دو سال پیش، خانوادهای برای سفری چهارروزه به اصفهان، به آژانس راحله خانم مراجعه کردند. مشخص بود که مدتها برای این سفر برنامهریزی کرده بودند اما ناگهان یک اتفاق موجب نگرانی پدر خانواده شده بود که میخواست سفر را لغو کند!
حمید کرمی میگوید: از همان روزهای اول سکونت، جلسه قرآن را به منزلمان آوردم. ولی دو سال بعد طبقه پایین خانه را تبدیل به حسینیه کردم تا شبهای دوشنبه هرهفته در آن زیارت عاشورا خوانده شود.
زهرا براتی میگوید: وقتی ما به این محله آمدیم، خداراشکر بیشتر خانهها حمام داشت، اما حمام عمومی که به «ننهقربان» معروف بود، هنوز سرپا بود و یکیدوبار اینجا آمدم. الان بخشی از آن را ورثه بازسازی کردهاند و قسمتی از آن هنوز دستنخورده ولی کهنه و قدیمی و متروکه شده است.
مهرنوش نویدی کتابخوان نمونه ناحیه ۶ آموزش و پرورش مشهد است. او میگوید: از پنج سالگی با رفتن به کلاسهای ترتیل، قرآنخواندن را آموختم. همان روزها بود که علاقهام به کتابخوانی روز به روز بیشتر شد.
سالهاست پنجشنبههای حسن منتظری به این شکل میگذرد؛ زیارت، دیدار با مردم و هدیههایی که شاید ارزش مالی زیادی نداشته باشند، اما برای گیرندهشان میتواند خاطرهای ماندگار باشد.
سال۱۳۴۸ بود که عباس آهور مغازه خودش را راه انداخت و از آن زمان، زندگیاش با عطر شیرینی، گرمای فر و رفتوآمد مشتریهایی گره خورد. تعریف میکند: پلههای خانه حاجآقا فهمیده، دیواربهدیوار قنادی پدرم، پاتوق بچههای کوچه بود.
زهره ایرانمنش خاطرهای دارد از شبی که همسر شهیدش سیدکاظم کمالیسرشت، مرد سالخورده روستایی را که از راهی دور به محلهشان آمده بود، با خود به خانه آورد.
مهدی جعفری میگوید: آنسالها انتهای محمدآباد مستقیم به خیابان عماریاسر و جاده قدیم طرق میرسید و پارکینگ درشکهها و گاریها طرف صدمتری بود؛ که مردم را تا پنجراه پائین خیابان میبردند.
این روزها مسجد جوادالائمه(ع) در محله بهاران محور بسیاری از رفتوآمدها و فعالیتهای همسایهها شده است. خودشان میگویند در طول سالها زندگی کنار هم، نکات خوب زیادی از یکدیگر یاد گرفتهاند و بدیها را به فراموشی سپردهاند.
سکینه اسماعیلینسب میگوید: هر وقت یاد خانه پدریام در کوچه حمیدیه ۱۲ میافتم، خاطرات شیرین دورهمی همسایهها زنده میشود. آن زمان ماه رمضان یا موقعی که فصل پاککردن زعفران بود، هر کدام از همسایهها غذای خودش را میآورد و دورهم جمع میشدیم.