علی پاکروان میگوید: به یاد دارم زمانی که وارد حرفه معلمی شدم برای انتخاب محل فعالیت به قوچان رفتم. پشت سر مسئول آنجا که روستاها را مشخص میکرد یک نقشه قرار داشت. وقتی میخواست محل روستای خدمتم را نشانم دهد دستش را گذاشت روی نقشه و گفت ببین یک وجب است، از اینجا تا شیروان میروی که 40کیلومتر است و از آنجا هم تا روستا راهی نیست. وقتی که رفتیم از شیروان تا روستای اوغاز مسیر خاکی بود و تردد در آن کار آسانی نبود. سال اول برای ما بسیار سخت بود ولی سال دوم را با اشتیاق ادامه دادیم.
یکبار که رهبر انقلاب برای زیارت به حرم مطهر مشرف شده بودند در هنگام تعویض کشیک، خدام با حضرت آقا دست میدهند و پدربزرگم موقع دست دادن با آیتا... خامنهای با شیوه قدیمی خودشان به ایشان دست میدهند. حضرت آقا که این شوخی قدیمی را در خاطر داشتند با مزاح و خنده به پدربزرگ میگویند: شما هنوز دست از این شوخ طبعی برنداشتهاید؟
به گواهی بسیاری از هممحلهایها، کتابخانه شهید حسین حریری شیوع کرونا را به فرصت تبدیل کرده است. بهویژه از وقتی کارگاههای مختلفش را به فضای مجازی منتقل کرد. پرمخاطبترین کارگاه این کتابخانه کارگاه خانواده است که با فعالیت در فضای مجازی حالا مخاطبان جدیدی از شهرهای مختلف ایران و حتی خارج از کشور دارد و اعضا بهطور آنلاین از آن استفاده میکنند.
استاد احمد کمالپور که در فاصله سالهای ١٢٩٧ تا ١٣٧٩ هجریشمسی در مشهد زندگی کرده است، یکی از مشاهیر ادب خراسان در دوران معاصر بهشمار میآید که در قصیدهسرایی از شاعران توانمند روزگار خویش بوده است. امروزه در هیچیک از محافل جدی ادبی نیست که یادی از مرحوم استاد کمال نباشد. استاد کمال نهتنها شاعری بزرگ و قصیدهسرایی ماهر بود، بلکه از نظر شخصیت اخلاقی نیز انسانی والامقام و نمونه بود.
در یک شهر میبینیم به عنوان مثال دو شاعر خوب زندگی میکنند، اما مردم همان شهر حتی اسم این شعرا را نشنیدهاند. استان خراسان مهد شعر و ادب است و خیلی دردناک است که وقتی به طوس میرویم به جای اینکه شکوه آن مبهوتمان کند، از غربت فردوسی دلمان میگیرد. کاخ شکوه این شاعر حماسی که شهرت جهانی دارد، در حال خاک خوردن است و اینها موجب ناامیدی شعرا و نویسندگان میشود. این بخشی از گفتههای جواد گنجعلی است که میگوید برای بستر سازی فرهنگی باید از مدارس و به ویژه از دبستانها شروع کرد.
نام جلالآلاحمد در منطقه 11 فقط یک چهره ادبی و سرشناس کشور نیست، بلکه یک خیابان و محله در این منطقه به نام این چهره سرشناس نامگذاری شده است. جلالآلاحمد همسر سیمین دانشور نویسنده و مترجم سرشناس ایرانی هم بود که او را نیز همگان به عنوان یک چهره ادبی سرشناس میشناسند.
روایت مردان جنگ همیشه شنیدنی است، اما گاهی این قصه آن قدر پر غمزه و کرشمه است که چاره ای جز مات شدن در مقابلش نداری؛ گاه فقط رشک و حسرت برایت می ماند؛ گاه فکر می کنی صفحات افسانه ای دور را تورق می کنی و گاه می مانی چرا آن روزگار آن ها بودند و این روزگار تا این حد غریب اند و تنها. روایت سردار شهید محمدحسین بصیر، فرمانده شجاع گردان کوثر لشکر ٢١ امام رضا(ع) از همان روایت هاست.
