خانواده - صفحه 12

ابتدای حضورم حس می‌کنم این فضای شاد و کودکانه تفاوتی با مهدکودک ندارد. بچه‌ها از این سو به آن سو می‌روند و آزادانه مشغول بازی هستند. کمی که بیشتر می‌گذرد و با مربی وارد گفت‌وگو می‌شوم همه چیز برایم تغییر می‌کند. جایی که به آن پا گذاشته‌ام تنها خانه بازی برای کودکان 3 تا 6سال در منطقه است. طرحی که به‌تازگی اجرایی شده است و زمین تا آسمان با رویکرد مهدکودک‌ها توفیر دارد.
«مریم. ث» کسی‌ است که از نزدیک با گوشت و پوست خود دست‌وپازدن‌های همسر شیشه‌ای‌اش را برای درآمدن از خماری دیده، اوردوز کردن‌هایش را، دزدی کردن‌هایش را، کارتن‌خوابی‌هایش را و حتی بریدن‌هایش را که بارها تکرار شده، اما دوباره و چند‌باره در دامش افتاده است. گویا آن آرامش موقت نخستین دود که از دنیا فارغ و یک عمر گرفتارش کرد، دست‌بردار روانش نبود. سعید و همسر مریم که هرکدام حدود 15بار پای ترک خوابیده و امتحانش کرده‌اند، بارها شکست خورده و مقابل موادمخدر و الکل سر فرود آورده‌اند، اما از یک‌جایی چند دوست نجاتشان داده‌اند.
دور و اطراف حرم مطهر آقا امام رضا(ع) پر است از خانه‌هایی که هنوز چراغشان با همسایگی آقا روشن است. مرد و زن‌هایی پا به سن گذاشته یا میان‌سال که زیارت آقا برایشان یکی از اعمال روزانه است. اصلا تا زیارت نروند دلشان آرام نمی‌گیرد. این جماعت بر حسب اتفاق همسایه آقا نیستند، انتخاب کرده‌اند تا در جوار مرقد ایشان باشند. به‌ویژه ساکنان محله‌های اطراف پایین خیابان که ارادت ویژه‌ای به حضرت دارند و به زندگی پایین پای ایشان افتخار می‌کنند. سراغ خانواده موسوی‌نژاد آمده‌ایم. خانواده‌ای از ذریه امام موسی بن جعفر(ع) که دل در گروی حضرت رضا (ع) دارند.
معصومه ثالث مادر 5 فرزند، فعال اجتماعی و اقتصادی، فرمانده گردان امنیتی کوثر ناحیه بسیج سپاه کمیل، مدیر منطقه یک طلایه‌داران امر به معروف و نهی از منکر، نائب رئیس شورای اجتماعی محله سیدی، خیّر محله و سرپرست کارگاه تولید ماسک برای خوداشتغالی اهالی محله است. همسرش اسماعیل همراهی که رسمش به نام خانوادگی‌اش می‌آید همه جا همراه و همپای او بوده است. فرزندانش هم در تبعیت از پدر که فرمانده پایگاه و فعال اجتماعی است با مادر همراهی می‌کنند.
بامداد شنبه 5تیرماه، خبری تلخ از خیابان شهیدرجایی شهرک طرق به‌سرعت در تمام شهر پیچید. خبری که می‌گفت یکی از مأموران کلانتری طرق برای حفظ مال یک شهروند، جانش را فدا کرده و یک قهرمان دیگر به جمع 120شهید این محله افزوده شده است. ستوان دوم محمد قاینی نیازآباد با موتورسیکلتش درحال گشت‌زنی است که یکی از شهروندان طرق جلو راهش را می‌گیرد و از او می‌خواهد راه را بر سارقی که خودرو دایی‌اش را به سرقت برده ببندد. ستوان قاینی از یک خودرو درحال عبور می‌خواهد به کمکش بیاید تا راه را بر این سارق ببندند و...
