مبینا جعفریراد، مدرس زبان و دانشآموز رشته سینما در محله امام هادی(ع) است که به نوشتن علاقه دارد. او میگوید: برای رسیدن به اهداف باید برنامهریزی کرد و با تلاش و پشتکار به آنها رسید. ضمن اینکه همسن و سالان من نیاز به حمایت و راهنمایی خانوادهها دارند. اگر پدر و مادر، علایق و استعداد واقعی فرزندان خود را بشناسند و به آنها در رشد استعدادشان کمک کنند، نوجوانان نیز موفق میشوند.
افسانه میرآبی درباره کار جدیدش میگوید: یک کار علمیتخیلی در 9جلد نوشتهام که جلد اول آن در مرحله تأیید است. داستان این مجموعه 9جلدی ماجرای یک موجود تخیلی است که از اعماق زمین به سطح میآید و درگیر یک سری اتفاق میشود. «داستانهای موجود ناشناس و حیوانات جنگل» نام کل مجموعه است که هر جلد آن یک نام اختصاصی هم خواهد داشت. از بعد جذابیت کار هم ایدهای به ذهنم رسیده که در کنار چاپ کتاب، انیمیشن مجموعه را هم بسازم تا بتوانم یک بسته ارائه دهم.
شیرازی 17دیواربهدیوار آرامگاه و باغ بزرگ نادری است و به گفته خیلیها به کوچه پشت باغ معروف است. پیشنهاد میکنیم هرکس دلبسته فرهنگ و هویت محله است، کوچه پشت باغ را ببیند. بنای مهدیه مرحوم عابدزاده، که نقل است با سرمایه شخصی خودش از شغل حلبیسازی (ساخت آینههای حلبی جیبی) ساخته شده است، در همین کوچه قرار دارد. خانه سالاریها که ثبت ملی شده است، از دیگر جذابیتهای این معبر است و در میانههای کوچه چشم را میخکوب قدمت و هنر خود میکند. یک کتابفروشی قدیمی نیز هست که جزو هویت کوچه به شمار میرود. همه اینها به علاوه ویژگی نزدیکبودن به حرم، ایجاب میکند که کوچه پشت باغ یکی از کوچههای زائرپذیر باشد و هتلها و مهمانپذیرها را دربربگیرد.
صحبت های محسن رحیم دل، پاکبان بوستان بهشت، پر از بوی کلمه است؛ از تعداد تألیفاتش می گوید و از کتاب هایی که به دیگران هدیه داده است، از عشق و علاقه وافری که به ادبیات و نویسندگی دارد و از حوصله ای که بین کار پاکبانی برای نوشتن به خرج می دهد. او مرد آرامی است و وقتی کنارش می نشینیم، قصه گو هم می شود. شاید خیلی از شهروندان محسن رحیم دل را نشناسند. پاکبان میان سالی که با جارویش بر تن خشک شده برگ های زرد می کشد و از گیاهان بادقت خاصی مراقبت می کند، یک داستان نویس است.
آرینا حکیمزاده مانند تمام دختران همسن و سالش که دوران بلوغ را پشت سر میگذارند، با مشکلات این دوران روبهرو است. میگوید: با دیگر دوستان و همسالانم که صحبت میکردم متوجه شدم آنها هم مانند من پرسشهای بیپاسخ و گاه اطلاعات اشتباهی دارند. همین موضوع فکرم را به خودش مشغول کرد، به کتابخانه مراجعه کردم و به دنبال کتابی گشتم که بتواند به همه پرسشهای یک دختر در آستانه سن بلوغ پاسخی بدهد اما چنین کتابی پیدا نکردم. به همین دلیل تصمیم گرفتم دست به کار شوم و کتابی در این زمینه تألیف کنم.
نه تنها نوشتن را دوست دارد بلکه میخواهد در آینده معلم شود تا به دیگران آموزش دهد. یاسمین شندآبادی میگوید برای رسیدن به این هدف خود تمام تلاشش را میکند. او خاطرهای هم از رفتن به اردوی مدرسه دارد و بیان میکند: روزی از طرف مدرسه به اردو رفتیم. در آنجا با دوستانم زبالههای ریخته شده در طبیعت را جمع کردیم. بیتوجهی به درختان من را ناراحت میکند. به همین دلیل دوست دارم رعایت این موضوعات را به دیگران هم آموزش بدهم و در این راه از نوشتن کمک بگیرم.
درست از کلاس هشتم ابتدایی سرودن شعر را شروع میکند. میگوید که فقط قالب مثنوی را دوست دارد و مضامین اشعارش هم بیشتر اخلاقی و تعلیمی هستند. چند بیتی را میخواند. آنقدر استخواندار و قوی هستند که بهسختی میتوان باور کرد یک دختر هفده ساله آنها را سروده باشد. گپ و گفتی با یگانه رضایی در کتابخانه آیتالله قزوینی در محله محمدآباد داشتیم. شاعر جوان همین محله که از کودکی عضو کتابخانه بوده است. او یکی از دلایل علاقهاش به کتاب، مطالعه و نوشتن را هم همین کتابخانه میداند. البته خانواده و مطالعه مستمر پدر و مادرش هم در ایجاد این علاقه نقش بسزایی داشتند.
از بزرگترین تفریحها و لذتهای زندگی کتاب است. مطالعه در ساعتهایی که افراد بیکار هستند و اوقات فراغتشان بهحساب میآید، باعث شده خیلیها کتابخوان شوند. برخیها آنقدر شیفته مطالعه بودهاند که کتاب به امانت میدادند. احمد بکتر که یکی از این افراد است، سالهای نه خیلی دور هر غروب با یک بغل کتاب در محله پیدا میشد و پشت سرش آدمهای دوستدار کتاب در مغازهاش صف میکشیدند.
دکتر سیدابوالقاسم حسینی نویسنده روانشناس محله سعدآباد میگوید: پدرم سال ۶۵ از دنیا رفت و من به یادبود ایشان سعی کردم جمعههای آخرماه قمری را به بحث و گفتگو با دوستان و استادان درباره مسائل روانشناسی اسلامی بپردازم و هنوز هم این روند ادامه دارد. ما در این جلسات درباره اصول بهداشت روانی و روانشناسی اسلامی بحث میکنیم. یکی از نتایج این جلسات، کتابی با عنوان «حکمت اسلامی و عرفان اسلامی» بود که با یکی از همکاران خود به نام محمد حسینپور آن را به چاپ رساندیم. به ذهنم رسید که کتاب روانشناسی اسلامی را به زبان عربی هم تجربه کنم تا افراد بیشتری از آن استفاده کنند.
توصیه امیر ماماغانی، نوجوان موفق محله احمدآباد به همسن و سالان خودش این است که هیچ وقت نباید موهبت خدا را دستکم گرفت و ذرهای از کمک خدا ناامید شد: من پیش از این خیلی ناامید بودم و فکر نمیکردم که بتوانم با کتابم در جشنواره خوارزمی ثبتنام کنم و به این موقعیتی که اکنون دارم برسم اما خدا خواست و توانستم این مسیر را بروم.
کتابهایی که سیداحمد حسینی- همان مردی که کسبه او را با نام «کولبر کتاب» میشناسند- بساط میکند برای فروش نیست، برای امانت است. کوله آقای حسینی در واقع یک کتابخانه سیار ویژه کسبه و قشری است که خودش میگوید هیچکس در جامعه به فکرشان نیست. خودش کتابها را میآورد، خودش میآید پس میگیرد و البته هیچ پولی هم برای حق عضویت یا حتی حمل و نقل دریافت نمیکند. حالا همه کسبه او را میشناسند و خیلیهایشان عضو کتابخانه کولهایاش شدهاند، ولی اوایل به او مشکوک میشدند و با خودشان میگفتند مگر میشود کسی رایگان این همه وقت و انرژی بگذارد؟!
کتابخانه عمومی دکتر علی شریعتی در خیابان امام خمینی(ره) یکی از قدیمیترین کتابخانه عمومی شهرمان است. این مکان که وابسته به نهاد کتابخانههای عمومی کشور است، در سال1303 شمسی تأسیس شده و امروز 94سال از عمر آن میگذرد. این فضا تا قبل از اینکه کرونا مهمان ناخوانده شهرمان شود، هر روز پذیرای علاقهمندان به کتاب بود. اما از بعد کرونا همانند بسیاری از پاتوقهای فرهنگی تعطیل شد.
مدیر کتابخانه در زمینه تأثیر کرونا بر کارش میگوید: «گرچه این اتفاق کتابخانهها را بست اما کتابداری را نتوانست به تعطیلی بکشاند.»
مریم جمیلی که 25سال سابقه کاری دارد و از سال1396در این کتابخانه مشغول به کار شده است، هر روز شاهد رفتوآمد شهروندان کتابخوان به این کتابخانه بوده است.
سیدشهاب شاه عالمی میگوید: از 10سال پیش، نویسندگی را بهطور حرفهای شروعکردم، به عنوان یک نویسنده و منتقد ادبی بیشتر در حوزه طنز فعالیت میکردم و نوشتههایم عموما در نشریاتی همچون روزنامه خراسان( هفتهنامه جیم)، آفتاب یزد و وقایع الاتفاقیه به چاپ رسید و مورد استقبال خوانندگان قرار گرفت.
