کد خبر: ۹۳۱۳
۲۰ اسفند ۱۴۰۴ - ۱۲:۰۰
عباس پارسایی، آزاده دفاع مقدس درباره لحظه اسارتش تعریف می‌کند: با دیدن عراقی‌ها، نقشه عملیات را از جیب شهید رفیعی درآوردم و با نارنجک منفجر کردم. فرکانس بی‌سیمش را هم به هم زدم. هم‌زمان با نزدیک‌شدن ماشین‌های تیربار عراقی، اسیر شدم.

مادر مثل ابر بهار گریه می‌کند. مادر پا به‌ ماه است. صدای گریه‌های او با صدای شدید باران که به سقف فلکس می‌خورد، صحنه‌ای دل‌گداز به وجود آورده است. مادر با همان حال نزار به شانه راننده فولکس که برادرش است، می‌زند و می‌گوید: دور بزن. برمی‌گردیم.

بعد هم می‌گوید: «برای لحظه‌ای قیامت، جلوی چشمانم جان گرفت. حضرت زهرا (س) آمد و به من گفت: مگر خون عباس تو از قاسم من رنگین‌تر است؟ دیگر نگران رفتن عباسم به جبهه نیستم؛ به حضرت زهرا (س) سپردمش.» مادر عباس پارسایی قصد دارد پسر ۱۴ ساله‌اش را که بدون خبر و اجازه خانواده راهی جبهه شده است، به مشهد بازگرداند. درست زمانی که به پلیس‌راه نزدیک می‌شوند، این صحنه جلوی چشمانش جان می‌گیرد.

حالا آن آزاده که شش‌و‌نیم‌سال از دوران نوجوانی‌اش را در اسارت گذرانده، ۴۷ ساله است. بازنشسته اداره صنایع و معادن، رئیس هیئت‌مدیره شرکت مرکزی خدمات زیارتی و معاون خانه آزادگان. با همان روحیه‌ای که زمانی در دوران جبهه و اسارت موجب می‌شد نام او را «روحیه‌گردان» بگذارند، از دوران نوجوانی، جنگ و اسارتش می‌گوید.

می‌گوید: آبشخور اصلی قصه رزمندگان، ایمان و اعتقاد، تمسک به کربلا و دفاع از مسیر اهل بیت (ع) و اسلام بوده است. می‌گوید، بهترین دوران زندگی‌اش را در اسارت گذرانده؛ دورانی که هر روز آن را، در آرزوی بازگشت به وطنش سپری نمی‌کرده است! و می‌گوید به‌دنبال پیونددادن نسل امروز با نسل انقلاب و جنگ است.  


با شروع جنگ در ذهن من چه می‌گذشت 

اواخر سال ۵۹، زمانی که ۱۴ ساله بودم و در محله مقدم نخریسی زندگی می‌کردیم، شهادت تقی شاهرودی که از بچه‌های انجمن اسلامی دبیرستان باهنر بود، گوش‌سپردن به سخنرانی‌های حضرت امام (ره) درباره جهاد در راه خدا و مشاهده رفتار ملاطفت‌آمیز ایشان با رزمندگان و حضور خودم در بسیج مسجد امام علی (ع)، فضای ذهنی‌ام را برای حضور در جبهه آماده کرد.

 

چرا با درخواست رفتنم به جبهه موافقت نشد 

به‌دلیل کمی سن، با رفتنم به جبهه موافقت نشد. به‌دنبال یک راه دررو، از پادگان بسیج که انتهای خیابان نخریسی بود، سردرآوردم. آنجا در دفتر مهدی صدیق، معاون نیروی انتظامی بسیج و مسئول اعزام نیرو به جبهه، کار‌های بایگانی‌اش را انجام می‌دادم. او به من قول داده بود که با تمام‌شدن کار‌های بایگانی مرا روانه جبهه کند.

آبشخور اصلی قصه رزمندگان، ایمان و اعتقاد، تمسک به کربلا و دفاع از مسیر اهل بیت (ع) و اسلام بوده است


به جای مدرسه کجا می‌رفتم 

 صبح‌ها به جای رفتن به مدرسه، دور از چشم خانواده به پایگاه می‌رفتم. با روند کار آنجا آشنا شدم و پس از اعزام یک‌دوره نیرو از طرف پایگاه، با استفاده از سربرگ بسیج و با جعل مهر و امضای مهدی صدیق و تبدیل عدد ۱۳۴۵ به ۱۳۴۳ در شناسنامه‌ام، یادداشتی برای دفتر بسیج منطقه فرستادم و خودم را برای اعزام معرفی کردم. با درخواستم موافقت شد و در سال ۱۳۶۰، از «گردان جولان» برای چند روز آموزش‌دیدن به اسلام‌آباد غرب اعزام شدم.‌


می‌دانستم خانواده‌ام راضی می‌شوند

گرفتن اجازه از خانواده برای رفتن به جبهه معیار شرعی نبود و همین که توانایی رفتن را در خودت می‌دیدی، باید پیش‌قدم می‌شدی. گرچه می‌دانستم ته دلشان راضی است. همین‌طور هم شد و مادرم در حالت گریه شدید، برای لحظه‌ای
 بانو فاطمه زهرا (س) را دید که به او گفته بودند: «مگر خون عباس تو از قاسم من رنگین‌تر است؟»

چرا به من اسلحه ندادند   

در پایگاه اسلام‌آباد غرب به رزمندگان اسلحه می‌دادند. اسلحه به اندازه چهارانگشت از قدم بلندتر بود، برای همین به من سرنیزه دادند و گفتند: هر زمان از عراقی‌ها کلاشینکف تاشو به غنیمت گرفتیم، یکی به تو می‌دهیم. حسابی غصه خوردم و گریه کردم. فرمانده گردان شهید رمضانی که دریافته بود نوحه می‌خوانم و سرزبانی هم دارم، با ملاطفت به من گفت: تو نیاز به اسلحه نداری؛ اسلحه تو بی‌سیم است. اصلا بی‌سیم چی من باش.

اسلحه به اندازه چهارانگشت از قدم بلندتر بود، برای همین به من سرنیزه دادند


در ۴۰ کیلومتری عمق اراضی عراق چه گذشت 

تا عملیات والفجریک بی‌سیمچی بودم و بعد به بخش اطلاعات عملیات تیپ امام صادق (ع) رفتم. چهارم خرداد سال ۱۳۶۲ در عملیات خیبر، ۱۵ ساعت راه را با قایق نفربر در تالاب هورالهویزه در اراضی عراق جلو آمدیم و در ۴۰ کیلومتری عمق اراضی این کشور قرار گرفتیم!

بعد از تصرف دو روستا و یک پادگان آموزشی عراقی، پیش از وارد شدن به شهر العُزیر که به اندازه شهر نیشابور وسعت داشت، پشت پل العزیر خطی ایجاد شد و با عراقی‌ها درگیر شدیم. آنها با یک حمله گازانبری از پشت به ما شلیک کردند. نیرو‌های کمکی ما نرسید و مجبور به عقب‌نشینی شدیم.

 

حلاوت آزادی

 

وداع با شهید آزمایش و شهید رفیعی

همراه شهید آزمایش و شهید رفیعی به سمت عقب می‌دویدیم. شهید آزمایش، نارنجکی را به شکلی عجیب از زیر کوره‌های آجرپزی که تک‌تیراندازان عراقی از آنجا شلیک می‌کردند، به سمت آنها پرتاب کرد، اما در همین حال تیری به گلوی او خورد. چفیه‌ام را به دور گردنش بستم؛ اما نمی‌دانم تیر به کجا خورده بود که خون مانند فواره بیرون می‌زد.

 با دلی خون از او خداحافظی کردم و درازکش خودم را به شهید رفیعی رساندم. او داشت با بی‌سیم حرف می‌زد. تا به او گفتم ممکن است اسیر شوی، آهی کشید و جلوی من روی زمین افتاد. کلاهخودش مانند غنچه باز شده بود و خون حباب‌زنان روی صورتش می‌ریخت.


چگونه اسیر شدم؟

 صورتم را روی صورت شهید رفیعی که شوهر دخترعمه من هم بود، گذاشتم و گرم حرف‌زدن شدم، به‌طوری‌که صدای عراقی‌ها را که به ما  نزدیک می‌شدند، نمی‌شنیدم. به شهید رفیعی می‌گفتم سلامت را به خانواده‌ات می‌رسانم.  بالاخره با دیدن عراقی‌ها، نقشه عملیات را از جیب شهید رفیعی درآوردم و با نارنجک منفجر کردم. فرکانس بی‌سیمش را هم به هم زدم. هم‌زمان با نزدیک‌شدن ماشین‌های تیربار عراقی، اسیر شدم.


روز‌های نخست اسارت

در همان روز‌های اولیه اسارت، کم‌سن‌وسال‌تر‌ها را  از جمع اسرا جدا کردند و به اردوگاهی که روی آن نام کمپ اسرای اطفال ایرانی گذاشته بودند، بردند. این اردوگاه برای عراقی‌ها جنبه تبلیغاتی داشت. آنها از ما می‌خواستند در برابر خبرنگاران خارجی، ضد ایران تبلیغ کنیم که ما با اعتصاب غذا و صحبت‌هایی برضد آنها در برابر این خواسته مقاومت کردیم.

