دفاع مقدس - صفحه 54

از سال 1355 مغازه پدر مجتهدزاده در پاساژی دور میدان بیت‌المقدس بود که در کنار آن، انتشاراتی و کتاب‌فروشی آقای دستور قرار داشت. او به‌خاطر دارد هر چند وقت یکبار ساواکی‌ها سرزده به کتاب‌فروشی می‌آمدند و کتاب‌ها را زیر و رو کرد و اگر کتاب ممنوعه‌ای پیدا می‌کردند، دستگیری صاحب مغازه حتمی بود. در آن‌زمان طبقه سوم پاساژ خالی بود، برای همین عده‌ای از انقلابیون عکس شهدا را آنجا چاپ کرده و می‌فروختند، مردم این عکس‌ها را می‌خریدند و پخش می‌کردند.
قلب پدرم پس از مشاهده استخوان‌های برادرم شهادت محمد را باور کرد. پدر پذیرفت پسر ارشدش شهید شده و با وجود سخت بودن این حقیقت آن را تحمل کرد. مادر اما که به محمد علاقه زیادی داشت و پیکر او را ندیده تا به امروز حاضر به قبول این حقیقت نشده است. مادرم هنوز منتظر بازگشت پسر خود است.
سردار اکبر نجاتی از همان روزهای نخست جنگ به جبهه رفته و با آنکه پای راستش را از دست داده، تا آخر کارزار، لحظه‌ای سنگر را خالی نکرده است. این روایت از لحظه‌ بعد از فتح خرمشهر است که سردار وارد شهر شده است. آن‌قدر از دیدن شهر یا به قول خودش آن «ویرانه‌» شوکه شده بودند که تا ساعت‌ها در گوشه و کنار می‌گشتند و به حال شهری که روزی عروس شهرهای ایران بود افسوس می‌خوردند.
قدمت مشهدقلی در مقایسه با بسیاری از محلات مشهد مثل محله قاسم‌آباد بسیار بیشتر است، اما در سال‌های اخیر، محله قاسم آباد پیشرفت و رشد بیشتری نسبت به مشهدقلی داشت، زیرا مردم این محله بی‌ادعا هستند و از کسی یا سازمانی توقعی ندارند، حتی اگر کاری هم در این محله انجام شده، به واسطه تلاش و جمع‌آوری کمک‌های نقدی اهالی بوده است. مردم دست به دست هم دادند و خیریه، درمانگاه، حسینیه و ... ساختند و خیلی از کوچه‌ها را آسفالت کردند.
روز عجیبی بود.دریا رنگ خون گرفته بود و حالت طوفانی داشت. خورشید در حال غروب بود و ناو سهند آرام‌آرام غرق می‌شد. همنوایی عجیبی بود بین غروب آسمان و غروب ناوشکن سهند! غم‌انگیزترین لحظه‌ای که بتوانید تصورش را بکنید. فکری به ذهنم خطور کرد، گفتم «به احترام ناو همیشه‌قهرمان و جاوید سهند، خبردار!» بچه‌ها احترام نظامی گذاشتند و «سهند» زیر آب رفت.
هر زمان به رضا می‌گفتیم آدرس خانه‌تان کجاست هر بار آدرس متفاوتی می‌داد. یکبار با بچه‌ها به تعاون رفتیم تا آدرس خانه‌شان را پیدا کنیم. اما آنجا هم چیزی ثبت نشده بود. به او گفتیم بابا برو تعاون آدرس خانه‌تان را درست کن که جنازه‌ات گم‌ و گور نشود. به او گفتم بالأخره خانه‌تان را پیدا می‌کنیم و یک ناهار می‌آییم خانه‌تان...
«علی حسنی قرقی» یکی از دلاور مردان محله قرقی است. او سال 1366 عازم جبهه می‌شود و در برابر کومله‌ها سینه سپر می‌کند تا امنیت به شهر و روستاهای کردستان بازگردد. در عملیاتی کومله‌ها به سمتش شلیک می‌کنند و تیر درست از دهانش وارد و از گردنش خارج می‌شود و به طرز معجزه آسایی زنده می‌ماند.
شهادت فرزند و برادر، پایان قصه‌های 8سال دفاع مقدس زهرا انفرادی نیست، او به دلیل عشق و ارادتش به انقلاب و امام(ره) با ازدواج دودخترش با دو مجروح جنگ تحمیلی موافقت می‌کند. یکی از این دامادها، پس از چندین سال تحمل درد ورنج ناشی از جراحات شدید جنگی به درجه رفیع شهادت نائل می‌شود. باشهادت او زهرا انفرادی، افتخار مادری سه شهید را به دست می‌آورد.
تا یک سال هر شب گریه می‌کردم. دست خودم نبود. برق‌ها که خاموش می‌شد و هرکسی می‌رفت توی اتاق خودش، اشک‌هایم سرازیر می‌شد. شب سالگردش خواب دیدم ده زن و مرد آمدند گفتند: «پاشو حاضر شو برویم» گفتم: «من بچه کوچیک دارم کجا بیام؟» گفتند: «بلند شو بریم» پسرم را ازم گرفتند. می‌ترسیدم بچه‌ام را ببرند. می‌گفتم امانت شهید است. ما را بردند حرم امام رضا(ع). یکی‌شان گفت: «دیگه توی خانه گریه نکن. هروقت دلت گرفت بیا اینجا، من هستم»
همسر شهید زیر لب امام زمان را صدا می‌زند. می‌گوید راضی‌ام به رضای خدا. می‌گوید شوهرم در راه خدا رفته توقعی ندارم. حسن زیرچشمی به مادرش نگاه می‌کند و می‌گوید: «پس چرا صدقه قبول می‌کنی؟ چرا تخم مرغ و ماستی که فلانی دورسر بچه‌هایش چرخانده و آورده بود در خانه را گرفتی؟»؛ بی‌بی بغض می‌کند. گوشه چادرش را به دندان می‌فشارد. با خشمی که در گلو خفه‌اش می‌کند می‌گوید: اصلا هم صدقه نیست. صدقه برای سید حرام است...
