اگر موشک داشتید، کجا میزدید؟
جنگ، ناگهان شروع شد. از همان اول با شهادت رهبرمعظم انقلاب، مردم راهی خیابانها شدند، اما نه با یک برنامه مشخص و از پیشطراحیشده، بلکه با غیرت ملی و عزمی راسخ. ویژگی این اجتماعات هم، حضور خانوادگی شهروندان است. در محله شاهد هم همین اتفاق افتاد. اهالی این محله نهتنها از همان اول در خیابانها حاضر شدند، که هرکه با توان و خلاقیت خودش به این تجمعات، شور و حال میبخشد.
داستان حضور محمدحسن و نازنینزینب دهقانی هم نشانی از مهارت و خلاقیت آنها دارد که نخواستند در این جنگ تحمیلی بیتفاوت باشند. این خواهر و برادر با دوربین و تجهیزات حرفهای پدرشان وارد میدان شدند. با اینکه هر دو نوجوان هستند، خیلی مصمم هرشب پایه دوربین را مقابل جمعیت میکارند و از شرکتکنندگان در تجمعات، پرسشهای جالب میپرسند، مثل اینکه «چقدر پول میگیرید که به خیابان میآیید؟»، «تا پایان عمر اسرائیل چقدر مانده؟» یا «اگر موشک داشتید، کجا میزدید؟».
محمدحسن و نازنینزینب، هرشب، برای خودشان وظیفهای تعریف کردهاند و نوعی میهندوستی در کارشان موج میزند؛ تلاش برای اینکه صدای مردمِ حاضر در میدان را بشنوند و ثبت کنند، حتی اگر این صداها را فقط گاهی بتوانند در خبرگزاری پانا یا کانال مسجد محلهشان منتشر کنند.
گزارشگران پرسشهای عجیب و عمیق
درست است که بیش از سیشب، خانوادگی در چهارراه ورزش حضور دارند، اما نخستین تصویر جدی که از کار با دوربین در ذهن محمدحسن مانده، مربوط به مراسم تشییع یکی از شهدا در مشهد است؛ «سال ۱۴۰۱ وقتی در حرم امامرضا (ع) به یک روحانی حمله شد و به شهادت رسید، من با دوربین در مراسم تشییع او شرکت کردم. قبل از آن هم وقتی به راهپیماییها میرفتیم، عکس میگرفتم. دوست داشتم هم حضور مردم ثبت و هم مهارت خودم بیشتر شود.»
گفتههای محمدحسن نشان میدهد این مسیر ریشهدارتر از چیزی است که بهنظر میرسد. این نوجوان دوازدهساله میگوید: تقریبا از کلاس سوم، عکاسی را کنار پدرم شروع کردم. او معلم کلاس هفتم است و قبلا آتلیه داشت. ما از تجهیزات کامل پدرم که شامل چند لنز حرفهای و میکروفن میشود همیشه استفاده میکردیم و درکنارش هم تاحدودی تدوین را یاد میگرفتیم.
همکاری خواهر و برادری
موقع تهیه گزارش، محمدحسن مقابل دوربین، خودش را معرفی میکند و میگوید: «اینجا چهارراه ورزش است. دشمن میگوید مردم پول میگیرند که به خیابانها میآیند. ما میخواهیم از مردم بپرسیم چقدر پول گرفتند!». لحنش جدی است با اینکه سن و سال زیادی ندارد.
در سیوچند شب گذشته، برای ضبط مصاحبهها با پدرش یا با خواهرش به چهارراه ورزش رفتهاند. با دقتی که شاید از سالها تماشای کار پدر به ارث برده، قاب میبندد و نور را تنظیم میکند. در مرحله اجرا، هرکدام نقش خودشان را دارند. بعضی شبها نازنینزینب با مردم صحبت میکند و محمدحسن تصویر ثبت میکند و گاهی جای این نقشها با هم عوض میشود. هردوشان سؤالهایی میپرسند که سادهاند، اما پاسخهای مردم گاهی عمیق و تکاندهنده میشود.

کار با تجهیزات حرفهای
از لحظه شروع اجتماعات تا پایان آن، هر تعداد مصاحبه که ممکن باشد، انجام میدهند. نازنینزینب که کلاس هشتم است، درباره ایده سؤالات میگوید: ما هر شب، باهم مشورت میکنیم. تاحدی هم اخبار را دنبال میکنیم و باتوجه به آنها سؤال طراحی میکنیم. بیشتر سؤالهایی طراحی میکنیم که پاسخش تودهنی بزرگی به حرفهای دشمن باشد. گاهی هم از منابع مختلف و ابزارهای هوش مصنوعی کمک میگیریم.