سالهای سال ادبیات و کتابهای منتشرشده درزمینه دفاع مقدس، با غلو و بزرگنمایی، مقدسسازی و متمایز جلوهدادن رزمندگان همراه بود و در اکثر قریببهاتفاق این آثار، نقد شرایط موجود در جبهه، انسانهای حاضر در جنگ و انتقاد از برخی رویهها، شیوه مدیریت در جنگ و... به تابویی تبدیل شده بود که شکستنش کار آسانی نبود اما طی سالهای اخیر از روایتگری صرف در اینگونه آثار به ثبت تاریخ شفاهی رسیدهایم.
تا 13سالگی از خواندن و نوشتن خبری نبود. نخستین چیزی که یاد گرفتم بنویسم1333 بود. شماره همان سالی که نوشتن شده بود همه علاقهام. در همین سال بود که من علاقهمند شدم خواندن و نوشتن را بیاموزم و به هر کسی میرسیدم که سواد داشت چیزی از او یاد میگرفتم. یکی از کسانی که از او زیاد سؤال میکردم مرد سیاهچهره، لاغر اندام و خوشاخلاقی بود که پشت چرخ چاه مینشست. یکی از راهنماییهای او این بود که بارها میگفت اگر کسی تصمیم داشته باشد میتواند با دهشاهی، کارخانه قند آبکوه را بخرد. روزی از او پرسیدم حسن چگونه نوشته میشود؟ به من یاد داد.
با کتاب میخوابیدم و با کتاب بلند میشدم. بوی کتاب را دوست داشتم. یکی بوی کتاب را دوست دارم و یکی بوی چرم. چون همه دوران کودکیام با چسب و چرم بوده. همیشه عروسکهای چینی یا کارهای چرمی درست میکردیم تا اینکه پدرم وارد کار پرورش پرنده شد و گفت دیگر نمیخواهد پشت من باشید. این اواخر که داشت پیشرفت میکرد، درگیر مریضی شد و آخر هم از سرطان کبد مرد. دکترها گفتند به خاطر اینکه مدت زیادی در محیط آلوده به میکروب بوده مریض شده است.
با واسطه کتابم را برای مقام معظم رهبری فرستادم و ایشان هم لطف کردند و برای تشویقم انگشترشان را برایم ارسال کردند. باز هم از طریق واسطه عقایدم را برایشان گفتم و رهبر انقلاب فرمودند که به آینده شما امیدوارم و راهتان را ادامه بدهید. در همین چند جمله کوتاه آنچنان آرامش و وقاری وجود داشت که به کارم و هدفی که دارم دلگرم شدم.
بزرگمهر عماد حقی متولد سال 1388 است. از دو ماهگی که نابینایی او اثبات میشود، مادر ارادهاش را محکمتر از قبل میکند تا فرزندش را طوری بار بیاورد که با پشتکار، موانع را از سر راهش بردارد. اکنون بزرگمهر 12سال دارد و فراتر از آنچه مادرش تصور میکرده پیش رفته است. رتبه اول مسابقات استانی پوستر در آموزش و پرورش را کسب کرده و علاوه بر آن با تسلط به برنامهنویسی bgt توانسته بازیهای صوتی جذابی بنویسد. او همچنین تا حد زیادی به زبان انگلیسی مسلط است.
طبق گفته اهالی، سیل دهههای گذشته سیستان و بلوچستان منجر به مهاجرت عشایر و دامداران آنجا به روستایی در نزدیکی مشهد شده است. اهالی این روستا وضع مالی خوبی ندارند اما در رشته سوزندوزی هنرمند هستند. محمود مدرس تربتی و منیره سلیمآرونی زن و شوهر خیری هستند که کارگاهی در روستا اجاره کردند، پارچه و نخ برای خانمهای روستا تهیه میکنند و کار را پس از دوخت از آنها میخرند. برند پارچههای سوزن دوزی بانوان این روستا "پبرادوچ" است.
