هلال‌احمر

مصطفی ذاکر‌خادر که نیمی از عمر چهل‌و‌هفت‌ساله‌اش را در مسیر امداد و کمک‌رسانی گذرانده است، در جنگ تحمیلی سوم، روز‌های پرفشاری را در تهران سپری کرد و زیر بمباران، پای هم‌وطنانش ایستاد و دست یاری‌اش را به‌سوی آدم‌های زیر آوار گشود.
معصومه داه می‌گوید: وقتی در سال ۸۹ کانون شهید ابوذرغفاری تبدیل به یک کانون تخصصی هنر‌های تجسمی شد، به همراه دوستانم یک سال در مورد شاخه‌های هنر‌های تجسمی یعنی رشته‌های نقاشی، خوشنویسی، گرافیک، عکاسی و طراحی تحقیق کردم.
عباسعلی عباس‌زاده از نیرو‌های عملیاتی و کار‌راه‌انداز بود. چه بسیار اتاق‌های عملی که در جبهه‌ها با دوندگی‌های او برپا شد. او با اولین گروه هلال احمر عازم مناطق جنگی شد و تا پایان جنگ در کنار کادر درمان حضور داشت.
همه‌جا هستند، هرجا که نیاز به کمک و امدادرسانی باشد، پای کار هستند، آن‌هم داوطلبانه. اسمش هم گواه همین شاخصه‌هاست: داوطلب؛ داوطلبانی که به جمعیت هلال‌احمر پیوسته‌اند و هرکدام در عرصه‌های مختلف پای کار ایستاده‌اند. 
اکبر تهرانی سال‌۱۳۵۳ وارد جمعیت شیر‌و‌خورشید سرخ می‌شود و با عده‌ای از بچه‌مذهبی‌ها که آن زمان تعدادشان خیلی کم بود، هم‌گروه شده و به عنوان راننده مشغول به کار می‌شود.
زهرا همتی همان‌طور‌که مقابل ویترین یکی از مغازه‌ها در خیابان احمدآباد به تماشا ایستاده بود، یک‌باره چشمش به مرد میان‌سالی افتاد که در چند‌قدمی او ناگهان نقش بر زمین شد.
اسماعیل بهمن‌آبادی ۲۸ سال در جمعیت هلال‌احمر سابقۀ کار دارد. زلزله قائنات در سال‌٧٦، اردوگاه‌های افغانستان در سال‌٧٩، زلزلۀ بم و سیل گِنو در سال‌٨٦ از خاطرات سخت کاری او بوده است.
محمد‌علی شیعه، امدادگر و استاد قرآن محله گوهرشاد می‌گوید: کار یک امدادگر، نجات از مرگ حتمي‌ افرادی است که در صحنه‌هایی مثل سیل و زلزله، سوانح جاده‌ای و... در معرض خطرات ناشی از حادثه هستند.
داستان جاری در مرکز توان‌بخشی، حکایت دست‌ و پاهایی است که به‌دنبال صاحب می‌گردند؛ صاحبانی که قسمتی از خودشان را بر اثر بیماری‌هایی مثل معلولیت، دیابت و... جایی جا گذاشته‌‌اند.
اسماعیل بهمن‌آبادی که در زلزله قائنات در سال‌٧٦، اردوگاه‌های افغانستان در سال‌٧٩ و زلزلۀ بم در سال‌٨٦ امدادگر بوده است می‌گوید: یک امدادگر هر‌چه صحنه‌های تلخ و دل‌خراش دیده باشد، باز‌هم از دیدن رنج و عذاب هم‌نوعش متأثر می‌شود.
فاطمه زنده‌دل سیس‌آباد می‌گوید: پدرم معتقد بود هر خانه‌ای باید یک امدادگر داشته باشد، به همین خاطر به من پیشنهاد داد در کلاس‌های هلال‌احمر شرکت کنم اما وقتی آنجا رفتیم، متوجه شدم کلاس‌های متعدد هنری برگزار می‌شود.
بیشتر بچه‌های مجتمع پردیس که حالا برای خودشان شغلی دست‌و‌پا کرده‌اند، نوجوانی‌شان را در کارگاه علی عسگری‌نائینی معروف به باباعلی گذرانده‌اند.
قبل از دهه ۵۰ بیشتر زمین‌های خیابان نسترن، محلی برای کشت صیفی‌جاتی از‌جمله خربزه و طالبی بوده است.
