کد خبر: ۵۴۶۲
۱۲ مرداد ۱۴۰۵ - ۱۵:۰۰
قصه زندگی روشن دل مهرآبادی که رنگ‌های دنیا را دیده

قصه زندگی روشن دل مهرآبادی که رنگ‌های دنیا را دیده

محمد علی خدادادپور، می‌گوید: یک روز از سمت خانه به سمت ابتدای مهرآباد می‌رفتم که کتفم به کتف آدم دیگری خورد. او هم ناراحت شد و گفت: آقا مگر کوری؟ یک لحظه دستم را گذاشتم روی چشم چپم و دیدم چشم راستم هیچی نمی‌بیند.

اساسا آدم‌های بینا، نابینایان را در ۲ دسته طبقه‌بندی می‌کنند. نابینایان در اصطلاح مادرزادی و آن‌هایی که در ابتدا می‌دیدند و سپس نابینا شده‌اند. محمدعلی در دسته دوم جای می‌گیرد و شاید به همین علت، حسرت بزرگ‌تری به دلش باشد. آخر او دیده و می‌داند دنیا چه رنگی است.

نامش را که می‌پرسیم، می‌گوید: «محمدعلی پسر محمدحسین هستم». محمدعلی خدادادپور، متولد ۱۳۳۱ است. نزدیک به ۴۰ سال است که در مهرآباد زندگی می‌کند. پیش از انقلاب به این محله آمده‌اند. محمدعلی می‌گوید: «قبلا روستای چهل من سنگ علیا زندگی می‌کردم، ۴۵ کیلومتری مشهد. چهل من سنگ سفلی «سنی» هستند. چهل من سنگ علیا «شیعه» اند. ۲ روستا با فاصله یک کیلومتری از هم هستند. روستای پایین سنی و ما در روستای علیا، شیعه بودیم».

درباره جوانی و خاطراتش از سال‌های اول مشهدی شدنش می‌پرسم، می‌گوید: «اوایل جوانی گچ‌کار بودم. آن سال‌ها بیشتر خانه‌ها سقفشان کاهگلی بود. سقف‌ها شوره زیادی داشت و تار‌های عنکبوت از آن‌ها آویزان بود. باید اول شوره‌ها را جارو می‌کردم و گرنه گچ برمی‌گشت.

در حال جارو زدن، شوره‌ها تمام بدنم را پر می‌کرد و توی سر و صورتم می‌رفت. من هم لاقیدی می‌کردم با همان دست‌ها صورت و چشم‌هایم را تمیز می‌کردم. صورتم به سیمان سیاه حساسیت دارد. ولی مجبور بودم بعضی دیواره‌ها را سیمان کنم». همسرش تازه به جمع ما اضافه می‌شود، که آقای خدادادپور می‌گوید: «خانمم کمر درد است. بعد از عملی هم که کرد برایش ۴ تا پلاتین گذاشتند و هر روز روی تخت است. او آنجا افتاده، منم اینجا.»

 

آب سیاه یا گلوکوم، بیماری خاموش و خطرناک چشمی با احتمال نابینایی، است

چشم راستم کور شد

آب سیاه یا گلوکوم، بیماری خاموش و خطرناک چشمی با احتمال نابینایی، است. آب سیاه در اثر افزایش شدید فشار زجاجیه بروز می‌کند و می‌تواند به بینایی فرد مبتلا، به صورت ماندگار آسیب برساند و حتی در صورت درمان نشدن به موقع ممکن است به نابینایی منجر شود.

این بیماری با علامت خاصی همراه نیست از این رو به آن بیماری خاموش چشم گفته می‌شود و معمولا افراد زمانی متوجه می‌شوند و به پزشک مراجعه می‌کنند که بیماری پیشرفت کرده است. یکی از دلایل تشخیص دیرهنگام این بیماری، وابستگی آن به سن است؛ افراد میان‌سال مشکلات بینایی خود را به دلیل بالارفتن سن، طبیعی می‌دانند و به همین دلیل به موقع به پزشک مراجعه نمی‌کنند و از بیماری خود مطلع نمی‌شوند.

محمدعلی نیز از کسانی است که به همین بیماری مبتلا شده و در زمان مناسب متوجه آن نشده است. می‌گوید: «دیر فهمیدم چشمم آب مروارید و آب سیاه آورده است. اول که چشم‌هایم آب مروارید آورد، نفهمیدم، ۴ سالی شب‌ها چشم درد شدیدی داشتم.

از درد زیاد شروع می‌کردم به داد و فریاد راه انداختن. دکتر نمی‌رفتم. بعضی شب‌ها درد می‌گرفت و تصور این بود که خوب می‌شود. خلاصه دردسرت ندهم، ۲۰ سال قبل دکتر احمد خاکشور در بیمارستان امام رضا (ع) چشم‌هایم را با لیزر عمل کرد. خوب خوب بودم.

ده، پانزده سالی گذشته بود؛ یک روز از سمت خانه به سمت ابتدای مهرآباد می‌رفتم که کتفم به کتف آدم دیگری خورد. او هم ناراحت شد و گفت: «آقا مگر کوری، درست راه برو. چرا تنه می‌زنی» یک لحظه به خودم آمدم، نکند نمی‌بینم. دستم را گذاشتم روی چشم چپم، ولی دیدم چشم راستم هیچی نمی‌بیند. اصلا متوجه نشده بودم، بینایی‌ام را از دست داده‌ام.»


چشم‌پزشکی در مشهد نبود که پیشش نرفته باشم

آمار‌ها نشان می‌دهند تا سال ۲۰۱۴ میلادی بیش از ۶۰ میلیون نفر به این بیماری مبتلا بودند و اکنون ۵/۸ میلیون نفر در سطح جهان به علت بیماری گلوکوم، نابینا هستند. آب سیاه، به عنوان نخستین علت شایع نابینایی غیرقابل برگشت و دومین علت نابینایی در دنیا، شناخته شده است و آمار‌ها نشان می‌دهد که در ایران نیز حدود ۸۵۰ هزار نفر به این بیماری مبتلا هستند که ۶۵۰ هزار نفر آن‌ها از بیماری خود آگاهی ندارند.

محمدعلی می‌گوید: «بعد از آن دوباره بینایی چشم دیگرم کمتر می‌شد. چشم راستم که این‌طور شد، دکتر‌های زیادی رفتم. چشم‌پزشکی در مشهد نبود، نرفته باشم. دکتر مشایخی در بیمارستان امام رضا (ع) دوباره که چشم‌هایم را دید، گفت: چشم‌هایت آب سیاه آورده است.

با بیمه موقت تأمین اجتماعی، بیمارستان فارابی رفتم. دکتر‌ها جلسه مشورتی تشکیل دادند و گفتند پیش دکتر درخشان بیمارستان خاتم الانبیا هم نشان بدهم و ببینم ایشان چه تصمیمی می‌گیرد. به آنجا رفتم، ایشان گفت: ۳، ۴ ماهی چشم سالمم را عمل نکنم تا فشار چشمم پایین بیاید و بعد عمل کنیم.

بعد از اینکه ۴ ماه گذشت، دکتر درخشان اجازه عمل داد. باز دوباره دید چشمم خیلی خوب شده بود. دکتر‌های خوبی رفتم. قبل از همه پیش غلامرضا احمدزاده، سی متری طلاب، رفتم که فهمید چشمم آب سیاه آورده است. بعد از آنجا عمل‌های مختلف انجام دادم. دکتر عشقی، دکتر فاطمی، دکتر پهلوانی و... پیش خیلی‌ها رفتم. بیمارستان‌های مختلف، ولی در نهایت چشمانم نابینا شد.

بعد از اینکه سنگ‌ها را زیر و رو می‌کردم، چشمانم سیاهی می‌رفت. پیش دکتر الیاس شمس رفتم. به دکتر گفتم می‌خواهم چشمانم را عمل کنم، دقیق حرف دکتر درخشان را زد که اگر عمل کنم، فشار چشمم پایین است باید چند ماهی صبر کنم، بعد عمل کنم و گرنه همین حالا کور می‌شوم. دکتر الیاس شمس هم بعد از ۳ ماه گفت عمل کنم.»

 

بعد از عمل، چشمم مثل عقاب می‌دید

خیلی عجیب است که بار‌ها مثل این داستان را شنیدم، پزشکان عمل‌های سخت و سنگین را انجام می‌دهند، ولی مراقبت‌های پس از عمل را رها می‌کنند. اصلا وظیفه پزشک است یا بیمار؟ شاید هم سازمان‌های متولی امر بهداشت و درمان.

بگذریم محمدعلی عمل سختی را پشت سر می‌گذارد ولی... «بعد از عمل از پشت‌بام سر کوه خلج و میله نصب شده آن را می‌دیدم. مثل چشم عقاب، بچه‌هایم می‌گفتند تو چطور می‌بینی؟ ما حتی کوه را با دقت نمی‌بینیم. کیف می‌کردم، ولی دکتر نگفت سرم را پایین نیندازم.

گفته بودم می‌روم روستا گله جمع می‌کنم و سنگ جا به جا می‌کنم، عیبی ندارد؟ نه دارو و نه پماد داشتم. دکتر گفت: «برو کوه کار کن مشکلی نیست». منم خاطرم جمع شده بود که دیدم مشکلی ندارد و سرم را به سنگ‌ها بند کردم، از سفر کربلا برگشته بودم. با خودم سنگ دُر از کربلا آورده بودم.

یکسره سرم پایین بود و ۳، ۴ روز خوب و بد آن‌ها را جدا می‌کردم. یک لحظه دیدم چشم‌هایم تار شد. دیدم که هیچ‌جا را هم نمی‌بینم. دوباره که پیش دکتر شکوهی رفتم گفت: «عصبت خشک شده و دیگه عمل جواب نمی‌ده و فایده هم نداره».

من هم شنیده بودم که یک مدت بعد عمل باید رعایت کنی. چند ماهی هم حواسم بود، ولی چون دکتر اطمینان داده بود، گفتم حتما مشکلی ندارد. از آن به بعد دیگر چشم‌هایم بینا نشد. الان هم بعضی مواقع عینکم را می‌زنم که گرد و خاکی وارد چشمم نشود و گرنه هیچی نمی‌بینم. اگر بچه‌ها نباشند تا در حیاط هم نمی‌توانم بروم. چند روز پیش نزدیک بود از پله‌های زیرزمین پرت شوم.»

 

زمانی برای خودم عزتی داشتم

در روستا، کشاورزی می‌کردم. گندم دیم می‌کاشتم، مشهد که آمدم، ابتدا رفتم نانوایی و خمیرگیر شدم. خمیرگیر همان خلیفه است. در نانوایی می‌گویند خلیفه. بعد از آن سال‌ها گچ‌کاری کردم و بعدش چوب داری، چوب‌داری یعنی خرید و فروش گوسفند.

بعدش رفتم سراغ معامله فرش و یک پایم تهران بود و یک پا مشهد. زمانی برای خودم عزتی داشتم و زمین‌گیر نشده بودم. مدتی پیش با خودم کنار آمده و به کمیته امداد مراجعه کرده‌ام. بازرس آمد و گفت، چون خانه‌داری به تو تعلق نمی‌گیرد. بهش گفتم دیوار خانه که خرج من را نمی‌دهد.

من به این روزگار نیفتاده بودم و زمانی خودم به کمیته امداد کمک می‌کردم. ولی او گفت، چون برای خودمان خانه داریم به ما تعلق نمی‌گیرد. ۹، ۸ ماه به جبهه رفتم، خمپاره منفجر شد و سنگی به پهلویم زد.

دو متر روی هوا بلندم کرد و داخل سنگر انداخت. کل سمت راست کمر و شکمم؛ زرد شده بود مثل زعفران و دورش مثل زغال سیاه شده بود. گفتند برو بهداری سپاه و پرونده درست کن که گفتم اینجا آمده‌ام برای رضای خدا و نیازی نیست. دوتا از بچه‌هایم هنوز در خانه من زندگی می‌کنند.

یکی‌شان ازدواج کرده و عقد است. نمی‌توانم به این‌ها کمک کنم که سر خانه و زندگی‌شان بروند. خودشان هم حقوقی نمی‌گیرند که حتی کفاف خرجشان را بدهد.

 

نابینایی و تنهایی

۲۰ روز است از بیمارستان شریعتی مرخص شدم. سل دارم، از قدیم هم مبتلا به سل بودم و الان هم تحت درمانم. ۳ سالی هست که می‌روم و می‌آیم. یک ماه در بیمارستان شریعتی بستری بودم و ۳ ماه در خانه دارو خوردم تا جواب آزمایش منفی شد. به همین صورت، ۸ ماه دیگر دارو خوردم، ولی دوباره مبتلا شدم.

بستری شدم و مدتی بعد خوب شدم، ولی دوباره امسال بیماری اوت کرده است. به تازگی بعد از ۵۰ روز بستری نتیجه آزمایش منفی شد. دوست‌هایم که این طرف و آن طرف می‌رفتیم هیچ خبری از من نمی‌گیرند و اصلا نمی‌پرسند مرده‌ام یا زنده؟ همدمی برای صحبت ندارم و الان که با شما حرف می‌زنم خیلی خوب است.

 

فقط تا سرکوچه می‌روم بیرون

نابینایان، حق بهره‌گیری از کلیه امکانات رفاهی معمول را در جامعه دارند. آنان، حق دارند از پیاده‌رو‌ها، خیابان‌ها، بزرگ‌راه‌ها و وسایل ترابری همگانی مانند هواپیما، قطار، اتوبوس، خودرو، کشتی، هتل‌ها، مکان‌های عمومی و مراکز تفریحی و مذهبی بهره‌برداری کنند. چنانچه گهگاه محدودیتی برای سود جستن از این تسهیلات و مکان‌ها در میان باشد، باید فراگیر همه افراد جامعه باشد.

از این‌ها که بگذریم باید شرایطی فراهم شود که معلولان وارد اجتماع و از انزوا خارج شوند. محمدعلی از زمانی که نابینا شده، به ندرت منزلش را ترک کرده است، می‌گوید: «مادرم کوچه پشتی می‌نشست و همین ماه رمضان امسال فوت کرد. تا سرکوچه و خانه مادرم را چشم بسته هم بلدم.

از دیوار‌ها می‌گیرم و می‌روم، ولی بیشترش را جرئت ندارم. نمی‌دانم جلو پایم صاف است یا چاله دارد یا اصلا جلو صورتم میله‌ای، شاخه‌ای، چیزی هست یا نه؟ فقط تا سر کوچه می‌روم آن هم خیلی کم. تا قبل از اینکه نابینا شوم، خاطرم هست که از رفت و آمد سریع یک روشندل در مسجد امام حسین (ع) مهرآباد متعجب بودم.

سریع می‌آمد و می‌رفت مثل کبک. حالا که خودم نابینا شدم نمی‌توانم راه بروم. امروز پسرم دستم را گرفت که تا مرکز بهداشت مهرآباد برویم، ولی نمی‌توانم سریع راه بروم و دائم فکر می‌کنم جلو پایم چاله‌ای است یا سرم الان قرار است به جایی بخورد. خدا دل آن‌هایی که مادرزادی نابینا هستند، روشن می‌کند و آن‌ها با چشم دلشان می‌بینند. باید به چشم دل ببینی.»

 

موج گلوکوم و لزوم هوشیاری مسئولان

با توجه به رشد جمعیت سالمندان در ایران و اینکه گلوکوم بیماری وابسته به سن است، ممکن است در آینده نزدیک شمار مبتلایان به این بیماری در کشور افزایش یابد، افزایش جمعیت سالمندان در ایران مسئله‌ای است که بسیاری از کشور‌ها با آن مواجه هستند و همین امر می‌تواند در آینده سبب افزایش شیوع این بیماری در سراسر دنیا شود.

گلوکوم درمان نمی‌شود و فقط می‌توان با روش‌هایی پیشرفت آن را کنترل کرد. حال با این شرایط اطلاع رسانی و آموزش همگانی افراد کشور درباره این بیماری بیشتر از هر زمان دیگری ضروری به نظر می‌رسد. چرا باید فردی که می‌تواند ببیند و برای خودش و کشورش مفید باشد به فردی خانه نشین و منزوی تبدیل شود.




این گزارش دوشنبه  ۲۳ مهر ۱۳۹۷ در شماره ۳۱۲ شهرآرامحله منطقه پنج چاپ شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44
اینستاگرام