از همان ۱۰ سال پیش خواب شهادتش را خودش دیده‌بود. می‌گفت مامان، دیدم که تابوتم را توی خانه آوردند و تو و بابا کنار آن گریه می‌کردید. من تعبیر کردم که عمرت طولانی شده و گریه ما خوش‌حالی است. ولی خندید و گفت: نه، من قبل از سی‌سالگی شهید می‌شوم. من حرف‌هایش را باور نمی‌کردم. آن زمان جنگی در کار نبود و اصلا فکرش را هم نمی‌کردیم. ولی وقتی که شهید شد، همه حرف‌هایش برایم اثبات شد.‌

می‌پرسم: ابوالفضل چه ویژگی‌هایی داشت که شهادت قسمتش شد؟ می‌گوید: احترام همه را به‌خصوص بزرگ‌تر‌ها را خیلی داشت. روی حرف من و پدرش اصلا حرف نمی‌زد. اصلا نمی‌گذاشت ما خم شویم و جلوش یک لیوان آب بگذاریم. ازخودگذشتگی داشت. دیگران را به خودش مقدم می‌دانست. اگر از او کاری می‌خواستی، حتما برایت انجام می‌داد. برایش فرقی نداشت غریبه باشی یا فامیل و آشنا. هوای بچه‌یتیم‌ها به‌خصوص رفقایی را که مادر نداشتند، خیلی داشت.‌

عاشق نظام بود و استخدام ارتش. آن‌قدر این شغل را دوست داشت که در چهارسالگی برایش یک دست لباس ارتشی خریدم

می‌گویم اینها را از شما یاد گرفته بود؟ نه، روی دستم بلند شده بود. من که هرچه دارم، از دعای پدرشوهر و مادرشوهرم دارم، ولی جلو ابوالفضل کم می‌آوردم. همیشه به دختر و پسرم مسائل را توضیح می‌دادم و راه بهشت و جهنم را نشانشان می‌دادم و می‌گذاشتم خودشان انتخاب کنند.

همیشه می‌گفتم مامان، هرقدر که می‌توانی، خوب باش. بعضی وقت‌ها می‌گفت مامان، اگر خطا کنم، چوبش را می‌خورم. خودش حواسش بود. همیشه به من می‌گفت قلب منی مامان. برایم شعر‌های مادرانه می‌فرستاد. من هم برایش شعر‌های پسرانه می‌فرستادم و خدا را شاکر بودم برای چنین پسری.

 

می‌گفت داستان شهید ختم را بگو

«من ۲۱ سالم بود که ابوالفضلم به دنیا آمد.» این را در جواب این سؤالم می‌گوید که اختلاف سنی‌شان را جویا می‌شوم. ادامه می‌دهد: همیشه وقتی با هم تلفنی یا تصویری صحبت می‌کردیم، یکی از سؤالاتش این بود که مامان، برای کدام شهید ختم صلوات برداشته‌ای. یک سالی بود که ختم قرآن و صلوات برای شهدا برداشته بودم. درباره شهدا تحقیق می‌کردم و یکی را انتخاب می‌کردم.

هر هفته زنگ می‌زد و می‌گفت مامان، داستان شهیدی که انتخاب کرده‌ای، برایم تعریف کن. برایم از شهدای غواص زیاد چیزی می‌فرستاد. آخرین‌بار قرار بود داستان یکی از غواصانی را بگوید که از شهادت برگشته بود و پا نداشت. اسم او را نگفت و قرار شد وقتی برگشت، برایم تعریف کند، ولی نیامد که برایم تعریف کند.‌

می‌پرسم: آخرین‌بار کی با هم صحبت کردید؟ می‌گوید: بیستم دی‌ماه. از پانزدهم مهرماه دیگر ابوالفضل را ندیدم. می‌گفت بعد از اینکه سوار ناو دنا شدم، برمی‌گردم. قرار بود کل عید را بیاید و پیشم بماند، ولی نیامد. ابوالفضل از آن پسر‌هایی بود که سالی یک دست لباس می‌خرید و سر سال که می‌شد، اگر استفاده نمی‌کرد، لباس را می‌بخشید. روی لباس‌های نظامی‌اش خیلی حساس بود و همیشه یک جای بلند آنها را آویزان می‌کرد. هیچ‌وقت ندیدم روی تخت یا زمین بگذارد. برایش حکم ناموس داشتند و خیلی دوستشان داشت. اگر بچه‌ها می‌خواستند دست بزنند، از روی کاور اجازه داشتند. پسرم رنگ سفید را خیلی دوست داشت.