از بیشتر مشهدی‌ها که بپرسید، پیشینه تولید صنعت پشم و نخ مشهد را از کارخانه معروف نخریسی می‌دانند که در چهارراهی به همین نام واقع شده است، اما کمی پیش از تأسیس این کارخانه، موتورهای اولین کارخانه نخریسی و پارچه‌بافی مشهد جایی در حوالی خیابان ارگ(امام‌خمینی(ره) امروز) روشن شد، آن هم به کوشش تاجری ارمنی به نام ملکان هاروطونیان که اصالت تبریزی داشته است. البته او تنهاارمنی مهاجر مشهد نیست که نامش در فهرست بلندبالایی از صنعتگران ارض اقدس نوشته شده است.
پس از فوت او سیدابراهیم باغدار آن را به دست می‌گیرد. سیدمحمد سادات هم پس از پدر و پدربزرگ چراغ مسجد را روشن نگه می‌دارد. او حالا در بستر بیماری افتاده است اما محمد شیری، نماینده متولی مسجد، تمام امور آن را به دست گرفته است، دوست و فامیل خانوادگی آن‌ها که از همان دوران کودکی به مسجد رفت‌وآمد داشته است. حالا در همین فضای کوچک فعالیت‌های بزرگی شکل گرفته است.
نشانه‌های بیماری در بدن سرباز لشکر77 ثامن‌الائمه ظاهر شد. او باز هم سکوت کرد. می‌کوشید این نشانه‌ها را از همه پنهان کند. محمدرضا خاکساری هفتم اسفند سال 83 سربازی را به پایان رساند به این امید که نوروز 84 را در کنار خانواده سپری کند و لحظات خوبی برای همه آن‌ها باشد، غافل از اینکه یک تومور در سرش چندان رشد کرده بود که هر لحظه می‌توانست جانش را به خطر بیندازد.
علی با ورود به سن نوجوانی، در کلاس‌های آموزش امداد و نجات هلال‌احمر ثبت‌نام می‌کند و به دنبال آن، عضو گروه دوام‌ثامن شهرداری منطقه7 نیز می‌شود. در این بین از علاقه و ذوق هنری خود هم چشم‌پوشی نکرده است. او چندین داستان کوتاه نوشته است.
یکی از این بانوان مشهدی فاطمه پیلتن است که نشان داده حس مادرانگی و شغل پرخطر آتش‌نشانی را می‌توان با هم جمع بست و به دل سختی‌ها زد. این بانوی ساکن محله سرافرازان دو فرزند دارد و از 10سال پیش به عنوان یک فعال اجتماعی در کنار شهروندان منطقه9 حضور دارد. او از سال91 در آزمون‌های عملی و تئوری آتش‌نشانی شرکت می‌کند و سابقه یک دهه فعالیت به عنوان آتش‌نشان را دارد. شعرگفتن، نویسندگی، ورزش فوتسال و البته هیجان و ماجراجویی از دیگر علایق فاطمه است، بانویی که با آتش زندگی می‌کند.
کسانی که در هلال احمر و عرصه امدادرسانی باقی می‌مانند از دل و جان در آن مایه می‌گذارند. به قول پدرم «امدادگری عشق است» و تا کسی عاشق این کار نباشد قدم در چنین راه پرمخاطره‌ای نمی‌گذارد. کار ما سختی‌های زیادی دارد؛ زمانی که پا در حادثه‌ها می‌گذاریم اول از همه از جان خودمان می‌گذریم تا آلام مردم حادثه دیده را تسکین دهیم. وقتی به مأموریت می‌رویم قدم در راهی می‌گذاریم که نمی‌دانیم برمی‌گردیم یا نه. اگر هم برگردیم زمان بازگشتمان مشخص نیست. همکار داشتیم که در زلزله بم، بعد از سه ماه به شهر خودش بازگشته بود.
روح‌الله 29ساله دانشجوی رشته پزشکی است و برخلاف بسیاری از هم‌صنفان خود که به دنبال پیشرفت اقتصادی و اجتماعی هستند، نجات جان انسان‌ها و یاری‌رساندن به دیگران را اولویت زندگی خود قرار داده است. او 11 سال است که به این جمعیت پیوسته و در حال حاضر از مربیان هلال احمر است. می‌گوید: از دوران نوجوانی دوست داشتم به دیگران کمک کنم اما اینکه چطور در این مسیر قرار بگیرم برایم نامعلوم بود. با توجه به همین روحیه رشته پزشکی را برای تحصیل انتخاب کردم تا بتوانم به جسم انسان‌ها کمک کنم اما برای من التیام‌بخشیدن به روح انسان‌های دردمند مهم‌تر از جسم آن‌ها بود به همین دلیل داوطلبانه به جمعیت هلال احمر پیوستم.