سید علی توکلی جوان ۲۲ سالهای بود که سال ۶۳ با خدای خودش معامله کرد و رراهی جبهههای حق علیه باطل شد. با کارهای خوبی که سید علی برای خانواده انجام داده است نه تنها خواهرش زهرا که همه اعضای این خانواده خاطرات او ملکه ذهنشان شده و همیشه احساس میکنند آقا سید علی پیششان است و با آنها زندگی میکند.
بولوار ابوریحان به میدانی به همین نام ختم میشود و یکی از محدودههای پرتردد منطقه به حساب میآید که از یک طرف به بازار بزرگ مفتح (سیمتری طلاب) راه دارد و از طرفی میانههای بولوار به تقاطع بازار بزرگ مانتو ایثار میرسد. آنهایی که ادعا میکنند مشهدیها این محدوده را با نام حاجاصغر غفوریمقدم و بستنی معروف دقت میشناسند، کم نیستند. بعضیها که سنوسالدارترند هم یاد گذشته را اینطور زنده میکنند: اینجا قلعه «شاتکن» بود و سالها حالت روستایی داشت.
ابراهیم، اولین فرزند خانواده آقای برجسته بوده که سالها پیش در عملیات میمک در جنگ تحمیلی شهید میشود. عکسهایی که پس از رفتن او همیشه روی در و دیوار این خانه باقی میمانند و نشان میدهند که گرد زمان خاطر ابراهیم را هیچوقت از دل پدر و مادرش پاک نمیکند. پدر و مادری که هنوز داغ فرزند از دست رفتهشان را بر سینه دارند و هنوز خواب او را میبینند. شهید ابراهیم برجسته در تاریخ بیست و هفتم مهر سال ١٣٦٣ به ضرب گلوله دشمن در هفدهسالگی به شهادت میرسد.
محمد بهاری، در سال 1343 در سی متری طلاب مشهد متولد شد. عزیز خانواده بود زیرا که پسر قبل از او در کودکی از دنیا رفته بود. تحصیلات ابتدایی را در مدرسه شاوکن به پایان رساند، اما پس از آن درس را رها کرد. در پانزدهسالگی وارد سپاه و با شروع جنگ، روانه میادین جنگ شد. در سالهای حضورش شکسته بسته درسش را تا پایان مقطع راهنمایی ادامه داد. او که خادم و مؤذن مسجد بود، بیشتر دوران جوانیاش را در جبهه به سر برد. در عملیات والفجر مقدماتى هر دو پایش به شدت مجروح شد، و چند ماه در تهران بسترى شد.
«ناصر ظریف» اول خرداد سال ۴۱ و بعد از خواهرش زهرا و برادرش محسن به دنیا آمد. پدر خانواده کارگر بود برای همین ناصر از کودکی، هم درس میخواند و هم کار میکرد. انقلاب که پیروز شد ناصر جزو اولین کسانی است که به گروه گشت پیوست. در پی ماجراهای کردستان وارد سپاه پاسداران شد و در سال ۵۸ به فرماندهی بابا رستمی به کردستان و شهر سقز اعزام شد. یک سال بعد با حضور محمود کاوه در کردستان در کنار او و جمعی دیگر از نیروهای خراسانی جبهه کردستان همچون چنگیز عبدیفر، اولین گروههای اسکورت را برای تأمین راهها و ترابری در محورهای مواصلاتی کردستان شکل دادند.
ساختمان مقر اطلاعات و عملیات، حلقه وصل بچههای هیئت انصارالمهدی و بچههای جنگ است. این ساختمان که در خیابان امامرضا(ع) 40 است، خودش روایت جدایی دارد؛ اما امروز به سراغ کسی رفتهایم که این ساختمان را با یاد روزهای جنگ در اختیار بچههای رزمنده سابق گذاشته است. او که جبهه، جنگ و آدمهای وارسته را دیده است حالا به مرام همانها زندگی را میگذراند. نمیدانم کدامیک از انگیزههایش قویتر است تا او بخواهد یک ساختمان میلیاردی را به چنین کاری اختصاص بدهد و راضی باشد.
شهید سپهبد صیاد شیرازی از آن شخصیتهای خاصی است که هر زمانهای کمتر به خود میبیند. مردی که ممکن است نامش در جایی از زمان و گوشهای از تاریخ جا بماند ولی شرح منش و مجاهدتهایش بر زمان و مکان چیره میشود. این پرونده تلاش کوچکی است تا دریچههای تازهای از زندگی او را به روی مخاطب بگشاید.
