پیرغلام مشهدی، ریش سفید هیئتهاست
اینجا هیئت است؛ جایی که حاجی بچگیهایش را لابهلای پارچههای سیاه عزای محرم و صفر گذرانده. نوجوانی و جوانیاش را در میان نواهای یاحسین (ع) و یاابوالفضلش معطر کرده و میانسالیاش را به میانداری و این روزها را به روشن کردن چراغ هیئت مشغول بوده است.
سابقۀ ۸۰ سال سینه زدن زیر علم را دارد و در همۀ سالهایی که بر او گذشته، رفاقتش را با هیئت حفظ کرده است. انگار حافظ، بیتِ «همه عمر برندارم سر از این خمار مستی/ که هنوز من نبودم که تو در دلم نشستی» را برای آدمهایی مثل او سروده است که در مسیرشان، ثابتقدم و خستگیناپذیر هستند.
«سیدعلی میرمرتضوی» در آستانۀ نودودوسالگی عضو هیئتمدیرۀ «ابوالفضلیهای سراب» و عضو هیئتمدیرۀ هیئت «جاننثاران حضرت زهرا (س)»ی هفدهشهریور و یکی از مؤسسان خیریۀشان است و ازطرفی در جایی نشسته است که ریشسفیدی خوب جواب میدهد تا اختلافات میان هیئات را با نفس گرم سالها تجربۀ هیئتداریاش حل کند.
به احترامش میایستیم
نشانی این است؛ کوچۀ شهید میرمرتضوی، روبهروی آتشنشانی. از کاسبهای محل، سراغ بیتالزهرا (س) را میگیریم. تابلو و درِ سبزرنگ رخ مینماید. کفشها در میانۀ راهروی کوتاه حسینیه به انتظار صاحبانشان هستند و معلوم است که امشب وقت خلوتی نیست.
هیئت برپاست یا مسئله دیگری؟ خانمی از من میپرسد: «به شما هم نشانی اینجا را دادهاند؟». گوشۀ حسینیه، روروئک، کالسکه و وسایل اتاق کودک چیده شده است. لباسهای رنگی و وسایل سبز! انگار نشستهاند که ببینند صدای جغجغه در کدامین خانه و در دست کدامین فرشتۀ کوچک زمین به صدا درمیآید تا بفهمند صاحبانش چه کسانی هستند. رفت وآمدها ادامه دارد.
آنطرفتر به مراجعان، مشاورۀ حقوقی میدهند. چند نفری هم منتظر هستند. دارم فکر میکنم میان این همهمه چطور با حاجی گفتگو کنم. حاجی، مرد لاغراندامِ سپیدموی، با قد متوسط و صورتی مهربان و آرام وارد میشود.
موهای سپیدش را نه در آسیاب که در میان پرچمهای سیاه عزاداری سفید کرده است. مردی که به احترام ورودش باید ایستاد. حاجی بزرگترِ اینجاست و هرچند دقیقه کسی سراغش را میگیرد تا به او سلام کند و حالش را بپرسد و اجازه بگیرد و خداحافظی کند!
یادِ چادرِ مادر
میان او و خاطرات کودکیاش در کوچۀ حوض مونس، هشتاد سال فاصله انداختهاند، ولی وقتی قرار میشود از سالهای نخستین ۱۳۰۰ یاد کند، نخستین چیزی که به خاطرش میآید، چادر مادر است؛ چادری که در میان دستهای کوچکش مشت میشد تا حس امنیت را در او زنده نگه دارد. چادری که بنا بر قانونِ رضاخانی باید از مادرش گرفته میشد تا متجدد شود و آن روزها اضطراب خانۀشان این بود که چادر مادر را میان کدام کوچه و خیابان از سرش میکشند.
اشکهای مادر را یادش هست. پدر، خادم آستانه بود. دستور از بالا آمده بود که همۀ کارمندها باید اهلوعیالشان را بدون چادر بیرون بیاورند، وگرنه اخراج میشوند. مادر زیر بار نمیرود، اما زور است. علی گامهای کوچکش درکنار مادر با آن مقنعۀ بزرگ را خوب به یاد دارد. زنها باید بدون حجاب وارد صحن نو شوند.
مادر، اما همین که پایش را داخل میگذارد، طاقت نمیآورد و شاید از شرم امامرئوف از حال میرود. سخنرانیها را از پَس هالۀ اشک میبینند. دوران سختی برایشان شروع شده است؛ روزگاری که مادر نمیتواند از خانه بیرون بیاید.
پنهانی از شهر خارج میشوند و به روستای زاک میروند تا چندوقتی را از دست مأمورها راحت باشند. خوشحالی فرار از فضای آن روزهای مشهد را یادش هست. مادر دیگر مجبور نیست توی خانه محبوس باشد.
از پدر هم یادش میآید؛ پدری که هر شب وقتی به خانه میآمد، گریه میکرد. او از اینکه خدام حرم مجبور بودند از سر زنها چادر بکشند، روزگارش تلخ بود. حاجی میگوید: «پدرم چادر زنها را نمیکشید و فقط تذکر میداد.». میگوید: «اگر کسی با چادر به حرم میرفت، به او میگفتند آهای خجالت نمیکشی، با چادر آمدهای حرم؟».

عزاداری زیر پل
روزهای نوجوانی است و بابا نگران پسری که تازه دارد دنیا را تجربه میکند. دست او را میگیرد و به امنترین جایی که میشناسد، میبرد؛ هیئت. هیئت فتاحخان یکی از هیئتهای قدیمی محلۀ سراب که حالا بیش از صد سال قدمت دارد.
از نخستین روزهای هیئتی شدنش، نشستن پای منبر آقای نقیب را به خاطر دارد؛ از خاطرهای که او را پای منبرش ماندگار میکند و هیئت رفتن را برایش از هر کاری مهمتر. حاجآقای نقیب از زمانی برایشان میگوید که عزاداری ممنوع بود؛ زمانی که جرئت نداشتند سیاهۀ پرچم امامحسین (ع) را سردَر هیچ خانه و تکیهای نصب کنند.
مجبور بودند به کال پل فردوس، آخر بازار سرشور در اطراف شهر پناه ببرند و زیر پل مخفی شوند و در تاریکی آن، آرام در سوگ بنشینند و مخفیانه به خانه برگردند. سید میگوید: «از آن زمان بود که دیگر هر جوری بود، خودم را به هیئت میرساندم.». میگوید: «آن زمان حتی هیئت رفتن هم سخت بود.
شبهای سرد زمستان، برفهای سنگین، تاریکی کوچهها و خیابانها، اما بازهم هیئت رفتنمان ترک نمیشد.». حالا وقتی بالای مجلس مینشیند و روضه خوانده میشود، آن روزها در ذهنش مرور میشود؛ از مسجد بنّاها و نشستن پای منبر مرحوم فلسفی تا مسجد ملاحیدر و مسجد صدیقیهای بازار بزرگ و نمازجماعت آیتا... جواد خامنهای تا اینجا بیتالزهرای هفدهشهریور.
یک کارت هفتادوچهارساله
از در وارد میشود تا مثل همیشه پای منبر بنشیند که مورد خطاب سخنران قرار میگیرد: «شما پسرجان، بگو ببینم من هفتۀ پیش چی گفتم؟». سید که از وقتی پدر او را به هیئت آورده، علاقهاش به آن بیشتر شده است، همۀ حرفهای سخنران را موبهمو بیان میکند.
سخنران هم از حاضرجوابیاش به وجد میآید و جمع را به صلوات دعوت میکند. سید میگوید: «میخواست گوشمان به حرفهایش باشد. مثل سرمشق گرفتن بود.». تأکید میکند که: «حالا جوانها قدر هیئتی را که دارند، نمیدانند. راحت میآیند و کسی بهشان کاری ندارد. آن زمان به ما سخت میگرفتند، ولی بازهم هیئت را ترک نمیکردیم. آموخته شده بودیم.».
آن روزها فضای هیئت فقط به چند اتاق، محدود میشد. جوانها به فراخور حالشان در اتاقی جمع میشدند و دم میگرفتند و سنوسالدارهای مجلس در اتاق دیگری مینشستند و گوش میکردند. هنوز کارت هیئتش را دارد؛ کارتی که بعد از دوسه سال هیئتی بودن، او را متعلق به جایی معرفی میکند که دوستش دارد. ۵/۱۰/۱۳۲۲. تاریخی است بر روی کارت که او را یاد ۷۴ سال پیش میاندازد.
از مدرسه تا کفاشی
شش سالی مدرسه میرود؛ مدرسهای در راستۀ نوغان، نزدیک گنبد خشتی. از مدرسهاش همینقدر میداند که روی زمین مینشستند و خبری از میز و صندلی نبود. حالا به سنی رسیده است که باید کاری را شروع کند. پدر، او را که پسر بزرگش است، بهعنوان جانشین خودش در خدمت حرم معرفی میکند.