روزِ دوشنبه بود که جنگ آمد. دوشنبه‌شبی که کریم و بچه‌هایش در خانه شام می‌خوردند و هیچ نمی‌دانستند که خانه‌شان با این جنگ چه روزهایی را به چشم خواهد دید. 3ماه بعد از همان دوشنبه بود که یکی از پسرها غزل خداحافظی خواند و رفت به دل جنگ. 6ماه بعد از آن خود کریم با زن و بچه‌ها خداحافظی کرد و رفت و مدتی بعد از آن هم پسر دیگر کریم راهی جبهه شد. 6سال از همان دوشنبه که گذشت، وقتی مادر سفره شام پهن کرد، دیگر هیچ‌کدام از آن‌ها نبودند تا حلقه‌وار کنار هم بنشینند و تنها قاب عکس‌هایشان بود که نام شهید داشت.
شب عقدمان لباس‌ها و چکمه‌های جبهه‌اش را با خودش آورد. فردایش، سفره عقدمان هنوز پهن بود که بدرقه‌اش کردیم و رفت جبهه. یعنی ما فقط یک شب همدیگر را دیدیم و بعد او رفت. اتفاقا آن بار مأموریتش خیلی هم طولانی شد. 2ماه طول کشید. آن موقع هم که تلفن نبود. از طریق نامه با هم ارتباط برقرار می‌کردیم. من فقط یک عکس ازش داشتم. گاهی عکس را برمی‌داشتم و نگاه می‌کردم که ببینم شوهرم چه شکلی بود! او هم همین کار را می‌کرد.
روزهایی بوده که دم در منزلشان می‌آمده و آخرین‌باری که همسرش را بدرقه کرده در ذهن مرور می‌کرده است. «با خودم مرور می‌کردم که آخرین‌بار که می‌رفت، برمی‌گشت و مرا نگاه می‌کرد. دل نمی‌کَند. با خودم می‌گفتم از کدام سمت می‌آید؟ از راست یا چپ کوچه می‌آید؟ روز می‌آید یا شب؟». سال69 که اولین گروه اسرای آزادشده به مهین بازگشتند، مریم همراه با 2دخترش از حرم تا فرودگاه پیاده می‌رود تا شاید یکی از آزادگان همسرش را شناسایی کند. آن‌قدر پیاده راه‌ رفته بودند که 2دختر نای قدم‌برداشتن نداشتند.
عکس شاه و سپس عکس ایران را نشان دادم و گفتم: «هر کس برای او به ارتش آمده اکنون می‌تواند برود و هر کس برای ایران آمده بماند.» جالب بود که همه دانش‌آموزان ماندند و انتخابشان ایران بود و بعدها همراه من در جنگ حضور یافتند.
عمده فعالیت محمد نجاری سهل‌آباد را تألیف و انتشار دانشنامه‌ها تشکیل می‌دهد، برای همین لقب «آقای دانش‌نامه‌ها» را گرفته است. نجاری تا کنون 69 جلد کتاب نوشته که 20 جلد آن ‌دانشنامه‌هایی است که حکم کتاب مرجع در حیطه خودشان را دارند. برخی از این ‌دانشنامه‌ها هم به کشورهای دیگر رسیده‌اند و در حال ترجمه هستند.
بعد از ازدواجمان هم در سال 1362 در عملیات کله‌قندی (والفجر مقدماتى) از ناحیه پا به‌شدت مجروح شد. ابتدا برای درمان او را به بیمارستان اصفهان اعزام کرده بودند و بعد به مشهد آوردند و عمل‌هاى زیادی را روى دوپایش انجام دادند تا بالأخره توانست با عصا راه برود. با همان عصا دوباره به جبهه‌‏ رفت.
آن‌هایی که دیروز جان در طبق اخلاص گذاشتند و به میدان جنگ رفتند امروز در عرصه فرهنگی فعالند. حسنعلی قادری‌راد از همان گروهی است که سلاحش را بر زمین گذاشته و در زمینه فعالیت‌های فرهنگی قدم گذاشته است.
حاج صباح فیاض‌دری متولد نجف بود اما صدام، خانواده‌ او و ایرانیان دیگر را از عراق بیرون راند
38سال قبل حوالی همین روزها را کدام یک از شما به‌خاطر دارد؟ زمینی به مساحت 50کیلومتر مربع توسط 10فروند هواپیما بمباران می‌شود. 400تانک و 200توپ آتش می ریزند، در کنار آن‌ها بالگردها گلوله باران می کنند. زمین زیر پای رزمندگان می‌لرزید و دژ مانند گهواره ای تکان می خورد؛ اما خم به ابرو نمی آوردند. در عملیات خیبر چیزی به نام غواص نداشتیم. تا آن زمان حتی به نیروهای اطلاعات، اطلاعات عملیات نمی‌گفتند. کار نیروهای اطلاعات ماجرای این عملیات را از زبان سید مهدی مجتهدزاده از نیروهای شناسایی تیپ 21 امام رضاکه خاطره خواندنی از آن دارد، می خوانیم