 

دوست داشتیم کنارمان باشد

«چون یک‌دانه بود، دوست داشتیم کنارمان باشد.» این را در جواب این سؤالم می‌گوید که می‌پرسم شما راضی بودید که به ارتش برود؟ بعد می‌گوید: من می‌دانستم که علاقه دارد و مانعش نبودم، ولی پدرش صددرصد مخالف بود. یک‌دانه‌پسر بود و دوست داشتیم کنارمان باشد.

 

شهید ناو دنا

 

پیکرش را از امام‌رضا (ع) خواستم

«من پیکرش را از امام‌رضا (ع) خواستم.» بعد با بغضی که نمی‌شکند، ادامه می‌دهد: شب‌هایی که مشهد بود، تا سحر می‌رفت حرم. از ساعت ۱۲ شب تا ساعت ۴ صبح توی حرم بود. همه صحن‌ها و رواق‌ها می‌رفت؛ توی سرما و گرما. اگر پدرش ماشین می‌داد بهش، با ماشین می‌رفت. اگر نه، پیاده. آخرش هم چیزی را که می‌خواست، از امام (ع) گرفت. من هم وقتی شنیدم شهیدم جاویدالاثر است، پیکرش را از امام‌رضا (ع) خواستم. رفتم حرم و گفتم آقا، به حرمت شب‌هایی که کنار شما آمده است، حداقل یک انگشت از پسرم به من بده.‌

می‌خواهد گریه کند. دلش خون است از غیبت طولانی پسر، ولی به‌خاطر وصیت پسرش اشکی نمی‌ریزد. لحظه‌ای سکوت می‌کند و با صدایی لرزان ادامه می‌دهد: بچه‌ام را از مهرماه ندیده بودم. دوست داشتم صورت می‌داشت و برای آخرین‌بار او را می‌دیدم، ولی وقتی گفتند جاویدالاثر است، برایم خیلی سخت بود. تحملش را نداشتم. وقتی ناو دنا را زدند، خبردار شدم، ولی فکر نمی‌کردم همان ناوی باشد که پسرم سوار آن است.

روی لباس‌های نظامی‌اش خیلی حساس بود و همیشه یک جای بلند آویزان می‌کرد. برایش حکم ناموس داشتند و خیلی دوستشان داشت

در آخرین تماس تلفنی که با هم در دی‌ماه داشتیم، گفته بود شهید می‌شود. حتی گفته بود ممکن است پیکری هم نداشته باشد. از من هم خواست که اشکم را دشمن نبیند و خواست که در بهشت‌رضا (ع) دفنش کنیم. باور نکردم. چون قرار بود عید برگردد و تمام عید پیشم باشد. متوجه نشدم که منظورش چیست.

پدرش از شهادتش خبردار شده بود ولی به من نگفته بودند. به پدرش هم کم‌کم گفته بودند. به من هم کم‌کم گفت. یک شب گفت زخمی است، یک شب گفت بستری است، یک شب گفت دستش قطع شده، یک شب گفت پایش قطع شده، یک شب گفت قطع‌نخاع است تا اینکه آخرش گفتند جاویدالاثر است. اما به لطف امام‌رضا (ع) بدنش برایم برگشت؛ هرچند که اجازه ندادند آن را ببینم.

 

تنهاجایی که گریه کردم

«تنهاجایی که گریه کردم و بغضم شکست، معراج شهدا بود.» این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: دو هفته طول کشید که فهمیدم شهید شده است. سیزدهم اسفند پسرم شهید شده بود، ولی تا به ما اطلاع دقیق دادند، دو هفته طول کشید. یکی از دوستانش آمد دم در و به من گفت که پیکرش آمده است و باید بروم معراج. از وقتی شنیدم شهید شده و بدنش آمده است، دیگر دلم آرام شد.