چند وقتی را خادم آستانه میشود که شوق کربلا به جانش میافتد. راهی میشود. سفری سخت و طولانی برای دیدار معشوقی که سالها زیر علمش سینه زده است؛ سفری که بیش از وقتی که قولش را داده، طول میکشد و او را از خدمت آستانه برکنار میکنند.
پدر هم مجبور میشود برادرش را جای او بفرستد. او از زیارت که برمیگردد، بهسراغ حاجیمهاجر میرود. حاجیمهاجر توی بازار بزرگ به پای مردم شهرش، گیوه میپوشاند. سالهای سال شاگردیاش را میکند. از وقتی که حاجی از تبریز چرم میخریده و جزو نخستین چرمفروشهای مشهد میشود، هم خوب یادش میآید.
نخستین سرای هفدهشهریور بودیم
سالها با حاجیمهاجر و پسرهایش کار میکند. سال ۵۵ است. خبرهای ضدونقیضی به گوششان میرسد. انگار خبر دادهاند که باید بازار را تخلیه کنند. یک روز میبینند که جلوی ورودی بازار دیوار کشیدهاند و بازاریها در جلوی آن، مستأصل ایستادهاند.
به سمت فلکۀ جنوبی میروند تا از در دیگر وارد شوند. مأمورها آن راه را هم بستهاند. مردم تجمع کردهاند و سروصدا بالا گرفته. مردمی که همۀ کاروزندگیشان توی بازار است، دست برنمیدارند و نمیروند. سید میگوید: «مأمورها حریفمان نشدند.
آخرش اجازه دادند برویم، ولی ۱۰ روز به ما مهلت دادند تا آنجا را تخلیه کنیم. ما را به سراهای هفدهشهریور بردند. نخستین سرا ما بودیم.». تا وقتی «مهاجر» فوت میکند، با هم کار میکنند. او سابقۀ ۵۵ سال کفاشی دارد، ولی سالهاست که دیگر نه خبری از حاجیمهاجر است و نه خبری از آن مغازۀ کفشروشی!
هیئت ابوالفضلیِ سراب
خوب یادش نمیآید چه میشود که هیئت ابوالفضلی سراب از هیئت فتاحخان جدا میشود. همینقدر میداند که بین بزرگان هیئت، اختلاف میافتد و تصمیم میگیرند هیئتشان را دوپاره کنند. وقتی از هیئت قدیمی فتاحخان جدا میشوند، جایی ندارند.
حاجمحمدحسین زرگرباشی، خانهاش را در حاشیۀ خیابان خسروی دراختیار آنها میگذارد تا هیئت تعطیل نشود. چهارپنجسالی را آنجا هستند تا مسجد ساخته شود. وقتی قرار است هیئتها ساماندهی شوند و هیئتمدیره داشته باشند، سید هم که سالهای نوجوانی و جوانیاش را همراه آنها بوده، جزو اعضای هیئتمدیره معرفی میشود.
حالا سالهاست که شبهای چهارشنبه مجلس دارند و هنوز که هنوز است، حاجی پای ثابت هیئتشان است. حاجی کم حرف میزند، ولی وقتی میگوید خانهای که مدتها مأمن عزاداران و مجالس اباعبدا... (ع) بوده، سالهاست به بانک تبدیل شده است، معلوم است که چقدر حسرت دارد.
خیریۀ بیتالزهرا (س)
سال ۶۸ پسرش با چند نفر از دوستانش، هیئت «جاننثاران حضرت زهرا (س)» را به راه میاندازند. آن سالها به کمکشان میرود و واسطه میشود تا یکی از مساجد، بازار آنها را بپذیرد که برای خودشان مکانی دستوپا کنند.
حمایت او باعث میشود که هیئت پابگیرد تا سالها بعد درکنار بازاررضا زمینی بخرند و بیتالزهرا (س) را به راه بیندازند. بعدها، درخواست نیازمندی، آنها را به این فکر میاندازد که خیریهای را هم تأسیس کنند و حاجی، پسر، دختر و عروسش میشوند نخستین مؤسسان خیریۀ بیتالزهرا (س)؛ خیریهای که گره از مشکلاتِ گرفتاران زیادی باز کرده است.

تعهد برای عزاداری
سالهای منتهی به انقلاب، سالهایی است که هیئتها و سخنرانیها رنگوبوی سیاسی بیشتری به خود میگیرند. مردم شبیه انبار باروتی هستند و منتظر جرقۀ امام تا شعلهور شوند. همین میشود که عزاداریهای محرم با ملاحظات زیادی روبهرو میشود.
