روایت ۱۲ سال چشم انتظاری مادر شهید نوروزیان
گفتنش برای ما راحت است و به این جمله اکتفا میکنیم که ۱۲ سال مفقودالاثر بوده، اما شما ۱۲ سال را در ۳۶۵ روزی ضرب کنید که هر روزش برای مادر چشمبهراه با صد سال برابری میکند. ۱۲ سالی که هر بار در خانه کوبیده شده یا زنگ تلفن به صدا درآمده، مادر از جا پریده و گفته «محمدرضا برگشته است».
بعداز ۱۲ سال تمام چشمانتظاریهای مادر به خبری کوتاه ختم شده و دعاهای مادر جواب داده و چشمش به جمال پسر روشن میشود. شهید محمدرضا نوروزیان در ۱۸ سالگی در عملیات والفجر ۴ به درجه رفیع شهادت نائل میشود و پساز ۱۲ سال گمنامی، پیکرش به آغوش خانواده برمیگردد و در بهشت امامرضا (ع) آرام میگیرد. چندی قبل به دیدار نازگل یوسفی، مادر این شهید والامقام رفتیم و گفتگویی با وی درباره شهیدشان انجام دادیم؛ با ما همراه باشید.
ازدواجی ساده و آسان
نازگل یوسفی هشتادساله و در محله شهید امیر قربانی ساکن است. او در طول زندگی خود با سختیهای زیادی دستوپنجه نرم کرده است.
مادر شهید نوروزیان در روستای خوشآبوهوای مارشک متولد میشود و در ۱۳ سالگی با حسین نوروزیان ازدواج میکند. او خاطرات شروع زندگی مشترکش را اینگونه تعریف میکند: یادش بخیر! من معنای ازدواج را نمیدانستم وقتی که با خدابیامرز حسینآقا ازدواج کردم. من تکدختر خانواده و حسینآقا هم تکپسر خانواده بود. خیلی ساده و متفاوتتر از ازدواجهای تجملاتی امروزیسر خانه و زندگیمان رفتیم.
نازگل یوسفی در ادامه با خنده میگوید: به همسرم «پسرعمو» میگفتم! تجربهای از زندگی نداشتم؛ آشپزی، دامداری و هیچ هنر خانهداری را هم یاد نداشتم. بعداز مدتی خواهرشوهرم همه فوتوفن خانهداری را به من یاد داد تا آشپز ماهری شدم و الان خیلی از زنهای امروزی ماهرترم.
یادش بخیر قصههای مادربزرگ
وی برایمان از شبهای بهیادماندنی گذشته میگوید: اون قدیم، شبهای واقعا بهیادماندنی داشت. همه دور هم جمع میشدیم، یک کرسی وسط اتاق بود و مادرشوهرم که باسواد بو، از روی کتاب، داستانهای قرآنی را برایمان میخواند. به یاد دارم یکی از داستانها داستان یوسف پیامبر بود که حدودا یک ماه طول کشید تا تمام شد.
الان هرموقع فیلم را پخش میکنند، من باتوجهبه همان داستانها میدانم که ادامه فیلم چه میشود. ولی متاسفانه درحالحاضر گوشیهای تلفنهمراه و شبکههای مجازی آن شیرینی را از میان خانوادهها برده است.
از مارشک تا شیخحسن
به خانواده نوروزیان خدا سه فرزند دختر هدیه میدهد و این زوج جوان تصمیم میگیرند دیگر صاحب اولاد نشوند. وی دراینباره میگوید: سه فرزند دختر داشتیم. پدر حسینآقا همیشه اصرار میکرد و نوه پسر میخواست؟! سال ۴۶ خدا محمدرضا را به ما داد که پدربزرگش او را ندید و به رحمت خدا رفت.
کسبوکار آنها در روستا نمیچرخد و ناگزیر به روستای جاغرق کوچ میکنند: سال ۵۳ باوجود اینکه در مارشک گاو و گوسفند داشتیم، بهدلیل درآمد نامناسب، به شهر مشهد مهاجرت کرده و در روستای جاغرق ساکن شدیم. دوتا از دخترانم را در کارخانه قالیبافی گذاشتم و من و همسرم در همان روستا کشاورزی میکردیم.
گشتزنی با چماق
آنها بعداز سه سال، از جاغرق به محله شهید قربانی (شیخحسن) میروند. خانم یوسفی میگوید: سال ۵۶ که نیروهای مردمی و شاه با یکدیگر درگیر میشدند، از جاغرق به محله شهید قربانی آمدیم و ساکن شدیم. برادرم، حمیدآقا گچکار بود. یک روز به منزل ما آمد و حرف از بیرونانداختن شاه میزد.
به او توصیه میکردیم که «این حرفها را نزن که تو را نیروهای شاهنشاهی میکشند» ولی او توجهی نمیکرد. یک روز دیدیم که عکس شاه را به گردن سگش انداخته و داخل کوچه رها کرده است و همه به این ماجرا میخندیدند و البته ترس هم داشتند. محله شلوغ شد و به برخی خانهها حملات وحشیانهای کردند.
در این حالوهوا، محمدرضا که هنوز نوجوان بود بههمراه تعدادی از بچههای همین محله بهصورت خودجوش گشتهای مردمی را بهراه انداختند. شبها در منزلی که نیمهساز بود گردهم جمع میشدند و بهصورت نوبتی، با چماق گشتزنی میکردند و مراقب بودند نیروهای شاه به مردم حملهور نشوند.
آموزش عملی احکام پسر به پدر
مادر شهید نوروزیان ادامه میدهد: خداراشکر انقلاب پیروز شد. دیری نگذشت که جنگ تحمیلی عراق علیه ایران آغاز شد! هر هفته، پنجشنبهها و دوشنبهها حدود دویست، سیصد شهید را تشییع میکردند. آن زمان محمدرضا با مسجد شمسالشموس واقع در خیابان وحید در ارتباط بود و برخی شبها بهاتفاق دوستانش همانجا میخوابید.
مکان فعلی بیمارستان امامحسین (ع) مرکز اعزام نیروهای مردمی به جبههها بود. مادر با لبخند خاطرهای از مسجدرفتن پسرش تعریف میکند و میگوید: محمدرضا در همان مسجد، کلاس احکام میرفت و به احکام دینیاش بسیار اهمیت میداد؛ مثلا من ندیدم یکبار به صورتش تیغ بزند. میگفت «این کار حرام است». حتی یک شب تشت و پارچ آب آورد نزد پدرش و گفت «بابا، وضو بگیرید تا ببینیم چطور وضو میگیرید». پدرش در جواب گفت «چغک پارسالی چغک امسالی را پرواز یاد میدهد!» محمدرضا خیلی اصرار کرد و پدرش وضو گرفت و کلی میخندیدیم و با خنده مشکلات وضوی پدرش را بیان میکرد و به او آموزش میداد.
مکان فعلی بیمارستان امامحسین (ع) مرکز اعزام نیروهای مردمی به جبههها بود
نوجوان رزمنده
مادر با همان لهجه شیرینش ادامه میدهد: یکی از شبهای تابستان، محمدرضا با یک کاغذ در دستش به منزل آمد و خیلی خوشحال بود و گفت» مامان و بابا، این کاغذ من را امضا کنید». گفتیم «موضوع چیست؟» در جواب گفت «میخواهم جبهه بروم».
پدرش تا شنید گفت «پسرم شما هنوز از مشهد خارج نشدی و هیچجا را یاد نداری. چطور جبهه میخواهی بروی؟» محمدرضا توجیهمان کرد و البته با کمی گریه و زاری. بالاخره کاغذ را برایش امضا کردیم. صبح روز بعد، ساکش را بست و برای دوره آموزشی به شهرستان بیرجند رفت. آن زمان محمدرضای من ۱۷ ساله بود.
مادر خاطره دیگری از فرزندش بازگو میکند و میگوید: محمدرضا بعداز دوره آموزشی، به مرخصی آمده بود. شب متوجه شدم بیدار است و خوابش نمیبرد. رفتم پتو را از رویش کشیدم. دیدم بدنش زخمهای زیادی دارد. علتش را جویا شدم. گفت «در آموزشهایی که دیده، مجروح شده است». یک هفته بعد، صبح زود بهاتفاق یکیدو نفر از همسایههایمان برای تشییعجنازه شهید مروی به روستایمان رفتم. وقتی برگشتم محمدرضا میخندید. گفتم «چرا میخندی مادرجان!» گفت این رفتن شما قرض است. امروز شما به تشییعجنازه پسرشان رفتید و روزی هم آنها خواهند آمد!
هر شهری که اسیر میآوردند میرفتیم به استقبال پسرمان، ولی دستخالی برمیگشتیم
پایان ۱۲ سال چشمانتظاری
از سال ۶۲ بهبعد، خبری از محمدرضا به خانواده نمیرسد. مادر شهید که غبار پیری بر چهرهاش نشسته است، میگوید: ماههای ابتدایی، تصورمان این بود که شاید محمدرضا در خطمقدم درحال مبارزه است و نمیتواند برگردد. ماهها گذشت ولی خبری نشد! کار من و پدرش شد جستجوگری! ازسوی مراکز اعزام نیرو اعلام میکردند تعدادی از شهدا را به شهر میآورند. با استرس و اضطراب میرفتیم تا شاید فرزندمان را در میان آنها بیابیم، ولی نمیدیدیم.
کمی آرام میشدم؛ چراکه امید داشتم فرزندم زنده است و احتمالا اسیر شده. جنگ تمام شد و اسیران به میهن بازگشتند. هر شهری که اسیر میآوردند میرفتیم به استقبال پسرمان، ولی دستخالی برمیگشتیم. ۱۲ سال هرموقع درِ منزل به صدا درمیآمد، میدویدم بهطرف در و میگفتم «محمدرضاست». حتی به منزل اقوام که میرفتم، کلیدهای منزل را به همسایه میسپردم و میگفتم «پسرم آمد، اذیت نشود و پشت در نماند.» با خودم همیشه میگفتم، چه میشود بروم منزل و ببینم محمدرضا داخل منزل است. ولی...
اشکهای مادر جاری شده است و شانههایش تکان میخورد. مادر است و حق دارد؛ ۱۲ سال از گلپسرش بیخبر بوده. نمیدانسته زنده است یا شهید شده. بالاخره پساز این مدت، اعلام میکنند گروه تجسس تعدادی از شهدا را پیدا کرده است. دراینباره میگوید: خبر شهادتش رسید. خبر را که شنیدم، کمی آرام گرفتم ولی پدرش طاقت نیاورد و زمینگیر شد و مدتی نگذشت که به رحمت خدا رفت. حالا از آن زمان مدت زیادی میگذرد. همیشه در جمعهای خودمانی خطاب به نوههایم میگویم «محمدرضاها بهخاطر امنیت من و شما از جانشان گذشتند و به شهادت رسیدند. خدای نکرده کاری نکنید که شرمنده آنها شویم».
*این گزارش یکشنبه ۱۴ شهریور ۱۳۹۵ در شماره ۲۱۴ شهرآرامحله منطقه ۴ چاپ شده است.