کد خبر: ۱۳۹۲۴
۳۰ دی ۱۴۰۴ - ۱۶:۰۰
درباره شهید قربانی که پرجمعیت‌ترین محله مشهد به نام اوست

درباره شهید قربانی که پرجمعیت‌ترین محله مشهد به نام اوست

محله شهیدقربانی مشهد سال‏‌هاست با نام این شهید پیوند خورده است. او به‌خاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران خاطره یک هم‌محله‏‌ای خوب را از خود برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.

بین همه روزمرگی‌های یک محله حاشیه‌‏ای که اگر مشکلات بی‌‏شمارش امان بدهد و از یادآوری کمبود‌ها بلوایی برپا نشود، صحبت از امیر‌رضا که نامش بر محله حک شده، دلیل خوبی است که دقایقی اهالی را در یاد‌ها فرو ببرد. با اینکه ۲۸ سال از شهادتش می‌‏گذرد، خیلی از اهالی هنوز او را به یاد دارند که پسر آرامی بود، به بزرگ‌تر‌های محله احترام می‌‏گذاشت و...

او پسر فعالی بود، هوای پدر و مادرش را داشت و هیچ وقت دوست نداشت فقط برای پول درآوردن کار کند؛ آبرومند‌بودن شغلش برایش خیلی مهم بود، اما مهم‌تر از همه اینکه او یک هم‌محله‌‏ای خوب بود. با وجود اینکه چند سالی است خانواده شهید، مکان زندگی خود را عوض کرده‏‌اند و چند سالی می‌شود که مرزبندی‏های محله‌‏ای، آن‌‏ها را در محله‌ای مستقل و در جوار محل زندگی قبلی‏شان قرار داده است، نام شهیدقربانی برای اهالی محله ناآشنا نیست.

محله شهیدقربانی مشهد سال‏هاست با نام او پیوندی دیرینه خورده است. او به‌خاطر شخصیت آرام و احترام به دیگران از خود خاطره یک هم‌محله‏‌ای خوب را برجا گذاشته تا جایی که اگر کمی در خاطرات محله دقیق شویم، نام و یاد او هنوز در یادهاست.

این‏ها بیشتر شنیده‌های ماست از صاحب نام محله شهیدقربانی در ناحیه ۳ منطقه ما، اما وقتی هنگام گشت و گذار در این محله، به‌صورت اتفاقی پدر و مادر شهید را نیز می‌‏بینیم، بیشتر با او آشنا می‌‏شویم. پیرمردی کهنسال که کلاه بافتنی قهوه‏ای بر سر دارد و هر روز ساعت‌‏ها روی صندلی، مقابل بقالی‌‏اش می‌‏نشیند، پدر شهید است و هر روز در محله دیده می‌‏شود.

دوست دارم شغل آبرومندی داشته باشم

اسم امیررضا را که می‌آوریم، از روی حرکات لب‌‏هایمان خوب می‌‏فهمد و از جا بلند می‌‏شود، اما بعد از آن به زحمت با او گفت‌و‌گو می‌‏کنیم، چراکه گوش‌هایش خوب نمی‌شنود. از امیررضا خاطرات زیادی برای پدر و مادرش باقی مانده است؛ او وقتی درسش را تمام می‌‏کند، پدر از او می‌خواهد مثل دیگر جوان‌‏های هم‌سن‌وسالش سر کار برود. پدر در حالی‌که سرش را تکان می‌‏دهد، لبخندی بر لبانش می‌آورد و می‌‏گوید: «بهش گفتم برو مثل بقیه هم‌سن‌وسالانت کارگری کن و روزی دو قران بگیر بیاور خانه، اما او...»، اما امیررضا برای خودش دنیایی داشت که در آن مفید‌بودن را به کارگربودن ترجیح می‌داد. او اعتقاد داشت باید از همه توانایی‌‏هایش استفاده کند و انسان مفیدی باشد.

مادرش این‌‏ها را تعریف می‌کند و بعد جواب امیررضا را که آن زمان به پدر داده بود، با افتخار تکرار می‏‌کند: امیررضا به پدرش گفت حاضرم پول بسیار کمی بگیرم، اما کاری کنم که فایده‌‏ای برای مردم داشته باشد. مادرش ادامه می‌‏دهد: او فکر جوان‌های امروزی را داشت؛ حتی به آبرومند بودن شغلش حساس بود و همیشه وقتی با هم حرف می‌زدیم، می‌‏گفت: مادرجان، دوست دارم شغل آبرومندی داشته باشم.

 

درباره شهید امیررضا قربانی که یک محله به نام اوست

 

عزیزدردانه مادر بود

همین می‌‏شود که امیررضا به عضویت جهادسازندگی درمی‌‏آید و فعالیت‌هایش را در این ارگان آغاز می‌‏کند. او که از همین ارگان برای سربازی به جبهه می‌رود، عزیزدردانه مادر هم بوده است؛ یعقوبی درحالی‌که لبخندی بر لبانش ظاهر می‌‏شود، می‌‏گوید: مثل دو تا دوست بودیم، بیشتر شب‌‏ها با هم حرف می‌‏زدیم. سکوت می‌‏کند و باز می‌گوید: وقت رفتنش هم مرا دلداری می‌‏داد.

حالا مادر بی‌قرار شده تا بیشتر در مورد امیررضا حرف بزند؛ از رویای دورهم‌بودنشان می‌گوید، از سفره‌های ناهار که اگر غذا باقالی بود، امیررضا ناپدید می‌شد. می‌‏گوید: امیررضا همه غذا‌ها را دوست داشت، اما از باقالی متنفر بود و من هیچ‌وقت برایش این غذا را درست نمی‏کردم تا از سفره بلند نشود!

هرچند امیررضا را خیلی از هم‌محله‏ای‌های جدید ندیده‌اند و چندان شناختی از او ندارند، خاطرات او که گاهی توسط پدر و مادرش بیان  می‌‏شود، حس یک هم‌محله‌ای خوب را که به بزرگ‌تر‌ها سر می‌‏زد، به همه احترام می‌‏گذاشت و به همه برای داشتن یک شغل آبرومند سفارش می‌کرد، در محله ایجاد کرده است.

 

*این گزارش یکشنبه، ۱۲ شهریور ۹۱ در شماره ۱۹ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است. 

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44