بدین‌ترتیب ما را به‌عنوان عناصر قیادی از این اردوگاه به اردوگاه العنبر، تبعید کردند کتک سنگینی زدند. عراقی‌ها دائم به‌دنبال انتقال ما از یک اردوگاه به اردوگاه دیگر بودند تا نتوانیم به‌صورت نظام‌مند، فعالیت‌های خود را گسترش بدهیم.

 

خانواده‌ام چگونه متوجه زنده‌بودن من شدند؟

چند روز پس از اسیرشدن، در مصاحبه‌ای رادیویی که عراق به‌منظور مطلع‌شدن خانواده‌های ما از زنده‌بودنمان ترتیب داده بود، تا گفتم در العزیر اسیر شدم، مصاحبه‌گر با میکروفن محکم بر سرم کوبید و شروع کرد به فحش‌دادن. بعد هم برنامه را قطع کرد. دیدن اسیری که تا العزیر پیشروی کرده، برای آنها بسیار سنگین بود. اصلا عراقی‌ها پس از عملیات خیبر و مشاهده این حد پیشروی ایرانی‌ها در خاکشان به خودشان آمده بودند. مصاحبه‌گر دوباره به من سپرد که بگویم در هورالهویزه اسیر شدم.

خواسته‌اش را انجام دادم و گفتم: من عباس پارسایی جزو لشکر پنج نصر هستم. هر که صدای مرا می‌شنود، با تماس با این شماره تلفن، به مادرم خبر بدهد که من زنده‌ام. اتفاقا یک اصفهانی این پیام را شنیده و به مادرم خبر داده بود.


دوران اسارت 

در دوران اسارت، بخشی از روز را به انجام کار‌های روزمره می‌پرداختیم و بخش دیگر روز برای فعالیت‌های فرهنگی و آموزشی بود. معمولا تحصیل‌کرده‌ها به آموزش درس‌هایی مثل ریاضی، فیزیک، عربی و ... به آزادگان می‌پرداختند. در این میان، بیشترین وقت من به انجام کار‌های اداری گذشت. در هر اردوگاه مسئول آسایشگاه بودم.


چرا شکنجه می‌شدیم؟

شکنجه‌شدن در اردوگاه، عملی بسیار طبیعی بود. بالاخره ما نیرو‌های دشمن آنها بودیم. این شکنجه‌ها که زندان انفرادی، کتک، شلاق و فلک‌کردن را در پی داشت، زمانی که نیرو‌های ایران در جبهه به پیروزی‌هایی دست می‌یافتند، سنگین‌تر می‌شد.  


جنازه شهیدان اردوگاه را کجا دفن می‌کردند؟

جنازه شهیدان اردوگاه، مظلومانه در بیابان‌های اطراف اردوگاه به امانت در زمین دفن می‌شد، بدین صورت که در شیشه‌ای اسم آن شهید را می‌نوشتند و همراه جنازه‌اش در زمین دفن می‌کردند تا هنگام نبش قبر برای فرستادن اجساد به ایران، اشکال شرعی نداشته باشد.  


غم‌انگیزترین خبر دوران اسارت 

هر روز روزنامه الثوره حزب بعث را به اردوگاه می‌آوردند، ولی آن روز نیامد. دو روز هم بود که از ایران اخبار خوبی نمی‌رسید و روزنامه عکس امام‌خمینی (ره) را در بستر بیماری نشان می‌داد. آن روز بالاخره با اصرار مسئولمان تعدادی روزنامه به او دادند. روزنامه را از روی سینه اش برگرداند. تیتر یک، درشت نوشته بود: «موت الخمینی.»

اردوگاه در غم فرو رفت و همه چیز تعطیل شد. شنیدن این خبر برای ما سخت و شکننده بود. گرچه پس از این خبر، با شنیدن خبر رهبری آیت‌ا... خامنه‌ای، فضای نشاط‌آوری در اردوگاه ایجاد شد.


وقتی صدام قرارداد ۱۹۷۵ را پذیرفت

پس از  حمله عراق به کویت بود که صدام قرارداد ۱۹۷۵ الجزایر را پذیرفت. صبح آن روز، یک‌ساعت تمام صدای مارش نظامی از رادیو در اردوگاه پخش می‌شد و هرازگاهی اعلام می‌کرد نبا نبا.

سرانجام نخستین اسرای ایرانی در ۲۶ مرداد ماه سال ۶۹ به ایران بازگشتند. ۳۱ مرداد نیز نوبت به گروه ما رسید و بعد از شش سال‌ونیم به خاک وطن بازگشتم.  