زهرا قیداری در تعریف خاطرهای از پرستاری در دوران دفاع مقدس گفت: برای من خیلی مهم بود که هر کاری از دستم برمیآید برای مجروحان انجام دهم. یکی از رزمندهها 2 تا پایش مجروح شده بود. به دکتر گفتم: یکی از پاهایش کار نمیکند. خیلی جوان محجوبی است. دکتر گفت:عصبهایش از کار افتاده است و راهی برای نجاتش وجود ندارد. به ایشان اصرار کردم اگر راهی وجود دارد، پیش پای پرستارها بگذارد. دکتر هم بعد از کمی تأمل گفت: روزی هزار مرتبه روی پایش را ماساژ دهید. .با این حرف خوشحال شدم و با پرستارها نوبت گذاشتیم که هر روز یک نفر این کار را بکند و سرانجام هردوپایش خوب شد.
مهدی حسنی میگوید: موسیقی رضوی نهتنها باید به دور از غنا باشد، بلکه لازم است شنونده را به معرفت و شناخت رضوی برساند. ابیات «ای آستان قدس تو تنها پناه من، بر خاک باد پیش تو روی سیاه من/ میآید از درون ضریحت شمیم عشق، پیچیده در هوای حرم سوز و آه من» با وجود اینکه بارها و بارها در محافل مختلف خوانده شده، چون از احساس قلبی شاعر برخاسته باز هم اثرگذاری خود را دارد و هر بار دل شنوندگانش را به آستان حضرت رضا(ع) پیوند میدهد. ساخت آهنگ رضوی تأثیرگذار را هم کسی میتواند انجام دهد که دل در گنبد و بارگاه شمسالشموس داشته و در حریم آن چرخ زده باشد.
مسیر زندگی زهرا از روزی که در یک بازدید دانشجویی به معراج شهدا رفت تغییر بزرگی کرد. او در آن روزها علاوه بر پایاننامه درگیری فکری دیگری هم داشت و باید به اصرار خانوادهاش یک تصمیم جدی برای زندگیاش میگرفت. چند خواستگار پیگیر داشت و از طرفی خانوادهاش هم سختگیر بودند. او دوست داشت همسر آیندهاش در وهله اول با او همعقیده باشد ولی مادرش اصرار داشت درباره چند تا از خواستگارانش بیشتر فکر کند. آن روز که به معراج رفت، محمود جنگی از کارکنان آنجا روایتهای کوتاهی از زندگی تعدادی از شهیدان برایشان بازگو کرد. یک کتاب هم به آنها داد به نام «دریا دریا ستاره» . این کتاب زندگینامه شهید محمدحسین بصیر بود.
درد از فشار سیمهای خارداری بود که بعثیها دستانش را با آن بسته بودند و میخهای کوچک روی سیم در دستانش فرو میرفت. درد به حدی بود که حضور ترکش درون گردنش را حس نمیکرد. تعداد اسرا زیاد بود و جایی برای محمد نبود. یکی از سربازان عراقی او را به بالای برجک تانک برد و 2دستش را از بین لوله تانک رد کرد و او آویزان شد، این بار با دیدن دوستان همرزمش که با بدنهای تاول زده از سلاح شیمیایی روی زمین افتاده بودند درد دستش را هم از یاد برد. چشمان اشکبارش به اطراف میچرخید و زیر لب اسم دوستانش را صدا میزد. محمد چشمانش را بست و دیگر چیزی نفهمید.
ترور شهید صیادشیرازی انتقامی چندوجهی بود. این امیر ارتش جمهوری اسلامی در طول 8 سال جنگ تحمیلی به فراخور نبوغ و استعداد ذاتیاش و همچنین اشراف و تسلط بر طراحیها و اجرای نقشههای نظامی، بهکرات اسباب نقشه بر آب شدن نقشههای ارتش بعث را فراهم کرده بود. از طرف دیگر، شهید صیاد شیرازی محور اصلی شکست منافقین در عملیات فروغ جاویدان و حماسه مرصاد بود. از همین رو بود که هم صدام و هم منافقین کینهای تاریخی از او داشتند. بنابراین این ترور در یک همکاری کامل میان رژیم صدام و گروهک منافقین صورت گرفت.
در بخشی از بیانیه این گروهک تروریستی اینگونه آمده است: «واحدهای عملیاتی مجاهدان ... در منطقه کامرانیه تهران، صیاد شیرازی را به دام انداختند و ... او را به سزای جنایتهایش ... رساندند. واحدهای عملیاتی برای اجرای طرح پیچیده خود، ابتدا قسمتهایی از کامرانیه را تحت کنترل گرفتند. به این ترتیب، پس از 10 سال، قاتل مجاهدین در عملیات فروغ جاویدان ... سرلشکر بسیجی صیاد شیرازی کیفر یافت.»
وقتی شهید صیاد شیرازی در جریان گزارشهای میدانی قرار گرفت، با هواپیما خود را به کرمانشاه رساند و در بیمارستان امامحسین(ع) این شهر، جلسه اضطراری فرماندهان عملیاتی حاضر در منطقه را تشکیل داد. حوالی نماز صبح همان روز، شهید سپهبد صیاد شیرازی وارد پایگاه هوانیروز ارتش در کرمانشاه شد و شخص ایشان خلبانان تیزپرواز بالگردها را علاوه بر توجیه عملیاتی، به 2 تیم آتش مجزا تقسیمبندی کرد.
بعد از آزادسازی پاوه و دیگر مناطق، نوبت به سردشت رسید. شهید چمران نیز نیروهایی را به آن مناطق فرستاده بود. قرار بر این شد تا نیروها را سرجمع کنند اما ضدانقلاب دوباره تحرکات خود را آغاز کردند. دکتر چمران قصد داشت به آن منطقه برود. لحظه عزیمت، فردی خبر آورد که سروانی از اصفهان آمده و میخواهد دکتر چمران را ببیند. روی پلهها صیاد با شهید چمران ملاقات کرد. خودش را معرفی کرد و من نیز به برادرم گفتم: از دوستان مسلمان و مبارز انقلابی قبل از انقلاب است. شهید چمران صیاد را در آغوش کشید.
ماجرای شهادت پدرم به این صورت بود که آن زمان، 21 فروردین 1378، بنده هفده هجده سال داشتم. پدرم هرروز صبح من و برادر کوچکترم را به مدرسه میبرد . حوالی ساعت 6:30 صبح بود که پدر خودرو را از پارکینگ درآورد و به من گفت که در پارگینگ را ببندم. یعنی پدرم پشت فرمان بود. دیدم که از کوچه بالایی یک نفر با لباس رفتگر به همراه یک جارو درحالیکه به صورتش ماسک زده بود به سمت خودروی پدرم آمد. بعد یک پاکت نامه به پدرم داد. پدرم شیشه خودرو را پایین کشید و پاکت را گرفت. در همین فاصله، آن فرد از جیب خودش یک کلت درآورد و به سمت صورت پدرم تیراندازی کرد.
نشریه «مالین» چاپ فرانسه در سال۱۳۶۲ صیادشیرازی را اینگونه توصیف میکند: «برای صیادشیرازی، فرمانده نیروی زمینی ارتش ایران، کلید پیروزی به تانک و موشک بستگی ندارد، بلکه فقط به خداباوری بستگی دارد. قدی کوتاه، نگاهی روشن و دستهایی که با انگشتر عقیق صاف روی میز ستاد مشترک روی هم قرار گرفتهاند. این متخصص توپخانه که دوره تخصصی خود را در آمریکا گذرانده و امروز نیروی زمینی ارتش ایران را هدایت میکند، از فرمولها نمیترسد. او با سادگی میگوید که یک سرباز اسلام است!»
حسن وظیفه 12آلبوم عکس و 2000 عکس سیاه و سفید و رنگی دارد که تمام عکسهایش را خودش گرفته است. او با دوربین به جاهای بسیاری سفر کرده است. گاهی در محل کار همراهش بوده و گاهی در جبهه و جنگ. هریک از عکسها حرفی برای گفتن دارند. او ما را با هر عکسی به همان زمان میبرد و ادامه میدهد: «تمام روزهای جنگ برایم خاطره است هم تلخ و هم شیرین. هرگاه میتوانستم از آن صحنهها عکس میگرفتم. هنوز هم بعضی از عکسها را برای افراد داخل عکس ارسال میکنم.»
شهید حاج رضا محمدی قرقی، فرمانده نامدار جنگ، از روستای قرقی بوده است. به گفته دوستان همرزمش حضور پرشور او باعث جلبتوجه عموم مردم به جبههها شد بهنحویکه تنها از روستای قرقی ۳۶ شهید تقدیم اسلام و انقلاب شد. در بین این شهدای گرانقدر قرقی میتوان از دوست صمیمی و همرزم شهید، سردار شهید اسدا... کشمیری قرقی، معاونت طرح و عملیات لشکر ویژه شهدا و معاون شهید محمود کاوه نام برد.
کوچه باریک و قدیمی محمدآباد22 از کوچههای متفاوت مشهد است. کوچهای که حتی نام پرآوازه و قدمتدار محمدآباد را تحت الشعاع قرار میدهد. گذرگاهی کوچک و فرعی که 7شهید را در دل خود پرورش داده است و تصاویر این شهدا بر سر در آن نقش بسته و دروازه ورود به کوچه است. حالا اثری از این 7نفر نیست، جز همان 7 عکس سیاه و سفید سر در کوچه. اما پشت هر یک از این عکسها و چهرهها روایتی نهفته است، 7زندگی مجزا، 7داستان متفاوت که هنوز در حافظه این کوچه زنده است و نفس میکشد.