ابوالفضل را از روی اثر انگشت‌هایی که زمان استخدام داده بود، شناسایی کرده بودند، وگرنه باید می‌رفتیم و آزمایش می‌دادیم. همه حرف‌هایش توی گوشم بود. خودش توی خواب به یکی از دوستان گفته بود که صدای همه را در این چند وقت شنیدم، جز صدای مامانم را. گفته بود به مامانم بگویید بیاید معراج و هرچه می‌خواهد گریه کند، ولی موقع تشییع اشکش درنیاید.

پایم را که در معراج گذاشتم، ناخودآگاه بغضم شکست و بی‌اختیار گریه می‌کردم. حتی وقتی تابوتش را آوردند، با خودم می‌گفتم الان پس از شش‌ماه بچه‌ام را می‌بینم. فکر می‌کردم توی معراج اجازه می‌دهند تابوت را باز کنم و صورت پسرم را برای آخرین‌بار ببینم، اما اجازه ندادند. گفتند بهشت‌رضا (ع)، ولی آنجا هم اجازه ندادند. البته این را هم بگویم که به‌خاطر همین دفن در بهشت‌رضا (ع) هم من و هم خواهرش جلو یک فامیل ایستادیم.

کنار قبری خالی نشستم و به دوستانم گفتم معلوم نیست اینجا چه‌کسی دفن شود، همان‌جا پسرم دفن شد

به‌خاطر شغل پدرش و جانبازی‌ای که دارد، می‌توانستیم ابوالفضل را رایگان در حرم دفن کنیم، ولی، چون خودش دوست داشت در بهشت‌رضا (ع) دفن شود، من اجازه این کار را ندادم و کلی هم با من برخورد شد، ولی به وصیتش عمل کردم و او را کنار رفقای شهیدش بردم.

جنگیدم تا به وصیت پسرم عمل کنم. پسر من از پارتی‌بازی خوشش نمی‌آمد. جالب اینکه یک هفته مانده به ماه رمضان، من در بهشت‌رضا (ع) برای مراسمی دعوت بودم. برای زیارت شهدای جنگ دوازده‌روزه که رفتم، کنار قبری که خالی بود، نشستم و به دوستانم گفتم معلوم نیست اینجا چه‌کسی دفن شود، همان‌جا پسرم دفن شد.

 

شهید ناو دنا

 

پیکرش صورت نداشت

«پیکرش صورت نداشت»، این را می‌گوید و ادامه می‌دهد: خدا داشت من را آماده می‌کرد. شش‌ماه بود که او را ندیده بودم. در بهشت‌رضا (ع) هم نگذاشتند او را ببینم. جای صورتش را با پنبه پر کرده بودند. سینه‌اش سوخته بود و من آنجا که این پیکر را دیدم، خوش‌حال شدم. چون یک عمر بود که توی روضه‌های امام‌حسین (ع) و پای دیگ خواسته بودم نوکری من را قبول کنند.

آنجا بود که فهمیدم نوکری من را قبول کرده‌اند. خیلی دوست داشتم پیکرش را توی بغل بگیرم و گریه کنم، ولی نگذاشتند. می‌خواستم بغلش کنم و دلم سبک شود، ولی اطرافیان نگذاشتند و کار بدی کردند که اجازه ندادند من مادر بچه‌ام را برای آخرین‌بار بغل کنم. من مادرش بودم. برای بچه‌ام هم چنین عاقبتی را می‌خواستم؛ هرچند که خیلی به او وابسته بودم.

****

حرف‌هایمان که تمام می‌شود، گوشی‌اش را می‌آورد تا فیلم‌های روز تشییع را نشانم دهد. همهمه زیاد است. در میان صدا‌ها صدای مادرش است که به گوشم آشناست. پیکر را که تلقین می‌دهند، با هر تکانی می‌گوید: خداحافظ ابوالفضل...

 

* این گزارش سه‌شنبه ۱۶ تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۱۷۰ شهربانو ضمیمه روزنامه شهرآرا چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام