دفاع مقدس - صفحه 56

سیاهه بلندبالایی از اقدامات و سازندگی‌هایش در دوران دفاع مقدس، از او چهره شاخصی ساخت که تا سال‌ها پس‌از شهادتش همچنان به یادگار مانده است. سردار حمیدرضا شریف‌الحسینی، شغل معاون وزیر را نپذیرفت تا همچنان در جبهه حضور داشته باشد. او در کارنامه پربار خود منشأ خدمات بسیاری بود؛ از ساخت پادگان و جاده گرفته تا بیمارستان و پل و ده‌ها اقدام عمرانی دیگر در جبهه و مناطق عملیاتی.
اصغر ده ساله بود یا دوازده ساله، درست یادش نیست، فقط می‌داند که یک روز پدر آن‌ها را راهی مشهد کرد تا خودش بماند و دشت‌های سرسبزی که بی‌هیچ منت گوسفندانش را پروار می‌کردند و چرخ زندگی‌اش را می‌چرخاندند. خانواده عیالوارشان در محله پایین خیابان در کوچه چهنو ساکن شدند و پدر گاهی به آن‌ها سر می‌زد. اصغر در همان محله‌ قد کشید و در گودهای کشتی‌اش مرام پهلوانی را یاد گرفت. حالا استاد اصغر دهقان پیش‌کسوت جودو را همه می‌شناسند.
آمریکایی‌ها خیلی تلاش کردند جلوی «شاه‌ماهی» ارزشمند آن دوره آموزشی را بگیرند اما محمدعلی قبول نکرد و به‌همراه تعداد دیگری از خلبان‌ها راهی کشور شد. توی فرودگاه شلوغ مهرآباد وقتی گزارشگر تلویزیون از او درباره انگیزه بازگشتش به وطن پرسید، خیلی مصمم گفت که برای وطن و خدمت به ایران برگشته و هیچ‌گاه هم پشیمان نخواهد شد. چند روز بعد‌از آمدنش مأموریت‌ها شروع شد. به فاصله یکی‌دو هفته بعد هم جنگ آغاز شد و چند روز بعد در اولین روزهای جنگ، محمدعلی و فاطمه با مراسمی ساده و خودمانی زندگی را آغاز کردند. همه چیز به همین سرعت آغاز شد.
حاصل آن روزها شهادت سیدجعفر و سیدجواد بود و جانبازی سه برادر شوهر دیگر بتول‌خانم که به‌عبارتی، حالا می‌شود سه شهید و سه جانباز. و «این‌ها خودش خیلی افتخار است.» و راست می‌گوید بتول‌خانم؛ اینکه سه شهید و سه جانباز در یک خانواده باشند و این‌قدر بی‌توقعی در این خاندان موج بزند.
بعد‌از شهادت ناصر در سال١٣۶۴ هنوز دو مرد دیگر در خانواده رجبیان باقی مانده بود. هم من و هم پدر این حس را داشتیم که باید بعد‌از ناصر به جبهه برویم. هر دو هم بسیار دوست داشتیم برویم. نگاه‌هایمان هم تا مدت‌ها همین حرف‌ها را به دیگری می‌گفت، تا اینکه یک روز بالاخره از عزم دل برای رفتن به جبهه، به دیگری گفتیم. ازطرفی هم رفتن هر دو نفر ما به جبهه، شدنی نبود. خانه خالی از مرد می‌شد و این یعنی تنها‌ماندن مادر.
اول خبرش را آوردند، بدون جنازه. خانه‌مان فرش نداشت. برای همین مراسم را در خانه برادر سیدموسی گرفتیم. یادم نیست چقدر طول کشید؛ شاید یک ماه، که جنازه‌اش را آوردند. گوشه سردخانه مانده و شناسایی نشده بود. آخر، نه سر داشت و نه دست و پای سالم. من که پیکرش را ندیدم.
١۶روز فاصله واقعا زمان کمی بود. نه با عقل و محاسبات نظامی جور درمی‌آمد نه با منطق چرتکه و حساب‌وکتاب سنجش توان نیروهایی که خسته بودند و خیلی‌هاشان رفقای خود را در کربلای۴ جا گذاشته بودند. عملیات کربلای۵ در شرایطی انجام شد که رزمندگان ما هنوز خستگی عملیات چند روز قبل در ساق پایشان مانده بود و بوی خون و باروت ریه‌هایشان را پُر کرده و زخم‌هایشان تازه تازه بود.
