شهیداحمد مظفر را همه با نامههایش میشناسند
نامههایش همه سلام و احوالپرسی است. از آرزوی سلامتی برای مادرگرفته تا همکلاسیها و همولایتیها. حال خودش را به همین عبارت خلاصه میکند؛ «اگر احوالپرس من هستید بد نیستم.» و بعد آن سلام رساندنها شروع میشود؛ «زنبرادر عزیز، داماد گرامیمان محمد رحیمزاده، خواهرم فاطمه و بچههایش صغرا، ملکه و معصومه را سلام میرسانم، همچنین رجب، داییکریم، قربانمحمد، خانواده علینوری، کازرانی و همسرش، خانوادههای رحمانی، کربلاییحسین، براتعلی و ....
اهالی روستا به جای احمد، حسین صدایش میکردند. کسی از سرگذشت روزهای جنگ و قبل شهادتش خبر ندارد، اما همه میدانند احمد شهید شده و این برای همه بس است.

اخراج از مدرسه به خاطر راهپیمایی
متولد سال ۴۵ است در خانوادهای مذهبی. آخرین فرزند خانوادهای هفت نفره است که هیچگاه سایه پدر در زندگیاش نبوده است. هنوز به دنیا نیامدهبود که او را از دست داد و این یعنی احمد روزهای مانده را کنار مادر و با سرپرستی برادر بزرگش محمد بگذراند.
چندسالی را در روستا میماند و با پایان دبستان راهی بجنورد میشود و بعدها بهخاطر شرکت در راهپیمایی از مدرسه اخراج میشود. هرچند هنوز هم کسی از شهادت، محل و چگونگی آن چیزی نمیداند، اما روایت رفتنش را محمد خوب بهیاد دارد.

عملیات مرصاد
محمد دستخطهای احمد را برای خود نگه داشته و یک جای امن حفظشان کرده و هروقت دلش برای احمد تنگ میشود سراغ آنها میرود.«از تو سپاسگزارم که جای پدر را سالها برایم پرکردی و همچون فرزندت نگهدارم بودی.» این جمله آغاز همه نامههای اوست که محمد همیشه مرورش میکند.
محمدمظفر بعد از رفتن احمد با خانواده به مشهد میآیند و ساکن گلشهر میشوند. برادر است دیگر، یاد آن روزها که میافتد چشمهایش پراشک میشود.
تعریف میکند: «بهار ۶۷ احمد برای مرخصی آمد روستا، یک مرخصی ۱۳ روزه، اما دوباره عازم و در ۲۱ تیر همان سال در عملیات مرصاد مفقود شد.»
یکسال بیخبری از احمد ما را مصمم کرده بود هرجایی دنبالش باشیم
شهید بدون پلاک
یکسال بیخبری از احمد ما را مصمم کرده بود هرجایی دنبالش باشیم. محمد مظفر گریزی به روزهای پایانی سال ۶۸ میزند؛ «بارها به امور شهدای تهران سرزدم، مسئولان پاسخ درستی نمیدادند. بعد از بازگشت اسرا مطمئن شدیم او شهید شدهاست.»
این را که میگوید انگارچیزی به خاطرش آمده باشد. نامههای داخل صندوقچه را بالا و پایین میکند و با نشان دادن یک برگ کاغذ دستنویس میگوید: «بعد از اینکه سالها پیگیری کردیم تنها جوابی که فرمانده لشکر ۲۱ حمزه داد این بود که از عملیات مرصاد خبری از احمد نبوده است.
سالها گذشت. داشتیم به نبودنش عادت میکردیم. مادر، اما هیچوقت نپذیرفت که احمد شهید شده و همیشه چشمانتظار او ماند. حتی وقتی بار مهاجرت را بستیم و به مشهد آمدیم نگران بود نکند احمد به روستا برگردد.
انتظار سالهای دور مادر با آمدن شهدای مفقودالاثر رنگ میبازد. اما او تشنه دیدار فرزند به او میپیوندد.
محمد تعریف میکند: «سال ۸۳ خبر پیداشدن ۳۸۰ شهیدمفقودالاثر حال و هوای روزهایمان را متفاوت کرد. یکی از تابوتها به نام احمد بود بدون پلاک و هیچ نشانی.»
میدانستم به این آرزو میرسم
حالا محمد یاد خاطره روزهای دور از برادر شهیدش میافتد؛ «در دوران تحصیل احمد برای خرید چند قلم کالا به شهر رفته بودیم که مصادف شده بود با به آتش کشیده شدن منزل حجتالاسلام مهماننواز امامجمعه بیرجند توسط منافقان و آغاز راهپیماییهای گسترده. من و احمد یکی از شرکتکنندگان راهپیماییها بودیم. یادم است در یکی از این روزها بعد از تیراندازی در یک کوچه توسط چند منافق محاصره شدیم. با خواست خدا باوجود اینکه زخمی شده بودیم از بالای دیوار فرار کردیم. بعد از نجات با هم به این فکر میکردیم که اگر کشته میشدیم شهید محسوب میشدیم و بلندبلند میخندیدیم غافل از اینکه احمد روزی به این آرزو میرسد و من....»
* این گزارش در شماره ۸۹ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۲۸ بهمن ماه سال ۱۳۹۲ منتشر شده است.