کد خبر: ۵۵۶۰
۰۷ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
عوامل ضدانقلاب می‌خواستند از خانواده‌ام انتقام بگیرد

عوامل ضدانقلاب می‌خواستند از خانواده‌ام انتقام بگیرد

امیر سرتیپ دوم «علی‌اصغر ادیب‌پارسا» کسی است که در سال ۶۰، نامش جزو فهرست هفده‌نفرۀ امیر شهید «صیادشیرازی» قرار گرفت تا درکنار «امیر صالحی»، امیر سابق ارتش، به مدت شش سال به افسران، آموزش عملیاتی فرابدهد.

امیر سرتیپ دوم «علی‌اصغر ادیب‌پارسا»، سردار شجاعت‌های ماندگار، پیشنهاد ما را برای گفتگو به‌مناسبت هفتۀ دفاع مقدس قبول کرد تا با نگاه خودش، از سال‌های جنگ برایمان بگوید؛ همان کسی که در سال ۶۰، نامش جزو فهرست هفده‌نفرۀ امیر شهید «صیادشیرازی» قرار گرفت تا درکنار «امیر صالحی»، امیر سابق ارتش، به مدت شش سال به افسران، آموزش عملیاتی فرابدهد.

وقتی میهمان خانۀ ساده‌اش در محلۀ فرهنگیانِ قاسم‌آباد شدیم، با اینکه دوسه ساعتی بیشتر نبود که از سفر تهران برگشته بود، اثری از خستگی در چهره‌اش دیده نمی‌شد. سال‌های اسارت امیر ادیب‌پارسا، از دیگر بخش‌های زندگی وی به‌حساب می‌آید که خواستیم درباره‌اش برایمان حرف بزند.

 

اولویت ماموریت در خوی، غرب کشور

او در زمان حملۀ صدام به جنوب ایران، مأموریت پیدا می‌کند که از غرب کشور (خوی) به جنوب بیاید تا در لشکر ۹۲ زرهی (یکی از لشکر‌های مهم نیروی زمینی) خدمت کند و آن را سروسامان دهد. امیرسرتیپ دوم، علی‌اصغر ادیب‌پارسا، حالا جنگ تحمیلی را از ابعادی نگاه می‌کند که به‌نظر خودش، کمتر از این زاویه به آن نگریسته شده است.

او از نحوه و دلیل شکل‌گیری جنگ، این‌طور می‌گوید: «صدام از زمان عهدنامۀ ۱۹۷۵ الجزایر که در آن مرز ایران و عراق مشخص شد، کینۀ ایران را به دل گرفته و در انتظار فرصتی بود تا از کشور ما انتقام بگیرد. بهترین فرصت هم، بعد از پیروزی انقلاب اسلامی بود که هنوز در ابتدای راه بودیم.

ارتش به حالت نیمه‌انحلال درآمده بود. تعدادی از وابستگان شاه در ارتش، فرار کرده و عده‌ای محاکمه و اعدام شده بودند. تعداد زیادی هم استعفا کرده یا خدمت خود را بازخرید کرده بودند. آموزش تعطیل شده و تجهیزات نظامی بدون کاربر مانده بود، بنابراین در زمان حملۀ صدام به جنوب کشورمان، لشکر ۹۲ زرهی عملا از نظر تجهیز و پرسنل کادر وظیفه، ضعیف شده بود و برای دفاع دربرابر حملۀ ارتش بعث عراق آماده نبود.

من مأموریت پیدا کردم از غرب کشور به جنوب بروم و در لشکر ۹۲ زرهی خدمت کنم و آن را سروسامان بدهم. زمانی که من به این لشکر منتقل شدم، با تلاش‌های شهید چمران توانستیم تپه‌های ا... اکبر را فتح کنیم و در دشت آزادگان و نزدیک دهلاویه مستقر شویم. مدت مأموریتم در لشکر ۹۲ شش ماه بود و یکی دیگر از عملیات‌های موفقیت‌آمیز ما عملیات فتح‌المبین بود که در آن، دشمن را به غرب کارون راندیم.».

عوامل ضدانقلاب می‌خواستند از خانواده‌ام انتقام بگیرد

 

۶ سال آموزش عملیاتی

بعد بازگشت از مأموریت لشکر ۹۲ زرهی، امیر ارتش وقت، شهید صیادشیرازی، در سال ۶۰ اکیپی هفده‌نفره تشکیل می‌دهد تا آن‌ها برای عملیات‌های مختلف، نیرو‌های زبده را شناسایی و تربیت کنند. یکی از آن ۱۷ نفر، امیر سرتیپ دوم ادیب‌پارسا بود؛ «با اینکه درجۀ نظامی من پایین بود، شهید صیادشیرازی انتخابم کرد.

امیر عطاءا... صالحی، فرماندۀ این گروه هفده‌نفره و رئیس دانشکدۀ افسری امام‌علی (ع) شد. در این شش سال (از سال ۶۰ تا ۶۶)، فقط آموزش عملیاتی می‌دادیم. دانشجویان دانشکدۀ افسری را با خود به خط می‌بردیم و به همۀ مناطق سرکشی می‌کردیم و اصول و فنون کار را به آنان می‌آموختیم.».

 

پیغام دادم عقب‌نشینی کنید، اما خودم ماندم

نقطه عطف زندگی‌اش را وقتی می‌داند که داوطلبانه به استقبال مرگ می‌رود، اما تقدیر، سرنوشت دیگری را برایش رقم می‌زند؛ «مرداد سال ۶۷ از منطقۀ عملیات به پادگان مشهد و مرخصی آمده بودم. دوسه روزی بیشتر نگذشته بود که خبر شروع پیشروی دشمن و عملیات تعرضی او رسید. تصمیم گرفتم دوباره به منطقه برگردم، اما همسرم بیمار شد.

زمان تولد پنجمین فرزندم بود و وضعیت جسمی همسرم عادی نبود؛ برای همین سرهنگ مهدی سامعی به‌جای من به منطقه رفت. دو روز بعد، خبر شهادت سرهنگ را به من دادند. دیگر تعلل جایز نبود. همسرم را به خدا سپردم و به منطقۀ عملیاتی لشکر ۷۷ در فکه رفتم. برای صبح عاشورا، مراسمی در حسینیۀ لشکر تدارک دیدم. حین سخنرانی حجت‌الاسلام بهرامی، رئیس عقیدتی‌سیاسی ارتش، بود که خبر تعرض نیرو‌های بعثی را دادند. با دوسه سرباز به‌سمت خط حرکت کردم. آنجا نیرو‌های ما به‌دلایل مختلف، وضعیت خوبی نداشتند.

فوری با فرماندۀ لشکر تماس گرفتم. مسئولیت منطقه را به من واگذار کردند. دشمن بعثی با یک تیپ زرهی و یگان‌های پیادۀ مکانیزه، منطقۀ ما را دور زده بود. شرایط اصلا مساعد نبود. از راه باریکی که هنوز به اشغال دشمن درنیامده بود، افراد را فراری دادم، حتی خودروی تویوتا و سربازی را به عقب فرستادم و پیغام دادم عقب‌نشینی کنید تا در دام بعثی‌ها گرفتار نشوید، اما خودم ماندم؛ چون من مدرس آن‌ها بودم و باید به‌صورت عملی به آنان یاد می‌دادم که وظیفۀ فرمانده با بقیه فرق دارد و او باید همه‌جا پیش‌قدم باشد. تمام مدارک شناسایی و وسایلم را به افسر دادم و دربرابر تجهیزات دشمن ایستادم. مقاومت بی‌فایده بود و سرانجام ۷۰۰ نفر از لشکر ۷۷ و یگان ۴۰ سراب، اسیر شدیم.».

 

عوامل ضدانقلاب می‌خواستند از خانواده‌ام انتقام بگیرد

 

خودم را برای هر درد و رنجی آماده کردم

 آن‌ها را عصر عاشورای سال ۶۷ به قرارگاه مرکز سپاه بعثی‌ها می‌برند و این‌طور می‌شود که دوران اسارت ادیب‌پارسا شروع می‌شود تا در تاریخ ۳۱ شهریور ۶۹ دوباره به ایران برگردد؛ «در ابتدا ما را سوار کامیون کردند و به‌سمت بعقوبه بردند.