علی‌اکبر عذرایی‌ از نوجوانان دهه50 خیابان علیمردانی است که در هفده‌‌سالگی لباس رزم پوشید و عزم جبهه کرد. قرارش با مادر برای بازگشت شش‌‌ماهه بود، اما‌ این جریان بیش از 60ماه به طول انجامید. عذرایی حتی سال‌ها‌ بعد‌‌ امضای قطعنامه و پایان جنگ، یعنی تا سال70 ‌‌در کردستان ماند و 4سال بعد، با آرام گرفتن منطقه غرب و شمال‌غرب، ‌به شهر و خانه‌اش برگشت، درحالی‌که با زمانی که قصد رفتن داشت، کلی فرق کرده بود.
غلامرضا اربابی،‌ زاده سیستان است. او می‌گوید: من سه بار تصادف سخت کرده‌ام. جنگ رفته‌ام. قرار نبوده که 58 سال از خدا عمر بگیرم. سرنوشت من می‌توانست همین معلولیت باشد، ولی به دلیل تصادف. همه معلولان قابل احترام هستند، ولی من راهم را انتخاب کردم. زخم زبان هست، ریشخند هست و سخت هم هست. جوان‌های حالا تحملشان کمتر است، ولی اگر موفق شوند کارشان بی‌نهایت از کاری که ما کردیم ارزشمندتر است.
یادش نیست که اولین بار چه کتابی را خوانده و آن را از کجا تهیه کرده، ولی خوب یادش است که در دوره نوجوانی مشتری پر و پا قرص مجلات خانواده بوده است. عطش خواندن مجلات زرد او را به داستان علاقه‌مند می‌کند و به سمت کتاب‌های داستانی می‌کشاند. کتاب‌های علمی تخیلی ژول ورن برای او که همیشه ذهنی پر از سؤال و کنجکاوی داشت، حکم غذای روح را داشتند که از خواندنشان سیر نمی‌شد.
محمد نگاهی به مهدی انداخت. دل مهدی ناگهان لرزید. نمی‌دانست چرا، اما انگار تمامی این ارتفاعات بر سرش آوار شدند، چقدر چهره محمد آرام بود، محمد لبخندی زد، مهدی را در آغوش کشید و با او وداع کرد. مهدی نگران بود اما دلیلش را نمی‌دانست. محمد لبخندی زد و همراه با مهدی منتظری به سمت شیار حرکت کردند. چند دقیقه‌ای نگذشت که صدای گلوله توپ 120ارتفاعات گرگنی را لرزاند. نیروهای گردان با استرس و نگرانی نگاهشان به سمت شیار رفت. صحنه بسیار عجیبی بود بچه‌ها با هر شرایطی در بین آماج توپ و گلوله خود را به شیار رسانده بودند، گلوله توپ بین پیکر محمد و منتظری برخورد کرده بود و این دو پیکر مثله شده بودند.
محمد آژند، شهید مدافع حرم است. شهیدی متولد سال١٣٥٩ که ٢١دی ماه سال ٩٤ در منطقه خان طومان حلب سوریه به درجه رفیع شهادت نایل و ٥ماه بعد پیکر پاکش به خاک سپرده شد. «محمد آژند» حالا نام یکی از کوچه‌های محله محمدآباد است. اما فقط یک اسم نیست! این نام حالا یادآور شهیدی است که یک روز سبک‌بال و رها پر کشید. این زندگی و متعلقاتش را گذاشت و رفت.
سیدعلی طباطبایی، متولد متولد محله محمدآباد است و ساکن قدیمی پایین پای حضرت. دوران کودکی و نوجوانی او در مدرسه ناصرخسرو در همین منطقه می‌گذرد. از سیزده‌سالگی هم تحصیل در حوزه را شروع می‌کند. مداحی و خواندن برای اهل بیت(ع) را هم بنا به استعداد و علاقه‌اش از همان سن و سال آغاز می‌کند. هم‌زمان با مداحان پیش‌کسوت معروف خراسانی آن دوره هم ارتباط می‌گیرد و از آن‌ها شیوه درست مداحی را می‌آموزد. در بحبوحه انقلاب و حوالی آن سال‌ها به وادی سیاست هم پا می‌گذارد و با پخش اعلامیه، شب‌نامه و... فعالیت‌هایش را ادامه می‌دهد.
آنجا مارهای بزرگ و خطرناکی داشت بارها پیش می‌آمد که به عنوان مثال در حال خوردن ناهار بودیم و یک مار یا عقرب وسط سفره‌مان می‌افتاد. حتی یک‌بار دنبال سربازی می‌گشتیم و او را در حالی پیدا کردیم که حیوانات تمام بدنش را خورده و فقط پوتین‌هایش باقی مانده بود.
بعد از برادرم همسرم راهی جبهه شد. من ماندم و سه فرزند کوچک. او می‌گفت خدا یار و یاور شماست. من باید از انقلاب و این سرزمین دفاع کنم. یادم می‌آید آن زمان‌ها یک گوشمان به در خانه بود، تا خبری یا نامه‌ای از مردانمان که در جنگ بودند به دستمان برسد. همسرم بار آخری که رفت گفت عملیات است. 20روز از عملیات گذشته بود و همه دوستانش برگشته بودند و همسرم برنگشته بود. به خانه یکی از دوستانش رفتم تا سراغش را بگیرم. او گفت مجروح و شهیدشدنش را دیده‌ام اما دیگر از او خبری ندارم.
بعد پوشیدن لباس غواصی به آب زدیم. شب بود، یکی از بچه‌ها که راهنما و راه‌بلد بود، جلو گروه حرکت می‌کرد. بقیه هم با گرفتن ‌طنابی‌ با فاصله‌ پشت سر هم شنا می‌کردیم و جلو می‌رفتیم. قبل شروع عملیات ‌تأکید شده بود‌ در هیچ شرایطی سرمان را از زیر آب بیرون نیاوریم تا دشمن متوجه حضورمان ‌نشود. بی‌تحرکی‌ و تکان‌نخوردن طناب در نظرم مشکوک آمد. آهسته سرم را از آب بیرون آوردم. با منورهایی که دشمن انداخته‌ بود، شب مثل روز روشن بود. دوستان و هم‌رزمانم‌ شهید شده و روی آب شناور بودند و آب از خون بچه‌ها رنگین بود.
توزیع نوار سخنرانی امام(ره)، اعلامیه و مبارزه علیه نظام ستم‌شاهی تنها گوشه‌ای از اقدامات این زوج جوان در بحبوحه انقلاب بود. آن‌ها با اشراف بالایی که به اهداف رژیم و ستمگری‌هایش پیدا کرده بودند، در جلسات خصوصی به سخنرانی در میان دانشجویان می‌پرداختند و هرروز بر شمار مبارزان انقلاب می‌افزودند. هردو معلم بودند و در طرقبه تدریس می‌کردند و منزلی نیز در ته‌پل‌محله داشتند که زندگی خود را در کنار بچه‌ها در آن می‌گذراندند.
با اینکه پدرخانمم شرط کرد که اگر دخترم را می‌خواهی نباید به عملیات پرخطر بروی اما من قبول نکردم. حتی بعد از اولین جلسه خواستگاری که از شنیدن جواب رد خیلی ناراحت بودم، یک عملیات آموزشی در فریمان داشتم که در آنجا به دلیل درگیری فکری زیاد و سهل‌انگاری یکی از سربازان دوره آموزشی، نارنجکی روی هوا و در نزدیکی من ترکید و مچ دستم مجروح شد. باز با همان دست ترکش خورده به خواستگاری رفتم. مادرخانمم دلش برای من سوخت و به همسرش گفت: تا کار دست خودش نداده پاسخ مثبت بده!
سربریدن بچه‌های انقلابی و پاسدار در مراسم عروسی و اقدام به نسل‌کشی در مریوان و نقده و سنندج با کمک نیروهای کرد عراق و سوریه، خون هر وطن‌پرستی را به جوش می‌آورد. با اینکه علی‌اصغر زخمی بود و تازه از کردستان برگشته بود، اهل خانه انتظار داشتند من در منزل بمانم و به تیمار برادر مجروحم بپردازم، اما نمی‌توانستم خود را مجاب به ماندن کنم. آنقدر اصرار کردم تا مادر و پدرم راضی شدند، بعد از آن به همراه چند نفر از بچه‌های محله‌مان که در مجموع هشت نفر بودیم.
بازگشت آزادگان بعد از سال‌ها اسارت و تحمل شکنجه‌های فراوان یکی از باشکوه‌ترین و پرشورترین برگه‌های دفتر خاطرات مردم ایران‌زمین است. عباسعلی بنیادی‌ یکی از آزادگان محله تلگرد است که 2375 روز طعم اسارت را در زندان‌های بعثی چشیده است.