پسر یازده ساله مشهدی دیپلم خوشنویسی دارد
وقتی به چهارراه رسیدم نفسم گرفته بود. نشانی سرراست را نداشتم فقط گفته بودند که یک کتابخانه وسط یک بوستان... تقریبا پیدایش کرده بودم. بچهها را که دیدم، مطمئن شدم که خودش است. در کتابخانه را با نخهای گونی زیبایی تزیین کرده بودند. وارد که شدم همه جا پر از کتاب بود و آن وسط بچهها دور میزی نشسته بودند و نقاشی میکردند.
۱۰نفر بیشتر نمیشوند، اما به قول معلم نقاشیشان اینجا را روی سرشان گذاشتهاند. بینشان فقط محمدرضا بود که با آرامش کار خودش را میکرد. چند دقیقه بعد فهمیدم که محمدرضا همانی بوده که من به خاطرش آمدهام اینجا. میرویم یک گوشه تا با هم حرف بزنیم. مجبور میشوم روی صندلیهایی کوچک بنشینم. محمدرضا عینکی است و عینک خیلی هم به او میآید!
گردان قاطرچیها
اسم و فامیلش را که میپرسم، اینگونه میگوید: محمدرضا پودینه؛ که خودش میگوید به معنی گل پونه است. با آرامی ادامه میدهد: از هشت سالگی به اینجا میآمدم و الان هم ۱۱ساله هستم و هر چیزی را که یاد گرفتهام، از کتابخانه بوده. او از کتاب و کتابخوانی هم برای ما میگوید: بیشتر رمان میخوانم آن هم رمان نوجوان. آخرین کتابی که خواندم اسمش «گردان قاطرچیها» بود که خواندنش خیلی لذتبخش بود و دوست دارم دوباره آن را بخوانم. (محمدرضا دوست دارد داستانش را برایم تعریف کند ولی خیلی طول میکشد)
دیپلم خوشنویسی
بالاخره رمز آن آرامشی که اول گزارش به شما گفتم را پیدا کردم. با محمدرضا سراغ هنرهایش میرویم. او میگوید: من هم سفال کار میکنم و هم کاردستی، اما نقاشی و خوشنویسی را به طور جدی دنبال میکنم. دیپلم خوشنویسی دارم و هماکنون برای فوقدیپلم میخوانم (یک لحظه به خودم نگاه میکنم!) او از تجربه خوشنویسی و اینکه چطور به سمت خوشنویسی کشیده شد، میگوید: خالهام باعث شد که من به این هنر علاقهمند شوم.
خیلی شیرین صحبت میکند و با دستانش مدام عینکش را جابهجا میکند. محمدرضا ادامه میدهد: اول خط تحریری کار میکردم و بعد کمکم به سمت قلمنی کشیده شدم. آرامش خاصی دارد وقتی که در تنهایی و خستگی خوشنویسی میکنم. معلممان هم میگفت اگر میخواهید از خوشنویسی لذت ببرید، موقعی این کار بکنید که خسته باشید و احساس کلافگی میکنید؛ واقعا راست میگفت من این حس را پیدا میکردم.
دیپلم خوشنویسی دارم و هماکنون برای فوقدیپلم میخوانم
پوست بره!
طبیعی است کسی مثل محمدرضا خیلی جاها کار بکند به خصوص در مدرسه. خودمانیم، وقتی کسی در این سن و سال چند هنر را باهم داشته باشد، سرش خیلی شلوغ میشود. او از کارهایی که تا به حال انجام داده، میگوید: من در مدرسه برای مناسبتهای مختلف خوشنویسی میکردم و الان هم این کار را میکنم. یک بار مدیر مدرسه پوست برهای را آورد تا من روی آن با قلم نی چیزی بنویسم و من روی آن غزلی از حافظ را نوشتم.
جایزهها وتجربهها
محمدرضا که کمی خسته به نظر میرسد، درباره جوایزی که در این مدت کسب کرده، میگوید: حدود ۱۸مقام برای شرکت در مسابقات نقاشی و خوشنویسی به دست آوردهام. بیشتر این مسابقات در سطح کتابخانههای کانون پرورشی در مشهد بود که تجربه خیلی خوبی برای من بود و نکتههای خوب و آموزنده بسیاری از آن یاد گرفتم.
دلتنگیها و ناراحتیها
برای همه ما پیش آمده که همه چیز گاهی اوقات آنطور که دوست داریم نمیشود و محمدرضا از ناراحتیهایش در این راه میگوید: یکی از بدترین خاطراتم، زمان مسابقات نقاشی گوانجوی چین بود. من با اینکه زحمت زیادی کشیده بودم، موفق نشدم در این مسابقات شرکت کنم. بسیار دلتنگ شده بودم و بعد از چند روز که پدر و مادرم با من حرف زدند، آرام شدم.
و، اما آرزوها...
اینجای صحبت با بچهها خیلی جذاب و دلانگیز است؛ طوری از آرزوهایشان حرف میزنند که انگار همین فردا اتفاق میافتد. محمدرضا آرزوهایش را به دو دسته تقسیم میکند که رسیدن به دسته اول آن کمی طول میکشد و نیاز به زمان دارد. او میگوید: دوست دارم قدم بلند شود، بلند بلند. از این کوتاهی قد زیاد خوشم نمیآید!
آرزوی دیگرش هم شنیدنی است: آرزو دارم همه بچهها بتوانند به کتابخانه بیایند و کتاب بخوانند. هزینههای ثبتنام کتابخانه کمی زیاد شده است؛ شاید کسی نتواند استعدادش را شکوفا کند و این خیلی ناراحتکننده است (این مسئله حتی روی بچهها هم تاثیر گذاشته). اما آرزوی دیگرم اینکه قانونی را که میگوید باید حتما هفت ساله شوی تا بتوانی به کتابخانه بیایی بردارند. الان برادر من ۶سالش است و خیلی خوب نقاشی میکشد، اما نمیتواند اینجا بیاید. دسته دوم آرزوهای محمدرضا مربوط آرزوهای شغلی اوست؛ میگوید: دوست دارم سه تا شغل را اگر بشود با هم داشته باشم؛ هم شناگر باشم هم نقاش و هم فضانورد. من آزمایش کردن را بسیار دوست دارم و دوست دارم در فضا آزمایشاتم را انجام بدهم!
*این گزارش سه شنبه، ۱۴ شهریور ۹۱ در شماره ۲۰ شهرآرامحله منطقه ۷ چاپ شده است.