خدا بهتر می‌داند آن لحظات چه صبر و آرامش عجیبی پیدا کرده بودم؛ چون خودم را برای هر درد و رنج و بلایی آماده کرده بودم. دو روز در بعقوبه بودیم و آنجا از ما بازجویی کردند. بعد از آن ما را به پادگان الرشید بغداد انتقال دادند و دوباره بازجویی شدیم.

من فقط اسم و نشان و درجه و شغلم را گفتم و پاسخ بقیۀ سؤال‎‌ها را ندادم؛ برای همین دستور شکنجه‌ام صادر شد. چشم‌هایم را بستند و روی زمین پرتم کردند. با باطوم و کابل شروع به کتک زدنم کردند. ضرباتشان آن‌قدر سخت و سهمگین بود که برای تحمل آن، با صدای بلند شهادتین را می‌گفتم.

بعد هم بی‌اختیار فریاد یاحسین (ع) سرمی‌دادم. هربار که اسم امام‌حسین (ع) را به زبان می‌آوردم، بعثی‌ها به من می‌خندیدند و می‌گفتند بگو حسین (ع) نجاتت دهد و محکم‌تر می‌زدند. خون از سر و صورت و پشتم جاری شد. ناگهان بیش از ۱۰۰ سرباز شیعۀ عراقی که به‌علت فرار از جبهه، زندانی دژبان بودند، با من هم‌صدا شدند و فریاد «یا حسین»‌شان پادگان را فراگرفت، بنابراین بعثی‌ها مرا رها کردند و به‌سراغ سرباز‌ها رفتند.».

آن‌ها را بعد از دو ماه از زندان الرشید به‌سمت پادگان صلاح‌الدین، اردوگاه تازه‌تأسیس شماره ۱۹ در شهر تکریت، می‌برند؛ «شرایط آن‌قدر سخت می‌گذشت که اسرا دچار بیماری و گاهی شهید می‌شدند. هر روزِ آن مثل هزار روز می‌گذشت. ما در این اردوگاه ماندیم تا زمانی که به‌عنوان آخرین گروه‌ها در سال ۶۹ آزاد شدیم. روزی هم که وارد مرز خسروی شدیم، اربعین حسینی بود و دو ساعت بعد از آزادی کامل ما، رادیوی عراق اعلام کرد که عراق به‌طور یک‌طرفه تبادل اسرا را قطع کرده است.».

 

جوانمردان ما، مردم محلی بودند

«انقلاب یک‌شبه شکل نگرفت و پیش از جنگ تحمیلی هم، ما شاهد غائله‌های زیادی بودم.». این را ادیب‌پارسا می‌گوید و حرفش را این‌گونه ادامه می‌دهد: «شورش‌ها در جا‌های مختلفی شکل می‌گرفت. یک‌بار در منطقۀ «دوله‌تو» در مرز ایران و عراق و بار دیگر در مهاباد و منطقۀ مرزی بازرگان.».  

از میان حوادثِ سال‌های پیش از جنگ، خاطره‌ای را از ذهنش بیرون می‌کشد و می‌گوید: «منطقه‌ای بود در مرز بازرگان، نزدیک پل «قطور» که ضدانقلاب‌ها آنجا را محاصره کرده بودند. رئیس پاسگاه هم با فداییان خلق و ضدانقلاب‌ها دستش در یک کاسه بود و آمار، نقشه‌ها و تجهیزات نظامی‌مان را به آن‌ها می‌داد.

کل نیرو‌های ما ۴۰ نفر بود؛ برای همین، من از مردم محلی هم کمک گرفتم. آن‌ها را برای مبارزه جذب کردم و اسمشان را «جوانمرد» گذاشتم. شب پیش از عملیاتِ غافلگیرانه ضدانقلاب‌ها، به دلم افتاد که شبانه و مخفیانه مواضع تجهیزات نظامی را تغییر دهم. همین اتفاق باعث شد که نقشۀ ضدانقلاب‌ها، نقش بر آب شود و با آن‌همه نیرو و تشکیلات، شکست بخورند تا ما باز هم پیروز میدان باشیم؛ البته به‌خاطر این یک ماه محاصره و بیدار ماندن‌های طولانی، مدتی دچار بیماری شدید لرزش اندام شدم.».