برای اینکه به حال طبیعت کمک کنم، کمتر گوشت قرمز مصرف میکنم، کمتر با هواپیما به مسافرت میروم، درخت و گل زیاد میکارم، آب کمتری مصرف میکنم، هر بار که به طبیعت میروم علاوه بر اینکه از مناظر زیبا استفاده میکنم آشغالهای رهاشده در طبیعت را هم جمعآوری میکنم، سخنرانی، کلاسهای آموزشی و... اینها بخشی از کارهایی است که برای بهتر شدن حال زمین انجام میدهم.
در تمام بازیهای دوران کودکی نقش معلم را داشتم و آرزویم این بود که معلم بشوم. آنقدر تلاش کردم تا به این آرزویم رسیدم. ما نابینایان برای اینکه بتوانیم موفق شویم زحمت میکشیم، خیلی بیشتر از افراد معمولی. ما هم مانند سایر افراد جامعه هستیم و نباید شهروندان فرقی بین ما و خودشان قائل باشند.
علیاکبر عذرایی از نوجوانان دهه50 خیابان علیمردانی است که در هفدهسالگی لباس رزم پوشید و عزم جبهه کرد. قرارش با مادر برای بازگشت ششماهه بود، اما این جریان بیش از 60ماه به طول انجامید. عذرایی حتی سالها بعد امضای قطعنامه و پایان جنگ، یعنی تا سال70 در کردستان ماند و 4سال بعد، با آرام گرفتن منطقه غرب و شمالغرب، به شهر و خانهاش برگشت، درحالیکه با زمانی که قصد رفتن داشت، کلی فرق کرده بود.
سارا آنچنان بخشنده بود که همیشه آنچه داشت میبخشید. صفت بارز او مهربانی بود و نهتنها به انسانها بلکه با حیوانات نیز مهربان بود. او فعالیتهای خیرخواهانه بسیاری مانند کمک به کارتنخوابها و کودکان کورههای آجرپزی داشت. برای پسربچهای دستفروش در خیابان کتاب درسی و یک ترازو خریده بود و در درسهایش به او کمک میکرد. بعد از رفتن سارا به یک خیریه کمک کردیم و مسئول خیریه نام او را از ما پرسید. وقتی جواب دادیم بسیار ناراحت شده و اشک ریخت. او به ما گفت که سارا یکی از همیاران آنجا بوده است.
«رواق کتاب» عنوانی است که این روزها بر سردر ششضلعی صحن قدس به چشم میخورد. مکانی که اهالی کتاب را گردهم میآورد و فضایی آرام، دور از نگرانی اندیشه و مناسب را در نزدیکترین نقطه به مضجع شریف عالمآلمحمد(ص) فراهم کرده است.
معرفی کتابهای شاخص با حضور نویسندگان این آثار ازجمله فعالیتهای رواق کتاب است.
برای فردی خیر بودن گرچه بحث مالی نیاز است اما بیشتر باید دل انجام این کار را داشت. من نیز علاقهمند به این حوزه هستم حتی اگر با اهدای یک کتاب باشد. آرامش خیالی که بعد از انجام هرکار خیری به دست میآید را با هیچ چیز دیگر نمیتوان مقایسه کرد. امیدوارم روزی مجمع خیرین توسعه کتابخانهها و ترویج کتابخوانی استان بتواند جزو بزرگترین سمنهای خیران در کشور باشد و سرانه مطالعه در استان خودمان را بتوانیم به بالاترین درصد در کشور و حتی دنیا برسانیم.
یادش نیست که اولین بار چه کتابی را خوانده و آن را از کجا تهیه کرده، ولی خوب یادش است که در دوره نوجوانی مشتری پر و پا قرص مجلات خانواده بوده است. عطش خواندن مجلات زرد او را به داستان علاقهمند میکند و به سمت کتابهای داستانی میکشاند. کتابهای علمی تخیلی ژول ورن برای او که همیشه ذهنی پر از سؤال و کنجکاوی داشت، حکم غذای روح را داشتند که از خواندنشان سیر نمیشد.