خاطره امجدی نویسنده شد تا خودش آخر داستان را بنویسد
گاهی دلم برای کودکیام تنگ میشود؛کودکی و رویاهای شیرینش، نقشهایی که در آنها بزرگ شدم، خالهبازی، بازیگری، نویسندگی، پزشکی وگاه... افکارم بیاختیار به تو میرسد که رویاهایت را ناتمام نمیگذاری و استوار پیش میروی؛ آنقدر که قلم در دستان کوچک دهسالهات جهانی را فتح میکند.
همراه با خاطره
آشنایی با خاطره کوچولو، کوچهپسکوچههای محله الهیه مشهد و ساختمانهای گوناگونش را در نظرم دوستداشتنیتر نشان میدهد، با سلام و احوالپرسی صمیمانهای سرصحبت را با او به آسانی باز میکنم، لحنزلال و دوستداشتنیاش به گفتگو دلگرمترم میکند، آنقدر که احساس میکنم سالها میشناسمش؛ حتی پیش از تولد! او داستان نویسندگیاش را اینگونه آغاز میکند:«از کلاس اول مینوشتم اما از سال سوم دبستانم به بعد نویسندگی را بهطور حرفهای با شرکت در کلاس نویسندگی مجتمع امامرضا(ع) و با کمک خیبری، مربیام شروع کردم و حالا هم عضو انجمن نویسندگان کودک و نوجوان هستم.
همزمان شدن آغاز یادگیری خواندن و نوشتن با نویسندگی خاطره کوچولو شگفتزدهام میکند؛ اینکه چگونه دستان کوچکش به جای آب، بابا و نان مینویسد: "هرکس باید در زندگی سختی بکشد تا فردی مفید باشد."
چرا نویسندگی؟
خاطره امجدی با لحن کودکانهاش میگوید: از همان اول وقتی داستان میخواندم دوست داشتم آخر داستانها جور دیگری تمام شود، برای همین تصمیم به نوشتن گرفتم. او ادامه میدهد: داستانهای تخیلی را دوست دارم.
این جمله به دانستن تعریف تخیل از دیدگاه یک نویسنده ۱۰ ساله ترغیبم میکند که خاطره در پاسخم میگوید: «تخیل یعنی چیزی که واقعیت ندارد. بعضی از داستانها را دوست ندارم، چون ساده شروع میشوند و ساده تمام میشوند.» از داستانهایی که نوشته چند مورد را با اشتیاق نام میبرد: زینبکوچولو، رویای نماز، گلی برای گل.
بعضی از داستانها را دوست ندارم، چون ساده شروع میشوند و ساده تمام میشوند
سختگیر و جزئینگر
خاطره خودش را نویسندهای جزئینگر معرفی میکند: «من به جزئیات خیلی توجه میکنم مانند دانه که در حال رشد است، دردی که یک برگ هنگام افتادن از درخت میکشد و احساس میوهای که شب یلدا خورده میشود.» مکث کوتاهی میکند و میگوید: اتفاقاتی که برای خودم رخ میدهد را سوژه میکنم و از وقایعی که برای دیگران پیش میآید(اگر جالب باشد) استفاده میکنم. در ضمن دوست ندارم آخر داستانهایم زیاد غمگین باشد چون روحیهام را ضعیف میکند.
یاران همراه
صحبت درباره خاطره از نقش یاران و همراهانش غافلم نمیکند او با حس قشنگی از مشوقانش یاد میکند: خانوادهام و همسایه مهربانم که داستانهایم را اصلاح میکرد به من کمک زیادی کردهاند. او این جمله را با قدرشناسی کودکانهاش بیان میکند و در تکمیل حرفهایش از دو دوست کلاس چهارمش که نوشتههایش را با علاقه خاصی دنبال میکردند نام میبرد.
دکتر نویسنده
او تعریف میکند: تا سال گذشته داستانهایش را در مدرسه میخوانده و تشویقهای میرحبیبی معلم کلاس سومش، محبتی فراموشنشدنی است در قلب کوچک او. صحبت را به دیگر دلبستگیهای خاطره میکشانم که او توضیح میدهد: نقاشی را دوست دارم اما این هنر را بهصورت حرفهای دنبال نکردهام. او به دوردستهای زندگی خودش اشارهای میکند و میگوید: میخواهم در آینده دکتر و نویسنده شوم. وقتی میپرسم داستانهایت تا به حال چاپ شده است با کمی ناراحتی میگوید: نه متاسفانه.
همزادپنداری
خاطره برای اینکه بیشتر شخصیت داستانهایش را بشناسد خودش را یک بار جای سارا شخصیت یکی از داستانهایش گذاشته و دکور اتاقش را مانند اتاق سارا تغییر داده است. روح لطیف داستاننویس کوچک محله الهیه مرا به سمت همزادپنداری با او میکشاند.
خاطره برای اینکه شخصیت داستانهایش را بشناسد خودش را جای شخصیت داستانهایش میگذارد
زندگی شیرین است
درآخرین قسمت صحبتمان خاطره دوست دارد آرزویی برای خوانندگان داستانهایش داشته باشد. او امیدوار است همه خوانندگان این شماره به همه آرزوهایشان برسند و میگوید: دوست دارم از حرفهایم خوششان بیاید. صحبتهایم را با پرسیدن نظرش راجع به چند کلمه به پایان میرسانم.
زندگی: شیرین است
مادر: همدرد
خاطره: دلپذیر
*این گزارش پنج شنبه، ۲۱ دی ۹۱ در شماره ۲۴ شهرآرامحله منطقه ۱۲ چاپ شده است.