کد خبر: ۱۴۹۹۷
۱۶ تير ۱۴۰۵ - ۱۰:۰۰
خاطرات

دست‌بافته‌ عصمت سالاری برای شهید محله

خاطره عصمت سالاری به یکی از روزهای سرد زمستان در سال‌های جنگ برمی‌گردد؛ روزی که همراه مادرش برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میان رفت‌وآمد مردم، چشمش به جوانی افتاد که کلاه و شال‌گردنی آشنا بر سر داشت.

بعضی خاطره‌ها هیچ وقت کهنه نمی‌شوند. هر بار که مرورشان می‌کنی، انگار دوباره همان لحظه را زندگی می‌کنی. برای عصمت سالاری، ساکن محله کوی پلیس، یکی از همین خاطره‌ها به روزی زمستانی در سال‌های جنگ برمی‌گردد؛ روزی که همراه مادرش برای خرید از خانه بیرون رفته بود و میان رفت‌وآمد مردم، چشمش به جوانی افتاد که کلاه و شال‌گردنی آشنا بر سر داشت.

 

بافتنی‌هایی برای رزمندگان

در دهه‌۶۰ که کشورمان وارد جنگی تحمیلی از‌سوی عراق شده بود، کوچک و بزرگ این سرزمین، مانند این روز‌ها که هر‌شب در خیابان‌ها تجمع می‌کنند، برای دفاع از کشور هر‌کاری از دستشان برمی‌آمد، انجام می‌دادند.

عصمت‌خانم که آن روز‌ها دختری چهارده‌ساله بود، به‌همراه مادرش برای رزمندگان کلاه و شال‌گردن می‌بافتند؛ کلاه و شال‌گردن‌هایی که مدل و طرح خاص داشت و حاصل هنر این مادر و دختر بود.

او می‌گوید: آن روز‌ها هنر بیشتر دختران، بافتنی و گل‌دوزی بود؛ هنری که دختران یا از مادرانشان یا با رفتن به کلاس‌های آموزشی یاد می‌گرفتند. مادرم مدل‌های مختلف بافتنی را بلد بود و از کودکی یادم داده بود چطور با دو‌میل بافتنی ببافم. 

آن روز‌ها که رزمندگان کشورمان مشغول دفاع از این آب و خاک بودند، ما هم مانند سایر بانوان مسجدی، وظیفه خودمان می‌دانستیم قدمی برای حمایت از برادران برداریم.

وقتی میل به دست می‌گرفتم و می‌بافتم، با خودم می‌گفتم این کلاه و شال‌گردن‌ها را چه کسی استفاده می‌کند

مادر عصمت خانم کاموا می‌خرید و با هم در خانه کلاه و شال‌گردن می‌بافتند. دست مادرش در بافتن خیلی تند بود و اگر وقت داشت، یک شال‌گردن یک‌متری را در یک روز می‌بافت.

 

ذوق دیدن دست‌بافته‌ها

هر زمان که عصمت‌خانم از درس و مشقش فارغ می‌شد، میل‌های بافتنی را به دست می‌گرفت و شروع به بافتن می‌کرد. می‌گوید: وقتی میل به دست می‌گرفتم و می‌بافتم، با خودم می‌گفتم این کلاه و شال‌گردن‌ها را چه کسی استفاده می‌کند. همیشه دوست داشتم کسی را که دست‌بافته‌های ما را می‌پوشد، ببینم.

او حرفش را این‌طور ادامه می‌دهد: در محله‌مان پسری افغانستانی زندگی می‌کرد که خانواده‌ای سرپرستی او را برعهده گرفته بودند. او در کار‌های خانه و باغ به آنها کمک می‌کرد. نوجوانی هفده‌هجده‌ساله بود که با شروع جنگ تحمیلی، راهی جبهه شد.

عصمت‌خانم تعریف می‌کند: رجبعلی غلامی، متولد شهر کابل افغانستان بود. آن‌طور‌که همسایه‌ها می‌گفتند، سال‌۱۳۵۹از افغانستان به ایران مهاجرت کرده بود. با آغاز جنگ تحمیلی، به‌عنوان بسیجی راهی جبهه شد.

این بانوی محله کوی پلیس از آن روزی که دست‌بافته‌اش را بر تن یک بسیجی دیده است، برایمان این‌طور روایت می‌کند: زمستان بود که همراه مادرم برای خرید به خیابان رفته بودیم و رجبعلی غلامی را دیدم. یک‌باره چشمم به کلاه و شال‌گردنی افتاد که بر سر و دور گردنش بود. همان لحظه متوجه شدم این همان کلاه و شال‌گردنی است که خودم بافته‌ام. از خوشحالی ذوق کردم و با صدای بلند به مادرم گفتم «این همان کلاه و شال‌گردنی است که من بافته‌ام.»

مادرم آرام به پهلویم زد و گفت آرام‌تر صحبت کن تا کسی متوجه نشود. بعد هم گفت نباید با حرف‌زدنم باعث آزردگی خاطر کسی شوم.

رجبعلی غلامی مدتی بعد دوباره به‌عنوان بسیجی راهی جبهه‌های نبرد حق علیه باطل شد و سال‌۱۳۶۲ در عملیات والفجر‌۹ به شهادت رسید.

 

* این گزارش سه‌شنبه ۱۶تیرماه ۱۴۰۵ در شماره ۶۶۶ شهرآرامحله منطقه ۷ و ۸ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام