منطقه ۷ - صفحه 94

منطقه ۷

مهم‌ترین ورودی و سبزترین منطقه مشهد 

قرار داشتن رباط و ایوان هشتصدساله طرق در منطقه ۷ نشان می‌دهد که این منطقه در طول تاریخ نقش پذیرایی از زائران حضرت‌رضا (ع) را برعهده داشته است. امروزه نیز بیش از ۶۰ درصد زائران و مسافران از این منطقه وارد مشهد می‌شوند. اهالی این منطقه در دهه آخر صفر با برپایی ایستگاه‌های صلواتی، نقش میزبانی را به شایستگی ایفا می‌کنند. قرار گرفتن پارک جنگلی طرق، منطقه گردشگری هفت‌حوض و باغ گیاه شناسی در منطقه ۷، این نقطه شهر را سبزترین منطقه مشهد کرده است. بازار‌های ۱۷ شهریور و اماکن اقامتی بخش دیگری از هویت گردشگری منطقه ۷ را شکل می‌دهد. باغ خونی، تپه نادری، کاروان‌سرای باباقدرت، آب‌انبار حوض برجی و بازار رضا (ع) ازجمله ظرفیت‌های هویتی این منطقه است. فرودگاه، نهاد‌های نظامی مانند نیروی هوایی، پدافند هوایی و پادگان‌های نظامی این منطقه را راهبردی کرده است. بوی مشمئزکننده کارخانه کمپوست در ورودی شهر، فراوانی زمین‌های رهاشده آستانه و مشکل سنددارشدن خانه‌ها از معضلات منطقه ۷ است. در مساحت ۴۷۴۲ هکتاری منطقه ۷ شهرداری مشهد ۲۵۷ هزار نفر زندگی می‌کنند.

بنای قدیمی خلج به نام «اقامتگاه خلج» سال ۱۳۸۲ ثبت آثار ملی ایران شد و مربوط به عهد صفوی است. نشانی‌اش این است: «انت‌های خیابان خلج، روستای خلج.»
اینجا شبه‌روستایی است که بین راه مانده است. میان آبادانی مشهد و اولین روستای خلج گیر افتاده است. هنوز خاطره حضور در مشهد در ذهنت کمرنگ نشده است که به این روستا می‌رسی. فضایی دل‌نشین برای عبور و سخت برای زندگی!
به‌سراغ قهوه‌خانه قدیمی خلج می‌رویم تا حاجی‌غلامی را ببینیم. از اهالی خلج شنیده‌ایم که او معدن‌کاری قدیمی است و ۶۰ سالی می‌شود که ساکن روستای خلج در دوکیلومتری مشهد است.
وارد خیابان خلج که می‌شوی، چینگ کلاغ در فاصله‌ای دور استوار ایستاده است تا ورودت به این منطقه را خوشامد بگوید. اولین برخورد ما با تریلی‌های سنگ‌کش در خیابان خلج است.
اینجا انگار یک خراسان کوچک است. از هر شهرش کسی اینجا هست. یکی از تربت‌جام و دیگری از تربت‌حیدریه، یکی از نیشابور و دیگری از قائن، یکی از تایباد و دیگری از باخرز، یکی از مشهد و دیگری از اطراف‌واکنافش.
کوچه امام رضا ۴۶ که از سمتی دیگر به بولوار کوشش منتهی می‌شود، در محله کوشش واقع شده است. همه محل‌های پارک این معبر معمولا پر است.
از مغازه‌ای که پدرش گفته بود، قند و چای خرید و در سبدش گذاشت. در راه برگشت، چشمش به چند پسربچه افتاد که در میدان، آب‌بازی می‌کردند. آن قدر آب بازی به او مزه کرد که یک باره به خودش آمد و دید سبد قند و چای خیسِ آب شده و از آن، هیچ باقی نمانده است.