 

عوامل ضدانقلاب می‌خواستند از خانواده‌ام انتقام بگیرد

 

نذر آزادی‌ام بود

امیرسرتیپ علی‌اصغر ادیب‌پارسا که حالا هفتادوپنج‌سالگی خود را سپری می‌کند، بزرگ‌شدۀ محلۀ «صفاری» ِ تهران، حوالی میدان خراسان است. او سال ۴۸ وارد دانشکدۀ افسری می‌شود که خودش قصه‌ای دارد؛ «بیماری پدرم و دغدغۀ تأمین معیشت چندسر عائله، مجبورم کرد که به دانشکدۀ افسری بروم. دورۀ آموزشی‌ام را در شیراز گذراندم و همان‌جا با خواهر یکی از هم‌کلاسی‌هایم در سال ۵۱ ازدواج کردم. بعد از دورۀ آموزشی، قرعه انداختند و نصیب من لشکر ۶۴ ارومیه شد. خانواده‌ام در خانه‌های سازمانی شهر خوی ساکن شدند و همان موقع به‌علت امتیاز بالایم، با درجۀ ستوانی، فرماندۀ گروهان زرهی گردان ۲۳۰ شدم.».

او در سال ۶۷ به اسارت دشمن درمی‌آید که این دوران، ۲ سال‌و ۳۴ روز به طول می‌انجامد. ادیب‌پارسا در سال ۶۶ به درخواست خودش به لشکر ۷۷ خراسان منتقل و معاون عقیدتی‌سیاسی سپاه می‌شود. خودش می‌گوید: «وقتی اسیر بودم، همسرم نذر کرده بود که اگر زنده و سالم برگردم، خادم امام‌هشتم (ع) شوم، بنابراین از سال ۷۱ توفیق یافتم که کشیک هشتم دربانی حرم باشم و به خادم بودنم افتخار می‌کنم. با وجود پیشنهاد‌های خوب کاری در زمان‌های مختلف، هیچ‌وقت حاضر نشدم شهرم را رها کنم و هیچ‌وقت از پیش امام‌رضا (ع) نمی‌روم.».

او که در ابتدای مهاجرتش به مشهد، در خانه‌های سازمانی ساکن بوده، حالا ۱۵ سال است که به مجتمع غدیر واقع در بولوارشریعتی قاسم‌آباد نقل مکان کرده و تا به امروز در این منطقه ساکن بوده است.

 

عوامل ضدانقلاب می‌خواستند از خانواده‌ام انتقام بگیرد

 

دلهره همراه همیشگی همسرم بود

«خانواده‌ام در طول زندگی و همراه شدن با من، سختی و زجر زیادی کشیده‌اند. خانمم از همان اول پذیرفت که همسرش یک نظامی است و پابه‌پای من پیش آمد. سه دختر و دو پسرم هم همیشه نبودن‌هایم را تحمل کرده‌اند.».

امیر سرتیپ ادیب‌پارسا با گفتن این جملات، به ما می‌فهماند که ارزش خانواده‌اش را می‌داند و ادامه می‌دهد: «هر وقت به مأموریت می‌رفتم، رفتنم با خودم و برگشتنم با خدا بود. خود این موضوع برای خانواده‌ام دلهره‌آور بود. بماند که گاهی ضدانقلاب‌ها هم تهدیدم می‌کردند؛ مثلا در آن سال‌هایی که خانواده‌ام در خوی بودند، برای مأموریت آموزشی به تهران رفتم. در همین مدت، یکی از عوامل ضدانقلاب به خانه‌های سازمانی نفوذ کرده و شبانه قصد ورود به خانۀ من را کرده بود تا به‌خاطر پیروزی‌های مکرر ما در عملیات‌ها، از این طریق، از خانواده‌ام انتقام بگیرد. همان لحظه سروانی به نام «قزلو» برای تماس تلفنی به منزل ما می‌آید. او متوجه این توطئۀ شوم می‌شود و مهاجم فرار می‌کند. سر همین ماجرا بود که خانواده‌ام به تهران نقل مکان کردند.».



این گزارش چهارشنبه، ۵ مهر ۹۶ در شماره ۲۶۲ شهرآرامحله منطقه ۱۰ چاپ شده است.

آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام