خواجه ربیع؛ قبرستانی که زمانی تفرجگاه بود
آرامگاه خواجهربیع، حیطه پیرامونش از روزگار ساخت مزار تا زمانی که باغات آن حوالی چتر سبز داشتهاند، برای کسانی که نیاز بوده روح خود را در آغوش گشوده طبیعت تازه کنند، تفرجگاه بوده است و برای آنان که دل به تاریخ گره زدهاند، میعادگاه هنر و تماشای گذر زمان.
برای مجاورانی هم که جانشان را بادیانت آمیختهاند، زیارتگاه یکی از یاران امیرالمؤمنین (ع) بوده است؛ مزاری که حتی نذر و نیازشان را بهسوی آن روانه کردهاند. برای زائرانی هم که قدم در راه مشهد گذاشتهاند، دومین مزاری بوده که بر سر آن حاضر میشدهاند تا زیارت و تفرج را درکنار یکدیگر تجربه کنند.
در دوران متأخر، این مکان، خانه آخرتِ سفرکردگان شهر نیز شده است؛ خانهای که بازماندگان بسیاری را بهسوی خود میکشاند تا دیدار با آخرین نشان عزیزشان بر روی زمین را تازه کنند. خواجهربیع برای هرکس، همان چیزی بوده است که از آن طلب کرده و شاید به همین سبب، همچنان جایگاه خود را درمیان مشهدیها حفظ کرده است.
این روزها نیز برخی به شوق تاریخ میآیند و برخی برای تفرج؛ بعضی زائرند و بعضی بازمانده. همه در جوار مزار «ربیعبنخثیم» گردهم میآیند تا هرکدام، به فراخور خواسته و حال خویش، مقصودی را بجویند. ما هم از دل این نوشته و در قسمت نخست روایتگریمان از خواجهربیع، روزگار رفته بر این جهان کوچک را میطلبیم تا چند روایت تازه آن را از دل صفحات تاریخ بیرون بکشیم.
نخستین اخبار و اسناد مزار
در میان اسناد دوره ناصری، گزارش روزنامه وقایعاتفاقیه به تاریخ ۸خرداد ۱۲۳۳خورشیدی، سرنخ جالبی از فعالیتهای عمرانی در اطراف شهر مشهد به دست میدهد. طبق این خبر، «مقربالخاقان وزیر نظام و متولیباشی» هنگام حرکت بهسمت خواجه ربیع خارج از ارضاقدس، خرابههای مسجدی قدیمی را میبیند. او پس از پرسوجو درباره موقوفات احتمالی این مسجد مخروبه، دستور میدهد معماران، بنا را برآورد کنند و بودجهای برای ساخت مسجدی مناسب اختصاص یابد.
در ادامه خبر آمده است که زمینهای بایر و بیمالک پیرامون مزار نیز از حاکم شرع اجاره شده تا باغی برای مسجد احیا شود. هرچند در متن گزارش، نامی از بقعه خواجهربیع برده نشده است، اما قرائنی، چون خروج از دروازه شهر، مسیر حرکت بهسوی خواجهربیع و ترکیب «مسجد، باغ و زمینهای پیرامونی»، این احتمال را تقویت میکند که این قدیمیترین گزارش مربوطبه خواجهربیع باشد.
چند سال بعد از این واقعه، ولادیمیر خانیکوف روسی (که در سال ۱۲۳۷خورشیدی همراه هیئتعلمی جغرافیایی به مشهد آمده بود) در یادداشتهایش، قدمت بقعه خواجهربیع را سال ۱۰۳۱هجریقمری (حدود ۱۰۰۱هجریخورشیدی) ذکر میکند؛ یعنی بنایی که حدود ۲۳۶سال پیش از سفر او، به دستور شاهعباس صفوی روی خرابههای یک مسجد کهنهتر پا گرفته بود.
به روایت خانیکوف، سنگقبر حجاریشده، بقعه سوغاتی از هند بوده و این آرامگاه از همان دوره صفوی، باغی سرسبز شبیه به قدمگاه نیشابور داشته است. با این حساب، سنگبنای اولیه و طرح اصلی باغ را باید مدیون شاهعباس و توصیه شیخبهایی دانست؛ سازهای که در دورههای بعد، بستر اصلی تمام مرمتها شد.
تفرجگاه تاریخی مردم
خواجهربیع در همه طول عمر خودش افزونبر جایگاه زیارتی، یکی از تفرجگاههای مهم مردم مشهد نیز بهشمار میرود. لرد کرزن، سیاستمدار بریتانیایی که در سفر خود در اواخر دوره قاجار از این مکان دیدن کرده بود، با تأکید بر تفریحگاه بودن آن برای عموم مردم مشهد و یگانه نقطه جالبنظر حومه شهر، درباره آن مینویسد: «اطراف این مزار، باغی است که درختان بسیار و دروازهای رفیع دارد و در رواقهای طاقدارش، اطاقهای فراوانی هست.»
توصیف دیگری از خواجهربیع در سیاحتنامه مقربالخاقان امیرابوالحسنخان زعفرانلو، مربوطبه ۱۳جمادیالاخر۱۲۹۹، آمده است. بهنوشته او، نخستین منزل در مسیر مشهد به کلات، خواجهربیع بود که در شمال مشهد و در فاصله یکفرسنگی شهر قرار داشت؛ باغی مربعمستطیل با خیابان مصفا و گنبد عالی که اطراف آن، حجرههای دوطبقه با کاشیکاری صفوی است.
توصیف او از آبنما، حوضها، درختان بزرگ نارون و سایهای که بر آب میافتاد، نشان میدهد که اینجا فضایی طراحیشده برای توقف، تماشا و آسودن بوده است. با این حال، نویسنده هشدار میدهد که اگر متولیان و مباشران، توجه کافی به این مجموعه نداشته باشند، آبادانی باغ و ساختمانهای آن بهتدریج از میان خواهد رفت.
در ۹اردیبهشت۱۳۱۲، پروفسور داوید یوژین اسمیت، از دانشمندان و پژوهشگران آمریکایی، به مشهد وارد شد. او که برای مطالعه صنایع مستظرفه ایران به کشور سفر کرده بود، با همکاری اداره ایالتی معارف خراسان و همراهی رئیس معارف، از مقبره خواجهربیع، مسجد شاه و شماری دیگر از بناهای تاریخی شهر بازدید کرد.
البته او تنها کسی نبود که وقتی میهمان مشهد میشد، به تماشای خواجهربیع میرفت. تقریبا هر مسافری که به مشهد وارد میشد، راهش بهسوی این باغ مصفا کشیده میشد؛ زیرا خواجهربیع در همه دوران نهتنها برای مردم محلی، بلکه برای بازدیدکنندگان و پژوهشگران خارجی نیز یکی از جاذبههای تاریخی مشهد محسوب میشد.
با ساخت راه و دسترسی آسانتر به این محل در دهه ۳۰ به بعد، خواجهربیع یکی از تفریحگاههای عمومی و اصلی شهر شد که در ایام تعطیل و روز طبیعت به آنجا سر میزدند. با این همه، کارکرد زیارتی و تفریحی این مکان، همیشه با آرامش همراه نبود و گاهی دورافتادگی این بنا از شهر و ناامن بودن مسیر، باعث حوادثی میشد که ردپای آن در مطبوعات، باقی مانده است.
غارت کاشیهای خواجهربیع؛ مسئلهای دیرپا
در سالهای پایانی دوره قاجار، مشاهدات مسافران خارجی نشان میداد که تزیینات خواجهربیع در حال نابودی است. هانری رنه دالمانی، جهانگرد فرانسوی، در توصیف خود از بنا به نکتهای تأملبرانگیز اشاره میکند: «از بیرون هم دیوارهای آن از کاشیهای بسیار نفیسی پوشیده شده و طاقچهها و طاقنماهایی دارد که مسلما با کاشیهای اعلایی، مزین بوده و متأسفانه امروز جای آنها خالی است.»
دالمانی معتقد است این کاشیها نه یکباره، بلکه به مرور ایام، کنده و فروخته شدهاند. او با تحسین ظرافت و رنگهای مینایی بنفش، سفید و آبی این کاشیها، از آنها بهعنوان آثاری یاد میکند که تأثیری فراموشنشدنی برجای میگذارند؛ آثاری که بهتدریج از پیکره بنا جدا میشدند.
با گذر به دوره پهلوی، گزارشها از وضعیت «فرسایش» به «غارت»، تغییر لحن دادند. در یادداشتی به تاریخ ۳دی۱۳۰۴، نویسنده گزارشی که همراه با مدیران جراید از خواجهربیع بازدید کرده بود، وضعیت بنا را «تأسفبار» توصیف میکند. او با اشاره به اینکه آجرها و کاشیهای قیمتی به تاراج رفتهاند، لب به انتقاد شدید از اداره اوقاف میگشاید.
نویسنده بهقدری از متولیان ناامید است که حتی «نوشتن یک سطر را هم لازم نمیداند» و برای اثبات ادعای خود، وضعیت مقبره نادری در مشهد را مثال میزند که در دید عموم قرار داشت، اما اوقاف آن را به حال خود رها کرده بود. با این حال، او برای «ادای وظیفه وجدانی» به آقای ملکزاده، تذکر میدهد که باید به وظایف اداری خود توجه بیشتری داشته باشد.
این روندِ سرقت کاشیها در سالهای بعد نیز ادامه یافت و ابعاد تازهای پیدا کرد. ۱۸اسفند۱۳۰۸، نامهای در جراید منتشر شد که از «سرقت مدتدار» آجرهای طلاکوب خواجهربیع و فروش آنها به «خارجیها» پرده برداشت. نویسنده نامه که خود را «افسری» معرفی کرده است، ماجرای شخصی خود را چنین شرح میدهد: او هشت عدد از این آجرهای نفیس را در یک دکان سمساری، یافته و خریداری کرده است. پس از بررسی در خانه، متوجه میشود که این آجرها نهتنها متعلق به خواجهربیع، بلکه از نظر کیفیت حتی از کاشیهای حرم مطهر نیز برتر بودهاند.
او با این استدلال که «دیانت اسلامی» اجازه چنین کاری را نمیدهد، از منافع شخصی صرفنظر کرده و آجرها را به اداره معارف و اوقاف پس داده است. وی در پایان نامه، ضمن تقاضای نصب مجدد آجرها در محل اصلی و تعهد گرفتن از «مفتخوران بیانصاف»، پیشنهادی عجیب میدهد: «چنانچه شرعا اجازه فروش کلیه آجرهای خواجهربیع داده شود، چون اثر علیرضای عباسی است، حاضرم رویهمرفته هر عددی را دویست تومان خریداری نمایم.»
این گزارشها، بهروشنی بیان میکند که بنای تاریخی خواجهربیع تا پایان پهلوی اول، دستخوش سرقت کاشیها و نابودی تاریخ است و راه نجاتی ندارد.

برج و باروی مشهد و خواجهربیع
میزبانی خواجه از تاریخ
بسیاری از افرادی که گذرشان به آرامگاه خواجه ربیع میافتد، شاید ندانند که این بنا، مدفن تعداد دیگری از چهرههای تأثیرگذار در تاریخ ایران است که در جوار هم به سکون همیشگی رسیدهاند.
اگر متولیان و مباشران، توجه کافی به این مجموعه نداشته باشند، آبادانی باغ و ساختمانهای آن بهتدریج از میان خواهد رفت
لرد کرزن در یادداشتهای خود به نکتهای مهم درباره پیوند این مکان با تاریخ سلسله قاجار اشاره میکند: «در همان نزدیکی قبر پدر آقامحمدخان (مؤسس سلسله پادشاهی فعلی)، فتحعلیخان قاجار واقع است.»، اما این تنها پیوند خاندان قاجار با این مکان نیست؛ پیشتر از آن، شخصیتی دیگر به نام فتحعلیخان (پسر شاهقلیخان قاجار) نیز در اینجا مدفون شده بود که در بحبوحه قدرت گرفتن محمود سیستانی بر خراسان، به یاری شاهطهماسب صفوی شتافت و درنهایت، قربانی توطئههای سیاسی و تسلیم شمشیر نادرشاه شد.
در لایهای دیگر از تاریخ سیاسی این بنا، نام محمدحسنخان قاجار، ملقب به «سالار» (پسر اللهیارخان آصفالدوله) به چشم میخورد. سالار که در اواخر دوران محمدشاه قاجار والی خراسان زندگی میکرد، پرچم عصیان برافراشت و در آغاز سلطنت ناصرالدینشاه، به نماد طغیان علیه مرکز تبدیل شد. پس از زدوخوردهای خونین و پیروزی اردوی حسامالسلطنه بر او، سالار و همراهانش (یک پسر و یک برادرش) که در این نبرد کشته شده بودند، در محوطهای خارج از بقعه اصلی خواجهربیع به خاک سپرده شدند.
از اشخاص متأخرتر و سرشناس که در این باغ دفن هستند، میتوان به دکتر روش بولون -پزشک بیمارستان امامرضا (ع) که بعدها مسلمان شد-، شهدای جنگ ظفار عمان، دکتر حسین امینی- شاعر و ادیب مشهدی-، شیخاحمدکافی یزدی واعظ مشهور، دکتر عباس فرخنده استاد دانشکده دامپزشکی دانشگاه تهران و از بنیانگذاران صنعت شیرپاستوریزه در ایران یاد کرد.
محل دفن این رجال در گزارشهای متعدد ازجمله سیاحتنامه امیرابوالحسنخان زعفرانلو در شماره۱۳ جمادیالاخر۱۲۹۹ روزنامه اختر بازتاب یافته است.
مزاری با مرمتهای ناتمام قاجاری
ناصرالدینشاه قاجار نیز در نخستین سفرش به خراسان در سال ۱۲۴۶خورشیدی، گذرش به خواجهربیع افتاد. او در سفرنامهاش اشاره میکند که هنگام بازدیدش، داربستها را دور گنبد بسته بودند و کارگران مشغول مرمت و کاشیکاری بودند. پس از او لرد کرزن هم در سال ۱۲۶۸ خورشیدی از تداوم مرمتها و تعمیرات گنبد خبر داد. دو سال بعد، چارلز ادوارد ییت در سفرنامهاش، از نیاز شدید بنا به مرمت اساسی نوشت.
تلاشهای جستهوگریخته برای سرپا نگه داشتن بنا، تا اواخر دوره قاجار هم ادامه داشت. برای نمونه، در ۱۰اردیبهشت ۱۲۹۸هجریخورشیدی، روزنامهها خبر دادند که اداره ایالت خراسان تصمیم گرفته است دستی به سروروی مقبره بکشد و معماری را برای برآورد هزینهها به این مزار در دو فرسخی شهر فرستاده است. حدود یک سال بعد، در ۲۴فروردین ۱۲۹۹خورشیدی سند دیگری نشان میدهد که وضع بقعه چندان تعریفی نداشته و در آستانه تخریب کامل بوده است؛ تا جایی که اطراف آن بیشتر به یک قبرستان مخروبه شبیه بوده تا تفرجگاه.
در این زمان، متولیباشی برای نجات بنا، مزرعه خواجهربیع را طی قراردادی دهساله به مبلغ مجموعا نُههزار و یکصد تومان به «آقامیرزااسماعیل، سرکشیک سوم» اجاره میدهد (با مالالاجاره سال اول هفتصد تومان، سه سال بعد سالی هشتصد تومان و شش سال آخر، سالی هزار تومان)؛ با این شرط که کل این مبلغ، بدون کسر حقالتولیه و نظارت، فقط خرج تعمیر مقبره و باغهای آن شود.
مرور این اسناد نشان میدهد که آرامگاه خواجهربیع در تمام دوران قاجار، هیچگاه طعم یک مرمت اساسی و پایدار را نچشید تا در چرخه بیپایانی از خرابیهای مداوم و تعمیرات موضعی و نیمهکاره، گرفتار شود.

خواجهربیع؛ بنایی که میان مدعیان بیخبر گیر افتاد و جسم نازکش هر روز نحیفتر شد
قصه خواجهربیع در دوره قاجار چنین پیش رفت که این مزار در چرخهای ناتمام، میان مرمتهای بیپایان و تخریبهای گسترده، گیر افتاده بود و هرگز به سرمنزل احیای بنا نرسید. در نمای دور، این بقعه، باغی مفرح و تاریخی بود که گذر هر اهل مشهد و مسافری به آن میافتاد، اما هر سال، دریغ از پارسال!
گزارشهای متعددی از تخریب و سرقت کاشیها وجود داشت، اما فریادرسی نبود که بتواند این تصویر را درهم بشکند و رؤیای خواجهربیعِ آباد را محقق کند. بسیاری از کسانی که آرزوی آبادانی این مزار را داشتند، این رؤیا را با خود به دل خاک بردند. در گذار میان قاجار و پهلوی، نامهنگاریهایی برجای مانده است که امکان تماشای این بنای تاریخی را از نمایی نزدیکتر فراهم میسازد؛ بنایی تاریخی و زیارتی با فرسودگی تدریجی باغ، قنات و کاشیکاریها که احیا و مرمت آن، درمیان اختلافنظرها بر سر موقوفات، معلق مانده است.
در این اسناد، نام کلنل محمدتقی پسیان نیز به میان آمده است که برای رفع مشکلات باغ، واسطهگری میکند. روایت آن سالها، شرح پرهیاهوی شهری است که خواجهربیع در آن، بارها آماج هجمه و تخریب مدعیان قرار میگیرد تا عایدات این بقعه را از آن خود کنند.
نزاع بر سر موقوفه معروف!
تهران در تیرماه ۱۲۸۸هجریخورشیدی به دست مشروطهخواهان فتح شد و پس از آن، دامنه تغییرات به شهرهای دیگر، ازجمله مشهد، رسید. در آن زمان، چهرههایی مانند یوسفخان هراتی، نایبعلیاکبر نوغانی و بعدها محمدعلی سالارالدوله، فضای شهر را ناامن میکردند و با شعارهای ضدمشروطه و تحصن در بست، طبقات سنتی و مذهبی را علیه حکومت نوپا میشوراندند. والیان خراسان نیز پشتسرهم دستخوش تغییر میشدند تا ثبات، راهی به شهر نداشته باشد.
با گرفتن تأیید از علما، مسئله چندینساله مصرف درآمد موقوفه برای مزار خواجه ربیع، حل و این بنا از مدیریت سنتی رها میشود
تولیت آستانقدس و دیگر موقوفات شهری، مانند موقوفات خواجهربیع، گوهرشاد و مدرسه پریزاد، میان سنت و نظام اداریِ تازه سرگردان بودند و حتی دربرابر پذیرش آن مقاومت میکردند. در چنین بلبشویی در چندفرسخی شهر، عدهای به درون یک باغ قدیمی میریزند و با تبرهای افسارگسیختهشان، تن درختان کهنسال را میدرند تا پرندگان خفته میان شاخوبرگشان به آسمان بگریزند. سکوت باغ درهم میشکند و فریادهای کلیددار هم راه به جایی نمیبرد تا از سر ناچاری دستبهقلم شود و به حکومت نامه بنویسد.
در این میان، سندی به تاریخ ۶دیماه ۱۲۸۸هجریخورشیدی، پرده از چندوچون این مناقشه برمیدارد. نامهای ازسوی محمدجعفر حسینی، کلیددار خواجهربیع، به وزارت داخله نگاشته شده است که در آن، نظام اداره خواجهربیع تا پیش از آن زمان روشن میشود. در این مکتوب، تصریح شده که باغ و مزار خواجهربیع به دست سلاطین صفوی بنا شده و برای آبیاری باغ و تعمیر مزار، باغ و زمین، قنات و موقوفاتی داشته است.
در همین نامه آمده است که در سالهای پیش از آن، بهسبب خرابی باغ، عمارت و بقعه و قنات، اداره محل با اتکا به احکام شرعی و فرمانهای دولتی به حاجیمیرزامحمدباقر مجتهد واگذار شده بود. براساس این گزارش، مجتهد افزونبر درآمد بنا، هزینههایی شخصی نیز برای تنقیه قنات، آبادانی باغ و بقعه و غرس درختان صرف کرده بود تا اوضاع آنجا روبهراه بماند. پس از مرگ او نیز اداره مجموعه در دست برادرزادهاش، حاجیمیرزاهاشم، قرار داشت که آشوب شهر به این فضا هم کشیده شد که شرح آن رفت.
این افراد ادعا میکنند که باغ حسینآباد و قنات آن، وقف مدرسه پریزاد است و با همین بهانه، در اوضاع آشفته شهر، هرازگاهی سری به باغ خواجه میزنند و ضمن تخریب باغ، درختان کهنسال که نگارنده نامه آنها را «غرسشده به دست سلاطین» میداند، را از حیات محروم میسازند. نویسنده نامه، با اشاره به اینکه این کار نه یک اختلاف عادی، بلکه تهدیدی علیه یک زیارتگاه عمومی است، از نظمیه میخواهد مانع این اقدامات شود.
او همچنین پیشنهاد میکند علما، فقها، رئیس عدلیه و متولیان، در محضر والی گردهم بیایند و این مسئله را بررسی کنند. به پیشنهاد او، اگر ادعای مدعیان بیاساس تشخیص داده شد، باید خسارت درختان و محصولاتی که «حیفومیل» شده بود، از آنان گرفته شود.
نویسنده در پایان نیز اذعان میکند این نامه با اطلاع حاجیمیرزاهاشم، متولی خواجهربیع، نوشته و فرستاده شده است.
جنگ بر سر تصاحب درآمد موقوفه!
چند ماه بعد، حدود اردیبهشت سال۱۲۸۹، نامهای ازسوی میرزاهاشم خطاب به نایبالسلطنه، روند نامهنگاریها را روشنتر میکند. نکته تازه در این مکاتبات، آن است که بهظاهر پس از بررسیها، دوباره تأکید میشود که در محاضر شرع، ثابت شده است مزرعه مورد اختلاف، وقف تعمیر مزار خواجهربیع است و مدرسه پریزاد حقی در آن ندارد.
میرزاهاشم نیز برای اینکه درآمد مزرعه را صرف بنا کند، نامهای مینویسد و از دربار اجازه میگیرد تا خود را از سایر اتهامات مبرا کند. البته حامیان مدرسه پریزاد نیز سکوت نمیکنند و در اردیبهشت سال۱۲۸۹، نامهای به وزارت معارف مینویسند و از دخالت تولیت آستانه در امور اجاره ملک موقوفه مدرسه و بقعه خبر میدهند، درحالیکه تولیت و اداره املاک متعلق به آن، بر حسب وقفنامهای که آنها معتبر میخوانند، برعهده آقامیرزاسیدمرتضی (متولی) است و این دخالت را غیرشرعی میدانند.
در این مکتوب، درباره حاجیمیرزاهاشم نیز میآید که او مستأجر سابق مزرعه حسینآباد خواجهربیع بوده و هشت ماه پیش، مدت اجارهاش به پایان رسیده است. ظاهرا متولی مدرسه پریزاد، این ملک را به سیداحمد اجاره میدهد و همین موضوع باعث نزاع مستقیم میان آنان و میرزاهاشم و سپس تخریب باغ توسط آشوبگران میشود.
سیدمرتضی از آستان نیز گلایه دارد که در امور بقعه دخالت میکند و ادعا میکند، چون میرزاهاشم چندین سال آنجا را تصرف کرده، حال پا را فراتر گذاشته است و اکنون مسئله حق تولیت آنجا را مطرح میکند، حتی نگارنده مدعی میشود که میرزاهاشم از نایبالسلطنه خواسته است تا تولیتِ قبر فتحعلیخان قاجار، که در همسایگی قبر خواجه قرار دارد، به او سپرده شود تا دلیلی برای دخالت در امور بقعه پیدا کند.
اختلاف، فقط درباره مالکیت زمین نبود؛ مسئله اصلی، تعیین محل مصرف درآمدهای موقوفه بود
فارغ از میزان صحتوسقم این ادعاها، اسناد حکایت از آن دارند که در نبود نظامی مشخص، هرکدام از طرفین بر سر مسئولیت ملک حسینآباد ادعای مالکیت داشتند. اختلاف، فقط درباره مالکیت زمین نبود؛ مسئله اصلی، تعیین محل مصرف درآمدهای موقوفه بود: آیا درآمد باید صرف مدرسه پریزاد میشد یا صرف تعمیر باغ و بقعه خواجهربیع؟ از میان همین گفتوگوها، میتوان بهروشنی دریافت که نظام اداره موقوفات و درآمدهای آنها تا چه اندازه دچار هرجومرج بود. ادعاها گوش فلک را کر میکرد، اما در این میان، موضوعی که اهمیت چندانی نداشت، مسئله حفاظت و مرمت بنا بود.
در همان سالها، پس از رسیدگی به ادعای دو طرف، ظاهرا حق را به حاجیمیرزا جعفر میدهند و او نیز، بهمنظور اثبات، موقوفه را بدون دریافت عشر حقالتولیه و با اطلاع نمایندگان تولیت و ایالت، برای تعمیر باغ و عمارت خواجهربیع صرف میکند. با دانستن این قصه، مزار خواجهربیع همچون کودکی است که میان نزاع پدرخواندهها بر سر اموال، گیر افتاده است و در بیپناهی، هر روز ضعیفتر و نحیفتر میشود.

تزئینات مزار خواجهربیع - ۱۹۰۰
موقوفه به اوقاف رسید
باغ و بقعهای که به حال خود رها شده بود، هر روز فرسودهتر و ویرانتر میشود. این کشمکشها در سال۱۳۰۰، زمانی که کلنل محمدتقی پسیان حاکم نظامی خراسان است و نقش مهمی در امور نظامی و اداری این شهر دارد، پای او را نیز به ماجرا باز میکند.
در آن سالها، او که پرونده پروپیمان نزاع میان دو گروه را دیده بود، سری به این موقوفه میزند و مرقوم میدارد: «چند روز قبل که در گردش به خواجهربیع رفته بودم، مقبره را در حال اسفناکی مشاهده نمودم.»
پسیان حتی نامهای به سیدجواد ظهیرالاسلام، متولی آستانقدس در آن زمان، مینویسد و نامهها را به او ارجاع میدهد تا هرطور شده، برای تعمیر بقعه خواجهربیع تلاش کنند. پسیان در این نامهها، حاجیمیرزاهاشمِ کلیددار را مسئول و میرزااسماعیل، سرکشیک سوم، را مستأجر آنجا معرفی میکند تا معلوم شود که حرف میرزاهاشم به کرسی نشسته، اما ازپس نگهداری بقعه بهخوبی برنیامده است. پسیان در پایان نامهاش میخواهد که بقعه، تعمیر و حرمت آن حفظ شود. حال مزار، ما را با این واقعیت تلخ و بیپرده روبهرو میکند که این بنای تاریخی در آن سالها به حال خود رها شده بود و فریادرسی نداشت.
در چنین شرایطی است که اداره اوقاف، دستبهکار میشود و خواجهربیع را به تصرف خود درمیآورد. البته دراختیار گرفتن بنا یک مسئله است و حل مسائل شرعی وقفی آن، مسئلهای دیگر. زمان، نزاع میان سیدمرتضی و میرزاهاشم و نمایندهاش را با خود حمل میکند و با گذشت بیش از ۱۰ سال، بار خود را بر زمین میگذارد. در سال ۱۳۰۳هجریخورشیدی این کشمکش تاریخی در مکتوب دیگری همچنان داغ و پرتنش است و طرفداران سیدمرتضی، دست از سر متولی مزار و میرزاجعفر، کلیددار، برنداشتهاند.
کفیل معارف و اوقاف خراسان گزارش میدهد که میخواستند موقوفات بقعه را صرف تعمیر آن کنند تا از این حال رقتانگیز بیرون بیاید، اما نزاع بر سر محل مصرف موقوفه دوباره بالا گرفته و دست اوقاف، بهدلایل شرعی، از درآمد موقوفه کوتاه مانده است.
ازسوی دیگر مدرسه پریزاد، املاک معروف به خواجهربیع را از موقوفات پریزادخانم میداند و معتقد است که تنها یکچهارم درآمد آن به خواجهربیع تعلق دارد. اداره اوقاف از یک سند در حضور علما و بزرگان پرده برمیدارد تا آنها نظر شرعی بدهند.
اوقاف طبق فرمانی که از شاهعباس به دست آورده است، این وقف را منسوب به این شاه صفوی میداند و اظهار میکند که واقف این مزرعه، محل مصرف درآمد موقوفه را مزار خواجهربیع تعیین کرده است. حاجحسین قمی، نماینده اوقاف و چند تن دیگر از بزرگان، این مستندات را مشاهده و آن را تأیید میکنند.
با گرفتن تأیید از علما، مسئله چندینساله مصرف درآمد موقوفه برای مزار خواجه، حل و این بنا از دست مدیریت سنتی رها میشود. زخمِ سالها رهاشدگی و تخریب بر پیکر خواجهربیع، اکنون نیازمند آغوشی مهربان برای احیا و بقاست. این اتفاق آغازگر تحولات تازهای است که در دورههای بعد، سرنوشت این بقعه را رقم میزند.
* این گزارش شنبه ۲۴ مردادماه ۱۴۰۵ در شماره ۴۸۳۱ روزنامه شهرآرا صفحه تاریخ و هویت چاپ شده است.