در راه بازگشت به ایران می‌خواندیم: «اندیشه از سرما مکن/ طی می‌شود دوران دی / شب را سحر باشد ز پی/ آخر بهاری می‌رسد»، «خمینی امام از داغت بمیرم/ در این سال هجرت عزایت بگیرم»


دیدار خانواده پس از زیارت آقا علی بن‌موسی‌الرضا (ع)

در فرودگاه مشهد از پسرعمه‌ام که جزو بچه‌های سپاه داخل فرودگاه بود، خواستم که مرا به حرم ببرد و از جمع جدا کند. مثل یک زائر معمولی به حرم رفتم. حس قشنگی داشتم. خانواده‌ام در صحن امام منتظرم بودند.

پدرم با دیدن من، به سمتم دوید و در چند قدمی‌ام زمین را سجده کرد. بعد در آغوشم گرفت و گفت: کُشتی ما رو بابا! من هم گفتم: این برای خدا بود. سوار بر دوش مردم، مادرم را می‌دیدم که آن پایین به پاهایش می‌زند. من هم پشت سر هم با دردمندی می‌گفتم: مرا پایین بگذارید، مادرم است.

در ایران ادامه تحصیل دادم و در رشته فقه و مبانی حقوق لیسانس گرفتم. با دخترعمه‌ام ازدواج کردم و حالا دو دختر دارم. یکی از دخترانم دکترای داروسازی دارد و دختر دیگرم محصل است. همسرم نیز پس از ازدواج ادامه‌تحصیل داد و ۱۰ سال در مکتب نرجس سطح یک و دو را گذراند و حالا به‌عنوان معینه کاروان حج اعزام می‌شود.

حلاوت آزادی
میزان جانبازی من

دستگاه گوارش و گوشم آسیب‌دیده است و جانباز ۴۰ درصد محسوب می‌شوم.

 
بدترین شکنجه برای یک آزاده 

بدترین شکنجه برای آزادگان این است که درباره آنها تصور شود آرزوی هر روزشان در اسارت، بازگشت به ایران بوده است. درحالی‌که ما در اسارت به ثبات رسیده  و برای خود هدفی تعریف کرده بودیم که رسیدن به آن هدف تحمل مشکلات را شیرین می‌کرد. به نظر من اسارت نیمه‌پنهان دوران دفاع مقدس است. در این دوران رزمندگان به‌طور مستقیم با نیرو‌های عراقی درگیر بودند و مسیر مقاومت و آزادگی آنها در این رویارویی رقم خورد.


چه چیزی رزمندگان دفاع مقدس را ناراحت می‌کند؟
گسست بین نسل‌ها موجب ناراحتی ماست. جوان‌ها باید بدانند ما هالیوود ندیده بودیم و به خاطر هیجان‌زدگی عازم جبهه نشدیم. به‌خاطر پول هم نرفتیم. رفتیم برای قوام زندگی آبرومند و عزتمند. از هست و نیستمان نیز گذاشتیم.  


چرا خانه آزادگان ایجاد شد؟
خانه آزادگان ایجاد شد تا ما آزاده‌ها به همراه خانواده‌هایمان دور هم جمع شویم. خودمان را گم نکنیم. در پی زرق‌وبرق دنیا از اهدافمان فاصله نگیریم. دور هم جمع شویم تا برای فرزندانمان با صداقت از خاطراتمان بگوییم. نسلمان را دریابیم تا بچه‌هایمان ما را گم نکنند. تا هر روز شاهد جذب بیش از پیش جوان‌هایمان به پدران و دوستان پدران خود باشیم. ما در این مکان به دنبال یافتن زبان مشترک با نسل جدید هستیم.

 
چرا برای زندگی، خیابان سنایی را انتخاب کردم؟
چندین سال است که در خیابان سنایی زندگی می‌کنیم. محله‌ای آرام با مردمانی اصیل؛ البته مادرخانم و برادرخانم‌هایم نیز در این محله ساکنند. این نزدیکی موجب شده سال‌ها جلساتی خانوادگی که هر جمعه به مدیریت دختر بزرگم برگزار می‌شود، برپا بماند.

در این جلسه که نام آن راهیان ولایت است، هم قرآن خوانده می‌شود و هم به خاطره‌گویی از دوران دفاع مقدس می‌پردازیم. سالی یک‌بار نیز از خانواده سه شهیدی که باجناق‌هایم هستند و آنها هم در همین محله زندگی می‌کنند، تجلیل می‌کنیم.


* این گزارش شنبه ۲۶ مـرداد ۱۳۹۲ در شماره ۶۷  شهرآرا محله منطقه یک چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام