لشکر 77 خراسان

احمد‌ سوداگر هشت سال از دوران سی ساله خدمت در نیروی زمینی ارتش را در جبهه و در واحد مخابراتی گذرانده است. ارتباط گردان رزمی‌۱۵۳ لشکر‌۷۷ بر‌عهده احمدآقا بوده تا پیام‌های لجستیکی را از آبادان به مشهد ارسال کند.
حسین‌آقاخان خزاعی به‌عنوان رئیس قزاق‌خانه به مشهد می‌آید، اما رضاخان، به او مأموریت دیگری داده است. او که به‌عنوان فرمانده لشکر‌۶ شرق به مشهد می‌آید، ساختار ارتش نوین خراسان را در مشهد شکل می‌دهد.
نخستین یگان‌های نظامی ایران که عمدتا سربازان لشکر ۷۷ خراسان و تیپ ۲ قوچان بودند، ۲۹‌آذر‌۵۱ از راه هوا و دریا عازم عمان شدند.
رامین رامین‌نژاد برنده ۳ جایزه ادبی در جشنواره کتاب سال رضوی، رفتن به سوی تالیف را یک اتفاق می‌داند، اتفاقی که از پیداشدن چند قطعه عکس رقم خورد.
نام «سردادور» هنوز هم برای برخی آشناست. «سردادور» همان خیابان هم‌جوار با پادگان ارتش است که  پس از فتح تاریخی لشکر ۷۷ و شکستن حصر آبادان با نام «ثامن‌الائمه (ع)» نام‌گذاری شد.
نسلی از عینک‌فروشان بنام امروز مشهد، شاگرد مهدی یوسفی صراف، صاحب عینک‌سازی هیمالیا در خیابان ارگ بوده‌اند. او می‌گوید: چند سالی طول کشید تا برای شناخت دقیق عینک کتاب‌های آلمانی را مطالعه کنم.
ستاد پشتیبانی منطقه۴ واقع در چهارراه لشکر یکی از مراکز جمع‌آوری کمک‌های مردمی به جبهه در استان خراسان بود.
به همسرم تذکر داده بودند که چون در عقیدتی لشکر ۷۷ پیروز ثامن‌الائمه فعالیت می‌کند، جانش در خطر است و باید احتیاط کند.
شاه عباس صفوی از کرد‌های جنگجوی ولایات غربی ایران بهره گرفته و آن‌ها را به شمال و شمال شرق خراسان کوچ می‌دهد، نادرشاه هم چنین می‌کند و خراسان بدل می‌شود به قرارگاه اصلی قشون ایران، در دوره افشاری.
سرهنگ قاسم کریمی، فرماندۀ گروهان عملیاتی و پیاده نظام گردان ۱۱۰ از تیپ سوم لشکر ۷۷ و سروان حسن اسماعیل‌زاده از شاهدان عینی عملیات آزادسازی خرمشهر هستند.
مصطفی برومند، پیرمرد هشتاد‌و چند‌ساله محله حاجی‌آباد، پدر یکی از سربازان کشته‌شده در جنگ ظفار است که حتی موفق به دیدن جنازه فرزندش نشد.
نشانه‌های بیماری در بدن سرباز لشکر77 ثامن‌الائمه ظاهر شد. او باز هم سکوت کرد. می‌کوشید این نشانه‌ها را از همه پنهان کند. محمدرضا خاکساری هفتم اسفند سال 83 سربازی را به پایان رساند به این امید که نوروز 84 را در کنار خانواده سپری کند و لحظات خوبی برای همه آن‌ها باشد، غافل از اینکه یک تومور در سرش چندان رشد کرده بود که هر لحظه می‌توانست جانش را به خطر بیندازد.
اولین چیزی که در بین تابلوهای نقاشی خودنمایی می‌کند، چهره ارتشی‌‌هایی است که با اولین نگاه ما را یاد تمبرهای قدیمی می‌اندازند. نام بیشتر آن‌ها زیر تابلوها نوشته شده است. تابلوهایی که توسط شهیدسیدمحمود امیدخدا در دهه‌های 30 و 40 کشیده شده‌اند. آن‌طور که می‌گویند شهید امیدخدا ذوق هنری خوبی داشته و در ایام فراغتش چهره دوستان و هم‌رزمانش را می‌کشیده است.
یک کلاه‌سبز در 24 ساعت شبانه‌روز تنها 3 ساعت حق استراحت دارد، در عملیات‌های صحرایی هر روز 45 کیلومتر در بیابان‌های بی‌آب و علف راه‌پیمایی می‌کند که بعضا بچه‌ها از فرط خستگی و عطش به حالت اغماء و بیهوشی می‌رفتند. در عملیات‌های هوایی برای بار اول از ارتفاع 2هزار متری سقوط آزاد با چتر انجام می‌شود که بسیاری در لحظه پرش، به صورت ناخودآگاه بی‌هوش می‌شوند. این تمرینات طاقت‌فرساست که کماندوهایی ورزیده برای دفاع از جان، مال و ناموس مردم را تربیت می‌کند.