پدرم با تحصیلات امروزی خیلی موافق نبود، اما من خاطرات شیرینی از تحصیل کنار پدرم به یاد دارم، زیرا نزد او به شیوه مکتبخانهای درس خواندم و نوشتن را هم از پدرم یاد گرفتم. شیوه مکتبخانه به این شکل نیست که از همان نخست حروف الفبا را آموزش دهند. ابتدا قرآن را فرا میگرفتیم و سپس هجی، روانخوانی و تجوید آموزش داده میشد و در نهایت فارسیخوانی شروع میشد. من کتابهای زیادی از جمله عاق والدین، شاهنامه، هفت پیکر نظامیگنجوی و ... را با پدرم خواندم، یعنی او این کتابها را درس میداد. او میخواند و ما تکرار میکردیم. آنقدر میخواند که ما در خواندن آنها روان میشدیم. بعد از خواندن، نوشتن را به من یاد داد که آن هم به شیوه سرمشق بود.
کتاب با خنده آغاز و روایت میشود و از آنجا که قرار نیست آخر هر خندهای باز هم خنده باشد، انتهای کتاب حسابی اشک را درمیآورد و دل را میسوزاند. این کتاب در ۲ بخش «زندگی» و «دوباره زندگی» توسط مریم قربانزاده، نویسنده دفاع مقدس، نگاشته شده و از مجموعه کتابهای تاریخ شفاهی زنان قهرمان، دربرگیرنده خاطرات مرحومه «فاطمه دهقانی»، همسر سردار شهید «ابوالفضل رفیعی»، جانشین فرمانده لشکر ۵ نصر است.
ریحانه سادات اردلان، چهارمین دختر استاد اردلان درباره زندگی شخصی پدرش میگوید: از خصایص مشخص پدرم، چهره گشاده و تواضع بیش از حدش بود، نظم و پاکیزگی فراوان، آراستگی ظاهری و باطنی او، سبب میشد تا همه اطرافیان نگاه ویژهای به او داشته باشند. به گفته دانشجویان پدر، کلاسهای درسیاش به نوعی کلاس زندگی محسوب میشد و در کنار آموزش مباحث مرتبط با درس، به فراگیری مسائل دینی و تربیتی هم تأکید داشت.
از همان شروع، کار فروش کتاب درآمد چندانی نداشت و فقط هزینههای خودش مثل کرایه و هزینه آب وبرق را تأمین میکرد. از چندسال قبل درآمد ما از فروش کتاب به حدی کم شد که حتی تأمینکننده این هزینهها هم نبود. همکاران من حتی گاهی اوقات پول کرایه مغازه و قبض برق و آب را از جیب خودشان میدادند. اما به دلیل عشق و علا قهای که به کتاب داریم و آرامشی که محیط کارمان برایمان ایجاد میکند دوام آوردهایم. این بخشی از گفتههای محمدباقر توکلی جاغرق درباره این شغل است.
بیماری باعث شد دیدگاه من به زندگی تغییر کند و با توجه به مطالعات و روحیه خوب و پذیرش بیماری بتوانم کتاب بنویسم. من هم به عنوان یک انسان خاکی دچار این بیماری شده و به واسطه آن واکنشهایی داشتم. گاهی خوب و حساب شده و گاهی بچهگانه . واکنشهایی از جنس ترس بهدلیل نداشتن آگاهی. این شد که وظیفه خودم دانستم که هر آنچه از واقعیت این بیماری یافتهام بنویسم تا نگاه بیماران را به این موضوع تغییر بدهم.
«اعظم عظیمی» جوان دهه شصتی محله رسالت است. او علوم دینیاش را در حوزه علمیه مشهد آموخته و در کنار تدریس فلسفه و دیگر درسهای حوزوی به داستاننویسی و تدریس آن میپردازد.
احسان جاویمقدم، نوجوان 10ساله و کتابخوان محله کلاهدوز که علاقهاش به کتاب او را با داستانها و دنیاهای متنوعی آشنا کرده است، میگوید: کلاس اول در کنار درس، کتابهای داستان میخواندم و در تمام برنامههای کتابخوانی مربوط به مدرسه شرکت میکردم. به یاد دارم که همان سال توانستم در یکی از طرحهای کتابخوانی 38هزار صفحه کتاب بخوانم. گاهی خواندن کتاب را به دیدن برنامههای تلویزیون ترجیح میدهم.