هر هیئتی که میخواهد مراسم بگیرد، باید برود و تعهد بدهد. بندهایی را امضا کند تا روی منبر، حرف سیاسی نزنند و مردم را علیه حکومت تحریک نکنند. حاجی از آن روزها خاطرش هست که مجبور بودند مخفیانه عزاداری کنند.
جلوی در، پرچم عزا را علم نمیکنند و حاجیرشتی پشت در میایستد. هر که میخواهد به هیئت بیاید، آرام به در میکوبد و در را باز میکنند. چراغها را روشن نمیکنند و کفشها را با خودشان داخل میبرند.
آرام و بیصدا بساط روضه را علم میکنند و برای مصیبتهای رفته بر اهلبیت (ع) اشک میریزند؛ اشکهایی که روحیۀشان را مقاومتر میکند تا دربرابر رژیم بایستند. همین میشود که وقتی امامجماعت مسجدشان از ترسِ تیراندازی نماز را نمیخواند و میرود، دیگر مردم به او اقتدا نمیکنند و خانهنشین میشود.
از سالهای انقلاب تا شهادت حسین
حاجی، «حسینی» داشته است که سال ۶۵ در مهران شهید میشود. حسین خطومشی او را دارد. از نیروی هوایی تهران بهخاطر شرکت در فعالیتهای انقلابی اخراج میشود و دوباره به مشهد بازمیگردد و میشود فعال تظاهرات و چاپ اعلامیه و.... پدر و پسر انگار قرار گذاشتهاند هرجا اتفاق یا تظاهراتی میشود، آنجا حضور داشته باشند.
در همۀ اتفاقات مهم انقلاب در مشهد حضور دارند. از واقعۀ تیراندازی به کودکان در بیمارستان امامرضا (ع) گرفته تا داستان مدرسۀ نواب و شهادت شهیدحنایی تا تعطیلیهای مکرر بازار که دستورش از آیتا... مرعشی و مروارید و میرزاجوادآقای تهرانی و فلسفی میرسید.
انقلاب که پیروز میشود، جنگ شروع میشود. حسین هم میرود، حتی زمانش به دیدن دخترش قد نمیدهد که خبر شهادتش را برای پدر میآورند. هنوز یک سالی از مرگِ همراه زندگیاش، نگذشته است که حالا باید بر مزار پسر بنشیند.
حاجی بعد از فوت حاجخانم تا سروسامان گرفتن بچهها ازدواج نمیکند. ۱۲ سالی طول میکشد تا تصمیم بگیرد زندگی تازهای را شروع کند. در همۀ سالهای بعد از انقلاب هم عضو فعال هیئت میشود.
یک مرام قدیمی
حاجی سالهاست زندگیاش را با منش هیئتی گره زده و هنوز بعضی مرام و مسلک قدیم هیئتیها را حفظ کرده است. پیشترها وقتی یکی از بچههای هیئت چندوقتی نبود، سراغش را میگرفتند، ببینند چه میکند که پیدایش نیست.
این مرام آدمهایی را که زیر یک پرچم سینه میزدند، بههم وصل میکرد. میدانستند که اگر نباشند، مهم است. اگر دیده نشوند، سراغشان را میگیرند. میدانستند که شبیه دانههای تسبیحی شدهاند که نخ هیئت، آنها را دورهم جمع کرده است.
وقتی کسی گرفتار میشد، قرضی داشت، مریض بود یا عزیزی از دست میداد، میدانست که چه کسانی سراغش را میگیرند. هیئتیها دورهم جمع میشدند و به دیدنش میرفتند و بخشی از مخارجش را تقبل میکردند.
میان خودشان هر کسی هرچقدر دلش میخواست، کمک میکرد تا مصیبت و گرفتاری پیشآمده، تنها غصه اش باشد. به دیدن مریض که میرفتند، خبری از گل و شیرینی نبود. برایش ارزاق میبردند تا کمکی به او کرده و باری را از دوشش برداشته باشند.
حالا سالهاست که با پیگیری حاجی، این رسم قدیمی در هیئت جاننثاران حضرت زهرا (س) هم اجرا میشود. احوالپرس هیئتیهایی که نیستند، میشوند و اگر برای کسی گرفتاری پیش بیاید، سعی میکنند کمکش کنند و در این میدان رقابت برای تجملات که انگار هر کسی که بیشتر هزینه کند آبرومندتر است، سعی میکنند باری از دوش صاحب مراسم بردارند و برایش تسکینی باشند.
* این گزارش سه شنبه ۲ آبان سال ۱۳۹۶ در شماره ۲۵۹ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.