فرایند کارشان حالا تا حدی ساختارمند شده است. محمدحسن هم دنباله صحبت خواهرش را میگیرد و میگوید: پیش از ضبط، ایدهها را روی کاغذ مینویسیم و دربارهشان فکر میکنیم. بعد که به خانه میآییم، تدوین را تا اندازهای که بلد هستم، با کمک پدرم شروع میکنم. ما برای کانال خاصی کار نمیکنیم؛ بیشتر بهخاطر علاقهمان است. البته چندبار گزارشهایمان را برای خبرگزاری کشوری پانا فرستادهایم.
هم دغدغه، هم کنجکاوی نوجوانانه
نازنینزینب، خودش را «گزارشگر این روزهای جنگ رمضان» معرفی و بیان میکند: من گزارشگری هستم که شاهد تجاوز آمریکای جنایتکار و رژیم صهیونیستی است. تنها انگیزهام برای این کار که از کودکی دوست داشتم، پرسیدن سؤالات جالب از مردم است. میخواهم از مردمی که به میادین شهر میآیند و مشت محکمی به دهن ظالم میزنند، سؤالات جالب بپرسم تا حرفهای دشمن را خنثی کند.
محمدحسن درحالیکه لنز تله را روی دوربینش بسته است و از حضور مردم عکاسی میکند، میگوید: دوربینم سنگین است، ولی سهسال است که به سنگینی آن عادت کردهام.
او خطاب به رهبر رشید انقلاب با لبخند میگوید: جانم فدایت! من هنوز باور نمیکنم رهبرمان شهید شده است.
در این میان، نقش پدر و مادر این دو نوجوان هم پررنگ است؛ کسانی که هم حمایت میکنند و هم به آنها مهارت میآموزند. پدر نهتنها به فرزندانش آموزش داده، بلکه نگاه خلاقانه را هم در آنها پرورش داده است. مدتی قبل در آتلیه پدر، با نورها و پسزمینههای رنگی، لحظههای مردم ثبت میشد و حالا همان دوربین، لنزها و حتی سهپایه قدیمی، ابزار روایت نسل جدید شدهاند.
تنها انگیزهام برای این کار که از کودکی دوست داشتم، پرسیدن سؤالات جالب از مردم است
اهمیت ثبت این لحظهها
فضای کارشان ترکیبی از هیجان و جدیت نوجوانانه است. گاهی اشتباه میکنند، گاهی کلمات را خوب پیدا نمیکنند و گاهی هم مردم جدیشان نمیگیرند، اما نازنینزینب که دانشآموز دبیرستان صفوراست، میگوید: مهم است که این لحظهها از بین نروند.
محمدحسن هم که دانشآموز مدرسه پیشگامان مطهر است، میگوید: برخی بهدلیل سن کم ما یا اینکه میکروفن لوگودار نداریم، از گفتوگو پرهیز میکنند، ولی بیشتر شهروندان با روی باز همراهی میکنند.
انگیزه اصلی او از عکاسی و گزارشگری این است؛ «میخواهم صدای مردم ایران را به گوش مخاطبان سراسر جهان برسانم و روایتهای مستند تهیه کنم. در آینده هم دوست دارم حرفهایتر در حوزه رسانه و گزارشگری فعالیت کنم.»
اسباببازیها، روحیهساز شد
زهراسادات زادهقریشی، مادر محمدحسن و نازنینزینب
زهراسادات با افتخار میگوید: وقتی بچهها کوچک بودند، هر وقت قرار بود در راهپیماییهای ۲۲بهمن یا مناسبتهای دیگر شرکت کنیم، پدرشان یک روش جالب داشت. بچهها را به مغازه اسباببازیفروشی میبرد و به آنها میگفت هر چیزی که دوست دارید انتخاب کنید؛ بعدش با هم میرویم راهپیمایی.
او کمی مکث میکند، انگار دارد همان روزها را دوباره مرور میکند و ادامه میدهد: برای بچهها، در آن سن، شاید اصلِ ماجرا همان انتخاب اسباببازی بود، اما کمکم، همین همراهیها برایشان یک روحیه انقلابی ساخت. محمدحسن و نازنین زینب کنار ما بودند، جمعیت را میدیدند و شعارها را میشنیدند و همه اینها در ذهنشان ماند.
مادر نوجوانان گزارشگر بیان میکند: بچهها که بزرگتر شدند، دیگر به خاطر اسباببازی با ما همراه نمیشدند، بلکه خودشان مشتاق بودند در راهپیمایی شرکت کنند. حالا در این روزهای جنگ میبینیم آن حضورهای قبلی و تجربههایشان بیتأثیر نبوده است. یک دغدغه اجتماعی در آنها شکل گرفته است که ریشه در همان سالهای کودکیشان دارد.
* این گزارش چهارشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۵ در شماره ۶۵۷ شهرآرامحله منطقه ۹ و ۱۰ منتشر شده است.