عباس فرازی پدری است که به معنای واقعی با فرزندانش دوست و همراه است. این همراهی و دوستی را در شوخی‌ها و صحبت‌هایی که بینشان ردوبدل می‌شود، می‌توان حس کرد. شاید همین مهربانی و صمیمیت پدر با فرزندان باعث شده است که آن‌ها نیز دنباله‌رو شغل و خدمت پدر باشند و همگی نظامی هستند. می‌گوید: پیش از عملیاتی اعلام شد برای اصلاح رزمنده‌ها به مقر لشکر بروم. من هم وسایلم را برداشتم و به چادری که برای اصلاح برپاشده بود، رفتم. وارد که شدم، چند نفر از فرماندهان ارتش ازجمله سپهبدشهیدعلی صیادشیرازی را دیدم که در آن زمان فرمانده نیروی زمینی ارتش بود. سروصورت همه ازجمله سپهبدصیادشیرازی را اصلاح کردم.
هنوز هم «وطن» را با بغض ادا می‌کند. لباس‌های نظامی‌‌اش بعد از بازنشستگی دم دست است و گاهی آن را می‌پوشد. اگر میان این لباس نظامی‌پوشیدن‌هایش فاصله بیفتد همسرش می‌گوید دلم برای آن لباست تنگ شده است. زاده طرق است و ساکن آن. در لشکر77 کاری می‌کند که کسی جرئت نکند از طرق بد بگوید. سربازی اگر از طرق باشد می‌گویند این همشهری جناب سرهنگ است. او چند سالی است که در محله سنگر تازه‌ای پیدا کرده است تا در آن خدمت کند. سرهنگ احمد حسن زاده هیئت امنای مسجد است و مسجد ابوالفضلی طرق و بچه‌های محل، آقا سرهنگ را خوب می‌شناسند.
موهایش را در ارتش سفید کرده است و از 96 ماهی که جنگ به ما تحمیل شد 90 ماهش را زیر توپ و گلوله و خمپاره بوده است. از همان روز اول جنگ تا زمانی که قطعنامه پذیرفته شد، کارش تدارکات و پشتیبانی بود و کمبودها و تحریم‌ها را با گوشت و پوست و استخوانش حس کرده است. می‌گوید: بچه‌های ارتش عاشق بودند. وقتی هم که عاشق باشی خبری از عقل و منطق نیست. ارتش من را استخدام کرده بود که از این آب و خاک دفاع کنم و مفتخرم خود را بخشی از ارتشی بدانم که اجازه نداد یک وجب از خاک ایران دست دشمن بیفتد و هویت مردم خدشه‌دار شود.
جیره غذایی ما یکسان بود، یعنی اگر به ما یک عدد تن ماهی با یک نان می‌دادند، اسیران عراقی هم همین غذا را می‌خوردند، از تشنگی اسیران عراقی خبری نبود، اگر بی‌سواد بودند، به آن‌ها سواد می‌آموختند، اگر شیعه بودند به زیارت بقاع متبرکه اهل تشیع مشرف می‌شدند. درحقیقت فرماندهان ایرانی بیشتر سعی می‌کردند اسیران عراقی را از کرده‌شان متنبه و پشیمان کنند. بعضی از آن‌ها به قدری نادم و پشیمان بودند که زار زار گریه می‌کردند و فریاد «دخیل یا خمینی» سر می‌دادند. این بخشی از روایت مسعود وارسته از سال‌های دفاع مقدس است.
سرتیپ دوم پاسدار مجید توکلی، فرمانده شناسایی عملیات طریق‌القدس، یکی از ۲۲ نفری است که برای شناسایی منطقه به‌مدت ۹۰ روز در شنزار‌های پشت بستان در شرایط سخت زندگی کرده است. او می‌گوید: عملیات آزادسازی بستان، بیشتر شبیه معجزه بود و با هیچ تاکتیک نظامی قابل اجرا نیست، دراین عملیات ده‌ها تانک نظامی که هرکدام بیشتر از 50تن ورزن داشتند باید از تپه‌های شنی با شیب 45درجه عبور می‌کردند، باور همه این بود که تانک‌ها در شن‌زار گیر می‌کنند اما همان جا باران شدیدی شروع به باریدن کرد و مسیر حرکت تانک ها آبپاشی، کوبیده و سفت شد.
از تکاوران بازنشسته نیروی دریایی ارتش است که در طول 8سال دفاع مقدس در نوک پیکان نبردها قرار داشته است. در نوجوانی عاشق تیپ و استایل نیروهای دریایی ارتش شد و به استخدام این ارگان درآمد. فکر می‌کرد قرار است سوار کشتی‌های قاره‌پیمای غول‌پیکر شود، لباس‌های ملوانی بپوشد و کل دنیا را سیاحت کند، اما دیدن جنگ و جنگیدن نصیبش شد. علیرضا دیبا ناوسران بازنشسته نیروی دریایی ارتش جمهوری اسلامی، مثل بیشتر نظامی‌ها مرتب لباس پوشیده‌ است، صاف راه می‌رود و شمرده حرف می‌زند. می‌گوید این فقط ظاهر است و از درون با بیماری‌های زیادی دست به گریبان است. کارت جانبازی 25درصدی ارتش و 15درصدی بنیاد جانبازان را نشانم می‌دهد و می‌گوید در طول جنگ جراحت‌های زیادی داشته است که اصلا فرصت پی‌گرفتن آن‌ها را نداشته است.