خاطرات حمیدرضا گیلانیفر از محله سعدآباد رنگی و شارپ است
خاطرات، حُکم قالی کرمان را دارند. از روزی که بیافتند زیر پای آدمها، ارزش پیدا میکنند و این ارزش به اندازه عمر سجلیشان بالاتر میرود. این وسط خاطرهها فقط تصویرهای سیاه و سفید و یا اشباح متحرک نیستند. «صدا»ها هم خاطره میشوند. مثل صدای لغزیدن یک گلوله در دهانه یک تفنگ در روزهای اوج جنگ یا صدای زخم تیشه عشق فرهاد بر تن سنگ.
گاهی این «صداها» میتوانند خیلی سادهتر از اینها باشند. مثل صدای جیغ گنجشکها حین کلنجار رفتنشان بر فراز درخت گردویی که آقاجان توی باغچه کاشت. چیزی که «حمیدرضا گیلانیفر» بیش از همه از روزهای قدیم و خانه کلنگیشان در محله سعدآباد مشهد بهخاطر دارد. خیلیها گیلانیفر را در مقام یک استاد مطرح عکاسی در شهر مشهد میشناسند، اما زیر جلد این انسان موفق، پسربچهای است که همه شیطنتهایش را در حاشیه یکی از فرعیهای سناباد ریخته است. خاطرات قد کشیدن این هنرمند از زبان خودش شنیدنیست.
-جناب گیلانیفر از محلهتان برایمان بگویید؟
از وقتی که دست چپ و راستم را شناختهام، در همین خیابان سناباد بودهام و تمام تغییرات آن را تا به امروز به چشم دیدهام، به ویژه چیزهایی را که برای من خیلی شاخص بودند، درختهای منطقه، کوچههای قدیمی که نه خیلی تنگ هستند و نه خیلی مدرن، خانههایی با درهای چوبی و شیروانی که اغلبشان خراب شدهاند و جای خود را به ساختمانهای ۴ یا ۵ طبقه دادهاند.
الان نمیشود تعریف مشخصی از محله داد، غیر از اشتراکات معماری و طبیعی محله قدیم اشتراکات انسانی زیادی داشت، طوری که احساس میکردیم اعضای محله اعضای یک خانواده هستند. وقتی به جای یک خانه قدیمی یک آپارتمان با ۸ واحد خانه ساخته میشود طبیعی است که برای پر کردن خانهها آدمهایی بیایند که تعلقی به آن محله ندارند.
-رابطه شما با همسایهها در محله چطور بود؟
ما از این رابطه البته هم خوشحال بودیم و هم ناراحت؛ وقتی به مناطق جنوبیتر (از لحاظ اجتماعی نه جغرافیایی) میرفتیم در خانهها باز بود و مردم با هم مدام رفت و آمد داشتند. چنین چیزی در محله ما نبود. درهای خانهها همیشه بسته بود، همه با هم رفتار احترامآمیزی داشتند، اگر حرکت جمعیای صورت میگرفت مردم ارتباطشان نزدیکتر میشد. از طرفی شاد بودیم که باز مردم مثل برخی مناطق دیگر با هم غریبه نیستند.
-در مدرسهتان هم اوضاع همینطور بود؟
ما با بعضی هممحلهایها، هم مدرسهای هم بودیم. دبستان قدیمی «طاهر» هنوز هم هست و من خاطره کتک مدیرش را فراموش نمیکنم که دوبار شیطنت کردم و چشیدم طعمش را یا اتاقی که گوشه مدرسه بود و همیشه تهدید میکردند که اگر شیطنت کنید و یا درستان ضعیف باشد به آنجا میافتید. البته فکر میکنم هیچکس به آنجا نرفت، ولی ترس و شبحش هنوز هم هست.
دبستان قدیمی «طاهر» هنوز هم هست و من خاطره کتک مدیرش را فراموش نمیکنم که دوبار شیطنت کردم
-جذابترین بخش محله کجا بود؟
درختهای محله بودند که مرا ساعتها به خود مشغول میکردند. میشود گفت که درختهای این منطقه را حفظ هستم، درختهای سپیدار، اقاقیا، توت و ... که اغلبشان در سالهای اخیر یا به وسیله طوفان افتادند یا توسط شهرداری قطع شدند.
-غیر از درختها کجاها بیشتر برایتان خاطرهانگیز بودند؟
یکی استادیوم تختی که از پشت بام خانه میشود آن را دید. حتی خاطراتی از جام تختجمشید و ابومسلم آن زمان دارم. دانشکده ادبیات هم جذاب بود، من دانشآموز بودم و آنجا سخنرانی برگزار میشد همیشه میرفتم، خیلیها را آنجا میدیدم. الان هم آنجا مدرس هستم. مورد دیگر قنادی «پاپا» بود که سالها شاخصه چهارراه پل خاکی بهشمار میآمد یا سفرخانه حضرت زهرا (س) در خیابان مسعود که ۱۵۰ سال قدمت دارد و هر ساله روضه برگزار میکرد که با فوت متولیاش مدتیست تعطیل شده است. باغ اوقاف هم که هوا را تلطیف میکند و جزئی از خاطرات جمعی محله ماست.

-از خانه خودتان برایمان بگویید، چطور شد که خانه شما خراب نشد و به نوعی هم بافت قدیمی خود را حفظ کرده است؟
قدمت دقیق خانه را نمیدانم، ۴۰ سالی میشود که مال ماست، اما من قدمتش را تا ۸۰ سال شنیدهام. تا زمانی که پدرم زنده بود به محض ورود به این خانه اصلا آجر نمیدیدید، پدرم کارمند جهاد کشاورزی بود و به طبیعت علاقهمند. برای همین خانه پر از گل و گیاه بود، به محض ورود باید از دالان انگور میگذشتیم، دیوارها پر از چسبک و باغچه هم پر از درخت میوه. یک گلخانه به همان شیوه قدیم کنج حیاط بود.
زیرزمین خانه هم که خیلی خاص است، و حمامش که با آتش نفت گرم میشد. حیاط خلوتی هم داشتیم که یک حلقه چاه قنات داشت و حوض انباری که توی حیاط هست و از آب این قنات پر میشده و اهالی محل از آن مشروب میشدهاند. اما به خاطر روحیه مادرم و اینکه هرگوشه خانه یادآور بعضی خاطرات تلخ است، مجبور شدیم خانه را مقداری بازسازی کنیم و ضمن حفظ بدنه آن بخشهایی از آن را تغییر دهیم.
مادرم از قدیم الایام یک صندلی دم در میگذارد و ساعتها با همسایهها صحبت میکرد ما سعی کردیم همین موضوع را از او نگیریم و نتیجه مثبتش را هم دیدیم. نخواستیم از مادرم حیاط را، هوا را و قمریها را بگیریم، الان حیاط به سرسبزی گذشته نیست، اما یک درخت گردو یادگار پدرم هست، پرندهها میآیند و میروند و مادر با همینها زنده است.
*این گزارش آبان سال ۹۰ در شهرآرامحله منطقه ۱ چاپ شده است.