سطرهای پیش‌رو، روایت افسری عراقی است که در روزهای نخستین جنگ، برای اینکه مسلمان‌کُشی نکند، خانواده و پنج‌فرزند قدو‌نیم‌قدش را در عراق رها کرد و به ارتش ایران پناهنده شد. حمیدالهاشمی دست‌از‌جان‌شسته‌ای است که به‌همراه ٢٩‌نفر دیگر از دوستانش، هفت‌سال تمام برای ایران جنگید و در تمام عملیات‌ها حکم پیش‌قراول و جان‌فدا را ایفا کرد. بعد‌از پایان جنگ با زخم‌های زیادی که از جانبازی روی تن داشت، در ایران ‌ماند و تا زمان اعدام صدام دیگر به عراق بازنگشت.
حاصل آن روزها شهادت سیدجعفر و سیدجواد بود و جانبازی سه برادر شوهر دیگر بتول‌خانم که به‌عبارتی، حالا می‌شود سه شهید و سه جانباز. و «این‌ها خودش خیلی افتخار است.» و راست می‌گوید بتول‌خانم؛ اینکه سه شهید و سه جانباز در یک خانواده باشند و این‌قدر بی‌توقعی در این خاندان موج بزند.
در درس و علم اعجوبه‌ای بود و زبانزد خاص و عام. ‌تسلط مثال‌زدنی‌اش به چند زبان خارجی و توان فوق‌العاده‌اش در سخنوری، دلیل رضایت استادان برای دعوت از او به‌منظور تدریس در دانشگاه شده بود. خیلی زود بورسیه روسیه برایش فراهم شد اما ‌ناگهان از تمام موقعیت‌ها روگردان شد؛ سرنوشت جدیدی در راه بود.
بازگشت آزادگان بعد از سال‌ها اسارت و تحمل شکنجه‌های فراوان یکی از باشکوه‌ترین و پرشورترین برگه‌های دفتر خاطرات مردم ایران‌زمین است. عباسعلی بنیادی‌ یکی از آزادگان محله تلگرد است که 2375 روز طعم اسارت را در زندان‌های بعثی چشیده است.
زوجی جوان تصمیم گرفتند که خرج مراسم عروسی‌شان را صرف اطعام افراد تهی‌دست کنند. آنان در دورانی که شیوع کرونا بیداد می‌کند و برگزاری هرگونه دورهمی نتایج ناگواری به دنبال خواهد داشت، دست به این ابتکار زدند تا ضمن شادکردن افراد نیازمند به‌‌طوری شایسته به خانه مشترکشان پای گذاشته باشند.
هاجر طاهری‌مقدم هنرمند قالی باف محله سیس آباد متولد سال1355 است. او از همان هفت‌هشت‌سالگی کنار مادرش پای دار بوده‌ و این هنر را از مادرش به ارث برده است. خانم طاهری مقدم آن قدر در کارش مهارت دارد که بدون دست کشیدن روی قالی، تعداد گره‌های قالی را تشخیص می‌دهد. طرح‌های قالی را از بر، رج به رج می‌بافد و با هنرش کمک خرج خانواده است.
صبح علی الطلوع قرار بود حکم اجرا شود. شب قبل خواب به چشم هیچ کداممان نیامد. صبح سپیده نزده تاکسی گرفتیم و در سکوت راهی زندان وکیل‌آباد شدیم. توی مسیر هیچ کسی حرفی نمی‌زد. بینمان سکوت بود و توی سرمان کلی فکر و خیال. نماز را توی محوطه زندان خواندیم و بعد منتظر نشستیم. مادرم طبق معمول سرش پایین بود، تسبیح می‌گرداند و زیر لب ذکر می‌گفت. سرش را که بلند کرد، تردید را توی چشم‌های پراشکش دیدم. بعد از چند دقیقه سکوت به من نزدیک شد و گفت که می‌خواهد قاتل احمد، پسر 39ساله‌اش را ببخشد.
فاطمه عزتمند، مربی جوان و پرانرژی دخترهای رزمی‌کار پورسیناست. او تا چند سال پیش یک مربی ساده و معمولی بود در منطقه‌ای دیگر. اتفاقی گذرش به این نقطه از شهر می‌افتد و استعداد این بچه‌ها را که می‌بیند تصمیم می‌گیرد در پرورش آن‌ها سهمی داشته باشد. آن‌قدر درگیر این بچه‌ها می‌شود که محل زندگی‌اش را هم به پورسینا تغییر می‌دهد.
موضوع پایان‌نامه دوره کارشناسی‌ام ارتباط اریگامی با دنیای مد، دیزاین و غیر آن را نشان می‌داد؛ همین انتخاب پای من را به دنیای اریگامی باز کرد. آن موقع شروع کردم به ساخت اریگامی‌های متفاوت.موضوع پایان‌نامه ارشدم را ارتباط بین کاشی‌کاری اسلامی و مدلی از اریگامی که به کاشی‌کاری ارتباط دارد انتخاب کردم. کاشی‌کاری اسلامی فضای هندسی دارد. این ارتباط از سوی آقای «اریک گره» شناسایی شده و پایان‌نامه من از اولین پایان‌نامه‌هایی است که روی این موضوع کار می‌شود.
کاشی‌ها زمانی حضور پررنگی در معماری شهری داشتند و کاشی‌پزها هم شغلشان پررونق‌ بود. گرچه حالا کاربرد کاشی‌ها محدود شده است به آجرنمای مساجد، حسینیه‌ها و مکان‌های خاص‌تر، هنوز چراغ معدود کاشی‌پزی‌های شهر خاموش نشده است و این شغل هنوز نفس می‌کشد. کارگاه هفت رنگِ قدس در خیابان هفده شهریور شمالی یکی از همین کارگاه‌هاست که مسئولیت آن را «امیر کاشی‌پز قدس» برعهده دارد. همان‌طور که از فامیلش برمی‌آید این شغل را از پدر و پدربزرگش به ارث برده و او هم حالا به قول خودش محاسنش را در همین کار سفید کرده است.
هر زمان شاه و فرح به مشهد می‌آمدند دانش‌آموزان مدارس موظف بودند با لباس فرم و موهای مرتب و شانه کرده به استقبال آن‌ها بروند. با اینکه ما دوست نداشتیم در این مراسم حاضر باشیم اما اجبار بود. هربار پدر می‌آمد مدرسه و می‌گفت دخترها مریض هستند و نمی‌توانند به مراسم بیایند اما آن‌ها راضی نمی‌شدند. پدر می‌گفت حالا که مجبورید بروید اگر خوراکی به شما دادند آن را نخورید. یادم هست یکبار خوراکی کیم بود. آن زمان تازه بستنی و کیم آمده بود وقتی کیم را در دستم دیدم خیلی خوشحال شدم.
امیرمحمد دلیر از شانزده‌سالگی می‌شود مربی بچه‌های محله پورسینا و آشپزخانه مسجد می‌شود باشگاه تمرینشان. او در مسابقات استانی مقام اول تکواندو را کسب می‌کند. بعد هم مربیگری تیم تکواندو دانشگاهشان را برعهده می‌گیرد و تیم را تا سطح کشوری جلو می‌برد. حالا مدرک کارشناسی تربیت بدنی را گرفته است و در رشته روان‌شناسی تربیت‌بدنی در مقطع کارشناسی‌ارشد مشغول به تحصیل است.
خانواده محمودیان 3نسل سابقه معلمی‌ دارند و همواره به‌دنبال تدریس در مناطق دورافتاده بوده‌اند. این خانواده نه‌تنها معلم علم و دانش که معلم اخلاق و رفتار نیک برای دانش‌آموزان خود بوده و هستند